<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انـــــــــــزوا</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 19:08:15 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حشیش</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;گیرم خودش توی پایتخت ساقی بوده، ولی این‌جا چون تل مپل است و سویت‌شرت قرمز پوشیده، کسی برایش جنس نمی‌فروشد. عین سگ دروغ می‌گویند که دیگر نیست و جمع کرده‌اند، بروید جلوی پارک مشروطه. می‌گویم آن‌جا فقط شیشه می‌فروشند، قبول نمی‌کند. دست آخر خیابان را خلاف می‌روم بالا و جلوی پسری که شال‌گردن دارد نگه می‌دارم. خودم می‌پرسم چی داری؟ نگاهم می‌کند. می‌گویم سه تیکه علف بده. می‌آورد و قل می‌دهد توی دستم. بو می‌کنم و پولش را می‌دهم. &lt;BR&gt;فقط چند کام می‌گیرم و دم در خانه‌شان پیاده می‌کنم. خانه که می‌رسم می‌بینم کیف پولم نیست. ماشین را ده بار می‌گردم، نیست. می‌خاهم بروم دم در خانه‌شان و بزنم توی دهانش. تصویر لب پاره‌اش جلوی چشم‌ام می‌آید. فراری است و نمی‌تواند هیچ غلطی بکند. نه. به خانه شان زنگ می‌زنم، بر نمی‌دارند. با یک تلفن دیگر، موبایلش را می‌گیرم، نمی‌شناسد، جواب می‌دهد.  بعد از چند دقیقه می‌آید در می‌زند. کمی چرت و پزت می‌گوید. می‌برمش گاراژ، خودم کنار می‌روم و می‌گذارم بگردد. کیفم را از جیبش در می‌آورد و می‌گوید همین‌جا افتاده بود، وقتی از جیبت سیگار برمی‌داشتم. به رویم نمی‌آورم. تشکر می‌کنم. می‌رود.&lt;BR&gt;این‌بار که زنگ زد، دیگر جوابش را نخواهم‌داد.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 19:08:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آن بیرون، صدای ماه محرم است که می‌آید.</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666633&gt;همان بهتر که به قصه‌ها پناه ببریم، به کلاسیک‌ها، که تو بشوی آنی که در حق‌ات ظلم شده و من بشوم آن ظالم دیوسیرت؛ گاهی هم که حالمان خوب است، خودمان را بچسبانیم به ادبیات مدرن و مرز بین خوبی و بدی را انکار کنیم، آن‌وقت با کاراکترهای داستان‌ها هم‌ذات‌پنداری کنیم و هم‌دیگر را درک کنیم؛ بعد که معلق می‌شویم، یک نوشته‌ای، چیزی، از کسی که هیچ هم مهم نیست، از این رو به آن رو کندمان و از بیخ بزنیم ریشه‌ی آنی که رفت و به حد کافی مُرد و کوتاه آمد، آن وقت همان آدم بی‌جان را بگذاریم کنار و در خیال شخصیتی پرداخت کنیم، گاه دوستش داشته باشیم، گاه از خود برانیم‌اش. شخصیت داستانی است دیگر، دل ندارد که بشکنیم یا نشکنیم یا بند بزنیم.&lt;BR&gt;بعد بیاییم بترسیم از رویاهایی که دو ماه است می‌سازیم‌شان، با آن‌ها زندگی کرده‌ایم و زندگی بخشیده‌ایم مثل آن است که پاک‌کن برداشته‌ایم و دفتر مشق‌مان را، همه‌ی نوشته‌هایمان را از اول مهر، پاک می‌کنیم. این فقط اسمش پاک‌کن است، پاک که نمی‌کند هیچ، جای مداد و خاکستری‌هایش می‌ماند، همان‌ها که در تار و پود کاغذ شیار باز کرده‌اند، برای همیشه می‌ماند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666633&gt;&lt;FONT size=1&gt;آغاز، از همین نوشته‌ها بود، همین‌جا ریشه دواند و ساقه‌ها بالا رفتند. این‌جا را باور می‌کنم. من همان‌روزی که گفتی، می‌آیم. می‌نشینم پشت در تا از سفر برگردی. شاید هم خانه بودی. زنگ آیفون را می‌زنم. نخاستی، باز نکن.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 19:34:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عزم عزیمت به تو</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه از نوشته‌هایت، یه زاویه‌هایی از وجودت می‌رسم که اغلب در سایه‌ای نهان می‌مانند. وقتی با کلمه، به اعماق روحت نقب می‌زنی، حتا نزدیک‌ترین کسان هم چیز زیادی نمی‌فهمند و واکنش اغلب‌شان این است که شخصی می‌نویسی و خوب. راست هم می‌گویند که خوبی از اعماق وجودت بیرون می‌زند. شاید کسی که با تو زندگی کرده بتواند فقط تا حدودی به معنی نزدیک شود. من اما، نه فقط از زیبایی متن لذت می‌برم، که در لابلای کلمه‌ها دنبال خودم هم می‌گردم. می‌دانی از کی شروع شد؟ مدت‌ها بعد از آشنایی‌مان بود و هنوز هیچ ردی از من در نوشته‌هایت نبود تا این‌که از بهمن فرسی شروع شد، از ما برهنه آغاز کردیم. شاید هم ته ذهنت هیچ من نبودم. &lt;BR&gt;این‌بار، خودم را بین دیگرانی پیدا می‌کنم که ازشان فراری هستی، جزو کسانی که راهی به زیر آن تور سفید و کم‌نور و مه‌آلود ندارد، یا دیگر ندارد. نمی‌دانم باید شاد باشم به خاطر این حس استقلالی که باز به دست آورده‌ای و رفته چسبیده به مانیفیست‌هایت، که همیشه می‌گفتم داشتی و می‌بینی که هنوز هم داری، حتا بهتر و شدیدتر از قبل، یا ناراحت باشم از این که من هم شده‌ام یکی از دیگرانی که با یک تایید – که اساس آن تکذیب است – دست از سرت بر می‌دارند و می‌رود، هر چه تندتر، بهتر. سخت است آدم بفهمد به این نتیجه رسیده‌ای که دیگر هیچ روزی نیست، که این را یک بازی می‌دانی، ولی همان بازی خوش‌خوشان یک نفره‌ات هم راضی‌ام می‌کند. &lt;BR&gt;این چند روز، باز توانستم طعم زندگی را کمی بچشم، با آن غیظ به مردم نگاه نکنم، بین این آدم‌ها که همه‌ی دگمه‌های پالتوشان را انداخته‌اند و سر در گریبانشان فرو برده‌اند، بُر بخورم. حتا صبح‌ها، قبل از اذان بیدار شدن و گیج و منگ لباس پوشیدن، راضی‌ام می‌کند. بیرون کشیدن فایل‌های قدیمی از حافظه‌ی کامپیوتر، گوش کردن موسیقی‌ سال‌های دور، خالی کردن کشوی کمد و خاندن نامه‌های غریب و دوباره چیدن‌شان، برگشتن به روزهای دیوانگی و جنون هیچ هم بد نیست. این‌بار نه از روی عادت و آزاردهنده، که ارضاء‌کننده است. &lt;BR&gt;اما همیشه حاضرم برای دوباره آغاز کردن تو، که این جابجایی و پویایی‌ات را، همیشه باور داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 19:37:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>..</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 447px; HEIGHT: 322px&quot; height=295 alt=&quot;باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم...&quot; hspace=0 src=&quot;http://up.iranblog.ir/4/1260113086.jpg&quot; width=291 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بغض</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;فکر می‌کنی دلم نمی‌خاهد ظهرها که بر می‌گردم خانه، زنم/ تو در را باز کند، یعنی کسی منتظرم باشد که با هم ناهار بخوریم؟ یک روز با محبت، یک روز دلخور یا هر چه. فکر می‌کنی خیلی دلم می‌خاهد در این سرما، بیرون بایستم، با تو حرف بزنم، بی‌توجه به آدم‌ها، داد بزنم، آن‌وقت برگردم داخل ساختمان و دنبال یک اتاق خالی بگردم تا پشت درش بنشینم و بی‌صدا گریه کنم؟ فکر می‌کنی نمی‌خاهم مثل سی‌ساله‌ها زندگی کنم؟ مردهای سی‌ساله، کدامشان این‌طورند؟ گناه من چه بود؟ این را هم تحلیل کن. بعد از بیست و هفت سال تنهایی، عاشق تو شدم، حالا تو هم می‌گویی اشتباه کردم؟&lt;BR&gt;چرا باید این‌طور باشد؟ از آن ور منطقی‌ام می‌گویم، مقاله‌ای، آکادمیک یا هر چه اسمش را بگذاری که بیشتر مواقع بد بود و گاهی خوب. در این کارخانه هزار و خورده‌ای مرد دارند کار می‌کنند. جامعه‌ی آماری خوبی است، نه؟ به تک‌تک‌شان زنگ بزنی، صدای هیچ‌کدامشان نمی‌لرزد، هیچ‌کدام بغض ندارند. اگر ببینی‌شان، چشم‌های هیچ‌کدام‌شان سرخ نیست و عینک را بیخ صورتشان نمی‌چسبانند که اشک‌شان دیده نشود. چرا این کار را با من می‌کنی؟ این‌ها هیچ‌کدامشان دزدکی پشت صفحه‌های پیش‌پرینت نمی‌نویسند و زیر میزشان قایم نمی‌کنند که ببرند و تایپ کنند و برسانند به دست کسی. شاید یکی بین‌شان باشد که یک بار تلفنی با کسی حرف زده و خودش را ارضا کرده‌باشد، یا عکس‌های زنی را در ایمیلش داشته‌باشد و روزی ده‌بار آن‌ها ببیند، ولی قبول کن که هیچ‌کدامشان عاشق آن زن نیستند.&lt;BR&gt;عاشقت هستم، ولی رفتم، چرا؟ سوال این‌است؟ چه‌قدر باید توضیح بدهم؟ اگر برای تو این قدر تشزیح کردم و بی‌نتیجه مانده، چه انتظاری از دیگران داشته‌باشم؟ دیگران، چه قدر خوب می‌شناسیم این آدم‌ها را، این کلمه را. مگر خودت نبودی که از جایی به بعد گفتی تصمیم‌گیری همیشه با من باشد؟ مگر آن شب از من تعریف نکردی و نگفتی که همه‌چیز را در نظر می‌گیرم و بعد تصمیم می‌گیرم. اصلن گیرم که آن شب دروغ بود یا شاید هم خاب دیدم. آدم مگر چند شب می‌تواند یک خاب را مکرر ببیند؟ باز هم توضیح بدهم که بر ما چه گذشت؟ نه. دیگر نه. با توجه به موقعیت تصمیم گرفتم، درست یا غلط، و رفتم. همیشه هم گفته‌ام «رفتم»، هیچ وقت شنیدی بگویم «آمدم»؟ چون جایی نیامده‌ام. فعلش همین است. من رفته‌ام.&lt;BR&gt;باور کن تو را می‌فهم‌ام. خوب می‌فهم‌ام. ساکت بودنم از همین است. حس امروزت را تجربه کرده‌ام، آن روزی که بی‌هوا برای خودم شورت خریدم، آوردم، نگاهش کردم، تا کردم و گذاشتم توی کشو، بماند برای روز آمدن. دلم هم گرفت. یادم نیست، شاید گریه هم کردم. من وضعیت خودم را قبول کردم، دودش به چشم تو هم می‌رود، قبول، ولی همه‌ی این ها را در نظر گرفتم و هزار بار سبک سنگین کردم. درست یا غلط، کاری بود که کردم، حالا هم تاوانش را می‌دهم. &lt;BR&gt;خانواده‌ی من مثل دندان‌هایم نیست که زیر بار منت کسی بروم، بدهم بتراشندشان، قالب بگیرند، مدتی ماسک بزنم و منتظر باشم تا در نهایت عوض‌شان کنم. همین هستند. فشار هم به شان بیاوری، جواب نمی‌دهد، یعنی آن‌طوری نشد که من می‌خاستم، آن‌طوری که فکرش را می‌کردم نشد. آدم‌ها فرق می‌کنند دیگر. این‌ها این‌طوری‌اند. من نتوانستم ازشان چیزی بگیرم، حتا حق خودم را، حق دوست داشتن را، آزادی را. &lt;BR&gt;پس رفتم. تاوانش را هم دادم. پیش دوستانت، که اصرار داشتی دوستان‌مان هستند، پیش خانواده‌ات، پیش همه‌ای که من و تو را با هم می‌شناختند، حالا مزخرف‌ترین ادم هستم و لایق هرچه فحش و ناسزاست. از این طرف ماجرا، نباید بگویم. مگر این شب‌ها برای من کم‌اند؟ ای همه تنهایی کم است؟ خاب دست‌های تو را دیدن کم است؟ یا دنبال آن‌ها گشتن؟ همه‌اش تقصیر خودم است، حقم است، باید بکشم. چند بار دیگر هم باید بگویم غلط کردم؟ &lt;BR&gt;بس است. فقط بگویم که هستم. با همه ی این‌ها هستم. چیزی برایم نمانده، غیر از همین بودن. حالا بگذار حرف‌هایمان را، درد دل‌هایمان را برای هم بگوییم، سعی کنیم بفهمیم. لااقل از دست ندهیم این با هم بودن‌مان را. این شکل بودن را، که من کردم.&lt;BR&gt;آن روز را بگویم؟ شیر لباس‌شویی را چرا بیست‌بار باز کردم و بستم؟ موقع تعمیر یخچال نبودی. قبلن دفتر را گذاشتم جلویت و مال دنیا را تحویلت دادم. بعد نبودی. رفتی توری بگیری یا پرده. دست‌خالی برگشتی. حمام رفته بودم. دختر را بغل کردم. نمی‌دانست. یک قطره اشک، راهش را روی صورت‌ات کشیده‌بود. همان را بوسیدم. رفتم. حتا در را نکوبیدم. آرام در را بستم و رفتم. عینکم را در‌آوردم. پله‌‌ها را پایین دویدم و تا آخر شهر پیاده رفتم. سریع. های های گریه می‌کردم. سرم به سمت چپ می‌پرید. داشتم جنون را تجربه می‌کردم. شهر به شهر تاکسی گرفتم و رفتم. فقط جلوی مغازه بود که عینکم را به چشم زدم و تابلوی صورتی‌اش را دیدم که غریب افتاده‌بود.&lt;BR&gt;تمام شد. حرف‌هایم ته کشید. باید جرات گفتن این را هم داشته‌باشم. مومن نباش به من. پیدا کن این‌جا، تهران یا هر کجای دنیا، مردی را پیدا کن که دوست‌ات داشته باشد و عاشقانه با تو بخابد. فقط همان اول بگو که مرد باشد، مثل من نباشد. نامرد نباشد. تنهایت نگذارد. همین. من تا آخر عمر دوست‌ات خاهم داشت، حتا اگر بشود و با هزار زن بخابم، تو را دوست خاهم داشت، عشق سال‌های وبا که یادت هست؟ مادرم مدام می‌گوید من آن‌قدر تو را دوست داشته‌ام که تا آخر عمرم هیچ انرژی برای دوست‌داشت هیچ‌کسی نداشته باشم. &lt;BR&gt;بغض دارم. بس است. حالم هیچ خوب نمی‌شود. می‌دانم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 14:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم‌سقف</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زبان همین است دیگر، کاربردش فقط برای تکرارها و شناخته‌شده‌هاست و کم نیست جاهایی که می‌ماند. مفهومی که ما در آن زندگی می‌کردیم، آن‌قدرها هم شناخته‌شده نبود. به همین‌خاطر بود که وقتی با دیگران ـ دیگران چه واژه‌ی توانایی‌ست ـ دیگرانی که هیچ‌وقت نمی‌فهمیدندمان حرف می‌زدیم، هیچ وقت نمی‌توانستیم که آن‌دیگری‌مان را با ضمیری، اسمی، کلمه‌ای خطاب کنیم. انگار به‌مان بر می‌خورد که مثلن من تو را دوستم، زنم، خانم‌ام، شریک‌ام بگویم یا تو من را هم‌کارم، همسرم یا هر چیز دیگری اسم بگذاری. انگار داشتیم خودمان را ساده می‌کردیم. همیشه این مشکل را داشتیم. حالا پیدا کرده‌ام کلمه‌اش را: هم‌سقف، هم‌سقف عزیز. شاید این یکی از بهترین انتخاب‌ها باشد. گرچه آن مفهوم سقف برای ما، فقط برای من و تو تعریف‌شده بود. &lt;BR&gt;باز هم مشکل داریم: یکی این که باز هم زبان آن قدرت را ندارد که وقتی با دیگران ارتباط برقرار می‌کنی، از این کلمه استفاده کنی، کلمه‌ای که مهجور مانده، عین خود ما. دیگر هم آن که، دیگر آن سقف‌مان را تنها گذاشته‌ایم، دیگر شریک هیچ سقفی نیستیم. حالا باز هم باید سال‌ها بگردیم تا کلمه‌ای، واژه‌ای برای خودمان پیدا کنیم، چیزی مثل هم‌سقف که مال خودمان باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 05:41:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل - ده</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;قبلن این‌طور نبود، لابد وقتی من نبودم این رسم شکل گرفته، شاید هم بود و من متوجه‌اش نبودم، چون سر من نمی‌آمد. این که وقتی چهار پنج نفر اهالی خانه در یک جا جمع می‌شوند، یکی را انتخاب کنند و بگذارند جلویشان و تا می‌توانند شماتتش کنند. معنی شماتت را نمی‌دانستم، می‌خاستم بزرگ که شدم، یاد بگیرم. حس می‌کنم همین باشد. طبیعی است که طرف منتخب، یعنی من، شروع کردم به دفاع از خودم، گرچه بی‌نتیجه بود. حرفم فهمیده نمی‌شد هیچ، به جاهای بدتری ختم می شد. راه و روش زندگی برای این‌ها فقط یکی است و هیچ استاندارد آلترناتیوی وجود ندارد. (انگار دارم مسخره‌بازی در می‌آورم.) کلن صحبت‌شان این بود که من، در دوره‌هایی از زندگی‌ام خطا رفته‌ام. گفتم اگر هم این طور باشد، که نیست، در همان زمان‌های به‌خصوص شما هیچ کمکی به من نکردید، پس اگر هم اشتباهی بوده‌، شما بی‌تقصیرید. حتا این را نگفتم که یکی از علت‌های شکست یا عقیم ماندن هر کدام از این دوره‌ها، همین بی‌پناهی من و عدم کمک شما بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;این‌ها به کنار، چیزی که اذیتم کرد و حالم را گرفت این بود که از نظر آن‌ها، من باعث رسوایی و سرافکندگی‌شان شده‌ام. می‌بینی؟ خیلی گران است. این را تو هم قبلن گفته‌بودی. مگر من چه کرده‌ام که همه‌جا باعث رسوایی شده‌ام؟ بزرگ‌ترین تبه‌کاران دنیا، این‌قدر باعث بدنامی نشده‌اند که باعث گریه‌ی چندین نفر، به نمایندگی از مردمان متفاوت شوند؛ که باعث رسوایی این همه آدم شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;حالا باید ساعت‌ها پتو را بکشم روی سرم و توی خودم فرو بروم، شاید زاویه‌هایی از جواب برایم روشن شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 18:32:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی و یک</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیست و شش آبان یک روز عادی وسط‌های پائیز است که هیچ ویژگی خاصی هم ندارد، ولی  برای من، این‌طور نیست. یعنی سال‌هاست که خیلی‌ها فراموش کرده‌اند در چه روزی متولد شده‌ام. فقط یکی – دو نفر یادشان مانده. پارسال کنار هم بودیم. تو رفتی و از شهر دیگری، یک کیک کوچک شکلاتی گرفتی، و کتابی که دو نمایش‌نامه از سام شپرد بود، با ترجمه‌ی داریوش مهرجویی. صفحه‌ی اولش نوشتی «برای تو، عزیزترین و زیباترین اتفاق زندگی...». دخترکم، هدیه‌اش را قبلن داده‌بود. آن‌وقت دور هم جمع شدیم و جشن گرفتیم. سال قبل‌ترش، مثل الان، با تو بودم اما کنارت نبودم. هدیه‌ات، یک ست اصلاح کامل بود که هنوز هم دلم نمی‌آید وسایلش را استفاده کنم. امسال هم کتاب برایم گرفته‌ای ولی امروز را هم یادت نیست، با این حال هدیه‌ام را داده‌ای: چند خط نوشته، که عاشقم هستی، که فقط با من رها می‌شوی، که هیچ مردی، نتوانست در زندگی‌ات مثل من باشد، که من و تو‌، هم‌دیگر را خوب می‌فهمیم. این که دوستم داری، بهترین هدیه است. &lt;BR&gt;امسال فقط یک نفر تبریک گفت. برادرم هرقدر هم که آدم مزخرفی باشد، جزو از یادبرها نیست. بعد از ظهر اس‌ام‌اس داد که «Hapy bertch day to you   اغاز 4 امین دهیه زندگی مبارک    امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و سربلند باشی  قربانت آیدین   88.826» خوب می‌دانم که از صبح داشته زور می‌زده، با آن انگلیسی ضعیف‌اش و این که فقط برای برنامه ی نود اس‌ام‌اس می‌زند. &lt;BR&gt;حالم خوب است. همین که برای یکی دو نفر اهمیت داشته‌باشم، خوب است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی بچه‌ بودم، آرزویم این بود که سی سال داشته‌باشم. امروز که سی‌سالم تمام شد، چه‌قدر دوست دارم برگردم به کودکی‌هایم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 20:20:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پلات هذیان</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; کاش بلد بودم داستان بنویسم. یک قصه ی قر و قاطی می‌نوشتم از پسری سبزه، با قد بلند و لاغر، که هر روز دندان‌هایش را با وسواس مسواک می‌کرد ولی دندان‌هایش سیاه می‌شدند و وقتی که غذا می‌خورد، صدای دندان‌هایش را می‌شنید که در دهانش خورد می‌شد. اسم این پسر هم یک چیز عجیب، غریب است، مثلن تزک، یا روژان یا یک همچین چیزی. دکتر می‌گوید که سیاهی به خاطر هوای آلوده است و به جای غذا، فقط شیر بخورد. پسر از خانه‌شان بیرون نمی‌رود و شیر می‌خورد. این بار دندان‌هایش زرد می‌شوند و یک بار که داشته شیر داغ می‌خورده، باز هم دندانش می‌پکد. دست‌پاچه می‌شود و شیر و خرده‌های دندانش را ناجور قورت می‌دهد، ان هم می‌پرد گلویش و بعد توی ریه‌هایش می‌رود. ریه‌ها عفونت می‌کنند و در بخش آی‌سی‌یو بستری می‌شود.&lt;BR&gt;چند روزی که آن‌جا می‌خابد، از خلال لاس زدن‌های پرستارها و یک دکتر خوش‌تیپ ولی دهاتی می‌فهمد که در همان بخش، یک تخت با شماره‌ی هیفده هست که بیمارش، روزهای شنبه، ساعت 11 ظهر می‌میرد. هیچ هم ربطی ندارد به مرضی که داشته یا دکتر و دوا درمانش. تا آن موقع، شش نفر که روی تخت هیفده بستری بودند، ساعت یازده شنبه‌ها مُرده‌اند. حالا دیگر کسی را روی آن تخت نمی‌خابانند و شده مکانی که شش روز هفته، دکتر خوشگل و دهاتی قصه با پرستارهای مختلف می‌خابد. از آن‌طرف مسولان بیمارستان دنبال یک مریض داوطلب می‌گردند تا یک روز شنبه روی تخت هیفده بخابد. &lt;BR&gt;تزک یا شاید روژان ما، آن شنبه که از خاب مورفینی‌‌اش بیدار می‌شود، بوی بدی حس می‌کند. بو از کجاست؟ دسته‌گلی که برایش آورده‌اند و در لیوان پلاستیکی‌ گذاشته‌اند. حالا که مدت‌ها گذشته، آب لیوان و سبزینه‌ی شاخه‌ی گل‌های پلاسیده، فاسد شده‌اند و بو می‌دهند. پسر حالش گرفته می‌شود، عق می‌زند و داوطلب خابیدن روی تخت شماره هیفده می‌شود. پرسنل بیمارستان فوری ترتیب کار انتقال او را می‌دهند. آن‌وقت یک دوربین مداربسته کار می‌گذارند و آن‌دور و بر را خالی می‌کنند.&lt;BR&gt;آن‌وقت می‌دانی چه می‌شود؟ نظافتچی آی‌سی‌یو می‌آید و مشغول کارش می‌شود. تی می‌کشد و همه‌جا را با محلول‌های خاصی ضد‌عفونی می‌کند. اسم این آدم باید یک اسم معمولی باشد، مثلن ناصر رحمتی. بعد سطل آشغال‌ها را خالی می‌کند. آن‌وقت جاروبرقی را می‌آورد و یک راست می‌زود کنار تخت هیفده. دوشاخه‌ی مراقبت‌های ویژه‌ی یونیت را می‌کشد تا از پریز آن برای جاروبرقی استفاده کند. هنوز یکی دو دقیقه بیشتر نیست دارد جاروبرقی می‌کشد که نگهبان‌های بیمارستان می‌ریزند سرش.&lt;BR&gt;این آقا ناصر مگر تقصیر دارد؟ خوب اگر شعور داشت که نمی‌شد نظافتچی و عفونت‌های انواع بیمارها را تمیز کند، می‌شد آقای دکتر، و و هر روز، غیر از شنبه‌ها، یک پرستار روی آن تخت می‌خاباند و لنگ‌هایش را هوا می‌کرد. اصلن تقصیر از تزک، یا روژان است که شانس ندارد، حتا برای مردن. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 18:52:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل – هشت</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;فردای من، یا امروز تو هم روز خوبی است، گیرم که آفتاب نباشد، باز هم افتابی خاهدبود. اگر می‌گویم خوب، منظورم را تو می‌فهمی، که مقصودم آن بار مثبتی است که ته کلمه‌ها خابیده. اگر نه، بقیه می‌توانند ایراد بگیرند که این آدم چه انباره‌ی واژگانی محدودی دارد، حداقل در فارسی. تو خودت کلمه‌های را بهتر از هرکسی می‌شناسی. وقتی می‌گویم خوب، شامل همین حس الان تو هم می‌شود، که خسته‌ای و گردنت درد می‌کند، ولی شادی در صدایت خانه کرده و ای بسا خبرهای دیگری هم هست! &lt;BR&gt;قضیه‌ی کار بزرگ کردن به خاطر کسی هم از همین جنس است. طرف مقابل اگر بفهمد، تمام است. حجم کار یا زمانی که صرف فعالیت فیزیکی می‌شود، چه اهمیتی دارد؟ گاهی پیش می‌آید که چشم‌ها را برای چند لحظه روی هم بگذاری و یادی کنی از حسی. همان‌قدر با ارزش است که چاپ شدن نوشته‌ات در روزنامه، که از اندوه یار گفته‌ای. یا اصلن بگبر همان وقتی را که در جاده می‌راندی و برداشتی زنگ زدی. درست که یک ماه گذشته‌بود، ولی مگر آن تماس، در واحد زمان، چه‌قدر طول کشید؟ آن وقت شد منشاء یک زندگی دوباره، بهانه‌ای برای زنده‌شدن، نشانی از درک طرف مقابل در سطح اعلاء.  &lt;BR&gt;گفتن و نوشتن از هر روز و اتفاقات روزمره، حتا عادت‌ها، شادم می‌کند. این‌طور فکر نکن که بگویم مگر چه کرده؟ نه، می‌گویم مگر چه انگیزه‌ی بهتری برای زندگی سراغ داری غیر از این که کسی به فکر آدم باشد، آن هم هر لحظه از زندگی‌اش. تازه متوجه شده‌ام که هنوز به عادت سال‌هایی که هیچ هم دور نیستند، هی انگشت شستم را بر انگشت انگشتر می‌سایم و دنبال خنکی حلقه‌ای می‌گردم که آن‌جا، جا خوش کرده‌بود و حالا با خیلی چیزهای دیگر، جلوی آینه گذاشتم‌شان، کنار آن قاب عکس، پشت شمع‌دان سیاه، زیر آن بازوبندی که همیشه دستم بود و ... تا یادمان باشد که انتظار می‌کشیم، انتظاری خوب برای روزهایی خوب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 19:44:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
