<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انـــــــــــزوا</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 19:44:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چهل – هشت</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;فردای من، یا امروز تو هم روز خوبی است، گیرم که آفتاب نباشد، باز هم افتابی خاهدبود. اگر می‌گویم خوب، منظورم را تو می‌فهمی، که مقصودم آن بار مثبتی است که ته کلمه‌ها خابیده. اگر نه، بقیه می‌توانند ایراد بگیرند که این آدم چه انباره‌ی واژگانی محدودی دارد، حداقل در فارسی. تو خودت کلمه‌های را بهتر از هرکسی می‌شناسی. وقتی می‌گویم خوب، شامل همین حس الان تو هم می‌شود، که خسته‌ای و گردنت درد می‌کند، ولی شادی در صدایت خانه کرده و ای بسا خبرهای دیگری هم هست! &lt;BR&gt;قضیه‌ی کار بزرگ کردن به خاطر کسی هم از همین جنس است. طرف مقابل اگر بفهمد، تمام است. حجم کار یا زمانی که صرف فعالیت فیزیکی می‌شود، چه اهمیتی دارد؟ گاهی پیش می‌آید که چشم‌ها را برای چند لحظه روی هم بگذاری و یادی کنی از حسی. همان‌قدر با ارزش است که چاپ شدن نوشته‌ات در روزنامه، که از اندوه یار گفته‌ای. یا اصلن بگبر همان وقتی را که در جاده می‌راندی و برداشتی زنگ زدی. درست که یک ماه گذشته‌بود، ولی مگر آن تماس، در واحد زمان، چه‌قدر طول کشید؟ آن وقت شد منشاء یک زندگی دوباره، بهانه‌ای برای زنده‌شدن، نشانی از درک طرف مقابل در سطح اعلاء.  &lt;BR&gt;گفتن و نوشتن از هر روز و اتفاقات روزمره، حتا عادت‌ها، شادم می‌کند. این‌طور فکر نکن که بگویم مگر چه کرده؟ نه، می‌گویم مگر چه انگیزه‌ی بهتری برای زندگی سراغ داری غیر از این که کسی به فکر آدم باشد، آن هم هر لحظه از زندگی‌اش. تازه متوجه شده‌ام که هنوز به عادت سال‌هایی که هیچ هم دور نیستند، هی انگشت شستم را بر انگشت انگشتر می‌سایم و دنبال خنکی حلقه‌ای می‌گردم که آن‌جا، جا خوش کرده‌بود و حالا با خیلی چیزهای دیگر، جلوی آینه گذاشتم‌شان، کنار آن قاب عکس، پشت شمع‌دان سیاه، زیر آن بازوبندی که همیشه دستم بود و ... تا یادمان باشد که انتظار می‌کشیم، انتظاری خوب برای روزهایی خوب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 19:44:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل – شش</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن‌شب‌ خیلی حرف‌های دیگر هم زدیم. گفتیم که هدف مشترک ما آن نبود. کار فقط بهانه‌ای بود برای باهم ماندن‌مان، ولی راه را اشتباه رفتیم، بیش از اندازه بها دادیم، آن قدری که هیچ سزاورش نبود. این‌ها دیگر شده حدیث مکرر. چنین شد که بعضی عزیزترها را فراموش کردیم. یکی‌اش همین‌جاست، آلبوم جاودانه‌های احمد کایا، یکی از آن دوتایی که تو برایم هدیه گرفته بودی. همین‌حا توی قاب سی‌دی، یک‌وری نشسته و دارد لبخند می‌زند به ما. آن زمان‌ها، می‌دانی کجا بود؟ توی کارتن پرینتر، همان روزهای اول آورده‌بودم‌اش. حالا خوب دارد عوض این دو سال را در می‌آورد. لابد شنیده آن همه فریاد لذت تو را و فهمیده سکوت من را، حتا همین اواخر، دو ماه گرم تابستان، تا صبح در هوا پخش بود. داد و بیدادها را هم شنیده حتمن، ولی این که می‌خندد، حکایت آن شب‌هاست. می‌دانم. &lt;BR&gt;حالا با آن تراک اول‌اش، همان که سال 2000 خانده‌بود، قشنگ گریه می‌کنم. نه که اشکم در بیاید، حرف هق‌هق است و شوری اشکی که شیشه‌ی عینک را تار می‌کند. فرقی هم نمی‌کند در تنهایی اتاقم باشد یا ازدحام جاده‌ها. از همان جمله‌ی اول:&lt;BR&gt;  Artik seninle duramam&lt;BR&gt;Bu akŞam çikar giderim&lt;BR&gt; که «دیگر اینجا ماندن را نمی‌توانم، امروز عصر بلند می‌شوم و می‌روم» هق‌هق شروع می‌شود. می‌بینی، حتا نوشتن‌اش هم همین‌کار را می‌کند. لابد می‌دانست که آن وسط، چند ثانیه‌ای مهلت می‌دهد خودت را پیدا کنی، یک دستمال‌کاغذی بیرون بکشی و نفس‌ات را تازه کنی و باز ادامه بدهی &lt;BR&gt;Kaybetsem bile herŞeyi&lt;BR&gt;Bu aŞki yirtar giderim&lt;BR&gt;که «اگر همه‌چیز را هم از دست بدهم، بند این عشق را پاره می‌کنم و می‌روم» تا آخر. بعد باید خاموش کنی و در سیاهی شب به فکر بروی. دلت بگیرد، نیمه خاب و نیم بیداری، برداری زنگ بزنی تا حرف‌هایش را بشنوی، صدایش را و خجالت بکشی از گفتن این‌ها. هیچ نگویی. آن‌وقت ذهنت را بکشی جایی دیگر و بگویی، این آدم، اگر می‌ماند و می‌خاند، چه می‌شد؟ بعد توی پوشه‌های کامپیوتر را بگردی و چیزی پیدا کنی برای گوش کردن. آن وقت داستان دیگری شروع شود...&lt;BR&gt;داستان آن روز سرد، با همین آهنگ، در سربالایی آن جاده‌های سبز. آن روز خیلی شبیه الان بودم. داغ کرده‌بودم و خودم را سپرده بودم به نوای سازها. هوا هم همین‌قدر سرد بود. این آهنگ‌ها را میلیون‌ها بار گوش کردیم ولی آن روز، توی جاده، تو پشت رل بودی، من چایی ریخته بودم. اسم پوشه را گذاشته‌بودی Saturday fever که آن هم داستان خودش را داشت.  اسمش little Kevin بود دیگر، نه؟ شروع که شد، هر دو داغ کردیم. دست‌هایم زیر مانتو تو می‌گشت. هیچ کس نمی‌دید که زیر آن پارچه‌ی سیاه، انگشتانم در لمس تن تو بودند. انگشت‌هایم چه خوشبخت بودند. بارها گوش کردیم و هر بار داغ‌تر شدیم. بعد Gone with the sin بود و باز دست‌ها... حالا چه‌کار کنم این دست‌ها را؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 19:30:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل – پنح</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;درویش&lt;/I&gt;. نه، گفتی &lt;I&gt;زندگی درویشی&lt;/I&gt;، و از بین سه ساعتی که صحبت کردیم، این اصطلاح بیرون آمد و بارها در ذهنم زنگ خورد. از آن کلمه‌های خودت نبود، از آن‌ها که می‌نویسی‌شان. من هر واژه‌ی تو را می‌شناسم. حتا آن مردی که تبر دارد هم درویش نبود. لابد این را از کسی شنیده‌ای که خودش زندگی درویشی دارد؛ همان کسی که حرف‌هایش، چیزی در دلت تکان داد و بعد از یک ماه، دوباره شروع شد، این بار با یک شکل بیرونی دیگر. &lt;BR&gt;مشهدی بایرام را شاید سالی یک‌بار می‌دیدم، ولی هیچ وقت فراموش‌اش نمی‌کنم. درویش بود. مردی لاغر و چهارشانه، با ریش و موهای بلند، یک‌دست سفید. چهره‌اش زمخت بود و چشم‌هایش درشت، که همیشه سایه‌ی عمیق و سیاهی زیرشان بود. شهرستان کوچک آن‌ها، دو عبادتگاه بالای کوه‌ها داشت، شاید هم امام‌زاده، اما مردم به آن‌جا «پیر» می‌گفتند، سال‌ها بود که مشهدی بایرام ساکن پیر دور بود. در اتاق کوچکی زندگی می‌کرد. داخل اتاقش را ندیده‌بودم. از پشت پنجره، پرده‌های چلواری سفید و دیوارهای گچی و ساده‌ی اتاق معلوم بود. انگار قبل‌ترها، پیر فقط به اندازه‌ی همان اتاق کوچک بود، ولی مشهدی بایرام برای آن‌جا آب گرفته‌بود، برق گرفته‌بود، ساختمان درست کرده‌بود، که شاید بیشتر از هزارمتر زیربنا داشت. صاحبان زمین‌های اطراف، هرچه آن دور و بر داشتند وقف کرده‌بودند و مشهدی بایرام دور محوطه را دیوار آجری قرمزی کشیده بود. همه‌جا را درخت کاشته بود، چاه زده‌بود، حوض درست کرده بود و خیلی کارهای دیگر.&lt;BR&gt;روز تولد حضرت علی که می‌شد، آن‌جا جشن می‌گرفتند. درویش، موهای تمیزش را می‌بست و ریش‌اش را شانه می‌کرد، لباس سفید گشادی می‌پوشید، کلاه درویشی سیاه می‌گذاشت و تبر ظریفی در دست، دم در می‌ایستاد و با نگاه مهربانی به مهمان‌هایش خوش‌آمد می‌گفت. آخرین‌باری که من هم در آن جشن بودم، مهمان‌ها بیش‌تر از ده‌هزار نفر شده‌بودند. از شهرهای دور و نزدیک، همه آمده‌بودند. هر کس نذری داشت، یکی گوسفند قربانی می‌کرد، یکی در آشپزخانه کار می‌کرد، آن دیگری کفش‌ها را جفت می‌کرد. آژانس‌ها از مسافرها پول نمی‌گرفتند. صدای دف و تنبور شهر را پر کرده‌بود. &lt;BR&gt;می‌گفتند سال‌ها پیش، یک شب، خاب دیده و فردا، از زن و بچه‌هایش خداخافظی کرد و آن‌جا رفته‌بود. از مال دنیا فقط یک دوچرخه‌ی سیاه شیرنشان داشت که گاه سوارش می‌شد و می‌آمد از شهر خرید می‌کرد، مثلن تخم‌مرغ و نان می‌گرفت. می‌گفتند چند بار در سال، چله می‌گیرد، چهل روز در اتاقش را می‌بندد و هیچ‌کس را نمی‌بیند. چند روز اول کمی غذا می‌خورد ولی بعدها، تا روز چهلم، هر روز فقط یک گردو. &lt;BR&gt;روزی که مرد، همان بالا، کنار قربان‌گاه دفنش کردند. خودش وصیت کرده‌بود. انتهای دسته‌ی مردمی که جنازه‌اش را تشییع می‌کردند، داخل شهر بود و آن سرش روی کوه. هیچ کس گریه نمی‌کرد. هیچ‌کس.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 12:25:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل چهار یک</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000066&gt;نمی‌دانم چرا این طور شد. فکرش را نمی‌کردم این قدر نگرانم شوی. این حق را به خودم نمی‌دهم که بنالم از جعبه‌ی ایمیلی که باز نشد یا پنجره‌ی چتی که ارور داد یا پیامکی که نرسید. چون این‌طور نبود. اصلن احتیاجی به این‌ها نبود. من بودم که چنین نیازهایی را به‌وجود آوردم. چه احمقانه قبول کردم این ترجمه‌های بی‌ ارزش را که خستگی از پا درم بیاورد. پیامک‌ها همان‌طور در راه مانده‌اند. تا امشب تمام می‌شود این بیگاری که از خودم کشیدم. آن‌وقت قول می‌دهم چند روز نمی‌گذرد داستانی را می‌گیری که با عشق ترجمه کرده‌ام. &lt;BR&gt;صدایت را این طور نمی‌خاهم. آشفته/عصبی/نگران. این‌بار دستم با این فیل.ترچی‌های بی‌شرف در یک کاسه رفت. ببخش. بعضی چیزها را نمی‌توانی ببخشی. نباید ببخشی. حتا اگر تو ببخشی خودم نمی‌بخشم. ولی این لحظه‌ها را ببخش. ببخش و برگرد سر قولت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;قربانت/ &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;رضای خطاکار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 08:31:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل – چهار</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;بگذار فرضیه‌ی خودت، تعادل، یک بار دیگر ثابت شود. بگذار این خنده‌هایت بماند، برای همیشه، که از سیم‌های تلفن یا پنجره‌های مانیتور رد شود و بیاید این‌طرف‌ها که بی‌نهایت سرد شده و لبخندی بر لب رضا بنشاند. برقص و بگذار دخترک از مدرسه که می‌آید، با تو برقصد و به تلافی اشک‌هایی که در دامن‌اش ریخته‌ای، شاد شود. بگذار که خنده‌هایت بپاشد در آن خانه، مثل نور، مثل عطر شب‌بو. حالا دیگر وقتش است که لکه‌های اشک را از شیشه‌های عینک‌ات بشویی، بعد با همان تی‌شرت مشکی که تن‌ات است خشک کنی، آن‌وقت به چشم‌هایت بزنی تا دنیا را یک‌بار دیگر روشن‌تر ببینی، گرچه رضا چشم‌های زیبایت را بی‌عینک خیلی بیشتر دوست دارد که وقتی می‌خندی، در چشم‌هایت نفوذ می‌کند و از آن‌ها به دنیا منعکس می‌شود و همه‌جا، زیبا می‌شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;راست گفتی که حالا وقت برداشتن فاصله‌هاست و چیدن نیم‌فاصله‌ها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;می‌دانم که این شب، طولانی‌ست، طولانی‌تر از هزار شب یلدا، اما حالا وقت مرور آن‌همه هم‌آغوشی‌ست، آن‌همه عاشقی، وقت کشیدن سیگار است و کرختی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل - سه</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو نفر به رویایشان رسیده‌بودند، به سختی.&lt;BR&gt;ای‌وای به حال همان دو نفر که ادعای عاشقی دارند، یا حداقل داشتند ولی در تعریف عشق، دره‌ی عمیقی بین آن‌ها بود، یا هست.&lt;BR&gt;اگر هم تا حالا می‌خاست، غلط کرده‌بود. رضا دیگر رخت‌خاب گرم نمی‌خاهد، رخت‌خابی که یک شیار آهنی دارد و با سکه گرم می‌شود نه با عشق. آغوشی هم که به حکم لزجی زیر شکم گرم شود، نه با تپیدن چیزی در عمق هزار توی سینه، به لعنت خدا نمی‌ارزد.&lt;BR&gt;صد البته کسی که عشق‌اش روح دادن به کلمه‌‌های سرد باشد، راحت می‌تواند جای معشوق را عوض کند با نشمه، دوست‌داشتن را با نشاندن و تردید را جا بدهند در وسعت عاشقی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو بگیر از بس نامردی کردم، تحلیل رفته‌ام؛ ولی من بیش از حد خسته‌ام. می‌خاهم بخابم و چه قدر دوست دارم که بیدار نشوم، هیچ‌وقت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 17:23:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل - دو</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی صحبت از رویاست، دیگر نمی‌شود شک کرد. &lt;BR&gt;رضا مترجم بدی نیست، بخش فنی‌اش را می‌شود در نظر گرفت، که حداقل سی استاندارد مختلف را ترجمه کرده‌است و بابت آن‌ها حقوق ثابت ماهیانه‌اش را گرفته. پایتخت را در نظر بگیری، شرکت‌هایی هستند که دارند روی استانداردهای صنعتی کار می‌کنند، ترجمه شان می‌کنند و به شرکت‌های بزرگ و دولتی می‌فروشند، آن هم با قیمتی گزاف، یا آن‌ها را آموزش می‌دهند و هزار کار دیگر. حالا می‌شود که رضا به تجربه‌ی چندساله‌اش تکیه‌ کند، چند تا از شرکت‌های این‌چنینی را شناسایی و با آن‌ها مکاتبه کند. کار دائم پیش‌کش، موقتی باشد، هم می‌شود، مثلاً چهارشنبه‌ها بیاید و کارش را تحویل بدهد، آن وقت می‌شود گفت که شب جمعه و خود جمعه را عشق است. خیلی هم دور از انتظار نیست.&lt;BR&gt;یا یک روزنامه را در نظر بگیر که یک ستون‌نویس هفتگی دارد با نام رضا خلقی. شاید ادبیات خارجی باشد یا راجع به هر چیز دیگری که از دسا‌اش بر بیاید. تو هم همیشه کمکش می‌کنی دیگر. آن‌ها جلسه هم نداشته‌باشند، رضا می‌تواند دو روز در هفته را در اتوبوس بخابد و بهانه‌ی روزنامه را داشته باشد و حداقل یک دانگ از هفته پیش عشق‌اش باشد. &lt;BR&gt;رضا طراحی هم بلد است کمی. تو هم قبولش داشتی. بهترین طرحش، مال کتابی بود که منتشر شد، ولی نه با آن پنجره‌ی قدیمی، با شیشه‌های رنگی‌اش که نور صبح‌گاه از آن در تابیدن بود. حالا نشر چشمه را در نظر بگیر که قراردادش با الف.ر تمام شده و مثلن از همان طرح کتاب خوش‌شان آمده. صدها انتشاراتی دیگر هم دارند کار می‌کنند، کتاب در می‌آورند و همه‌ی آن کتاب‌ها، طرح روی جلد دارد، مگر نه؟ این هم بد نیست. رضا می‌تواند به هر دو عشق‌اش برسد، آن هم در آنِ واحد.&lt;BR&gt;حتمن یادت هست آن روزهایی که رضا دوست‌شان داشت، آن روزهایی که هیچ خسته نمی‌شد از ساعت‌ها اتوبوس‌سواری تا نزدیک تو بشود و زنگ بزند و تو دنبالش بیایی، سوارش کنی، دست تو روی دنده باشد و دست عرق‌کرده‌اش روی آن، بعد در خیابان‌های شهر خودت گم می‌شدید. حالا که فکرش را می‌کنم، باز هم جای شک است، می‌شود با کلمه دنیایی ساخت یا دنیایی دیگر را ویران کرد، واژه‌ای مثل نشانده، یا نئشمه، درست است دیگر، نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 18:38:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهل - یک</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مگر می‌شود منکر شد که این‌جا مال رضاست؟ خودش می‌گفت که این‌جا را برای تنها‌یی‌هایش ساخته و رنگ کرده، که وقتی تنهاست، بیاید و بنشیند و حرف‌هایش را بزند. این‌جا دیگر مال و املاک دیگری نیست، یا کس دیگری اجاره‌اش را نمی‌دهد، تخت دونفره‌ی سلطنتی با خوش‌خاب رویال اصل یا لحاف تشک عاریه‌ای هم ندارد که اسپرم رضا، لکه‌ی خشکی جا گذاشته‌باشد، وبلاگ گروهی هم نیست که باعث رسوایی باشد. منتی نیست، این جا مال رضاست، خیلی پیش‌تر از آن که عاشق شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا رضا رفته، خودش می‌گوید که شاید مرده‌باشد. رسم است که به احترام مرده، چهل روز عزا می‌گیرند. جاهای دیگر را نمی‌دانم، ولی این‌جا رسم است که به عدد بچه‌های تازه ـ مرده، از روزهای ماتم کم می‌کنند. رضا بچه نداشت، شاید هیچ‌وقت هم نداشته‌باشد ولی دو نفر بودند که «بابا» صدایش می‌کردند، گاهی هم «باباجون» و رضا چقدر دوست داشت که پدرشان باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز، چهلم است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باید تصیم بگیرد. باید تکلیف خودش را مشخص کند. باید روراست باشد و نترسد، لااقل از گفتن حرف‌های خودش نترسد، که این‌جا مال خودش است. باید بنویسد که گواه باشد و سند، مثل عاشقی‌های مهری و نبی، و هم این که از جایی شروع کرده‌باشد، مثل یک داستان تا در نهایت به جایی برسد، یا مثل روزهای آخر ترم که می‌نوشت و حفظ می‌کرد تا امتحان بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از یک ماه، با رضا حرف زدی، گفت دوست‌ات دارد. هنوز دوست‌ات دارد. مگر خودش نگفته بود تا آخرین اردی‌بهشت زندگی‌تان؟ بگذار بگویند رضا خیانت کرد و رفت، ولی وقتی می‌رفت هم دوست‌ات داشت، وقتی دخترت را بغل کرد و دخترک هرچه زود داشت جمع کرد و کمر رضا را فشرد، وقتی خم شد و بوسیدش، وقتی چشم تو را بوسید، وقتی قطره‌ی اشک روی گونه‌ات را بوسید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فردایش پرسیدی می‌خاهد با تو باشد یا نه، گفت می‌خاهد. می‌خاهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرادی دیگرش گفتی باید قول بدهد، که رضا را هم تو می‌شناسی و هم من، که اگر قول بدهد... گفت اگر شرایطش باشد، حرفی ندارد. رضا شرایط نمی‌داند یعنی چه، اگر نه که چنین حرف‌های احمقانه‌ای نمی‌زد. مگر گفتن دارد، خانه‌ای که سال‌ها مال تو بود حالا باید اسم تو، ته قباله‌اش نوشته‌شده باشد. مگر این هم شد شرط؟ یعنی رضا این‌قدر آدم مزخرفی است؟ باور می‌کنی؟ تو که خوب می‌شناسی‌اش. تا دیر نشده، باید حرفش را پس بگیرد. باید فکر کند، به همه چیز فکر کند. رضا اهل خبال نیست ولی رویا، چرا. آدم با رویا زنده‌است. نه که دل‌خوش‌کنک باشد، نه. رویا باید باشد تا آدم به آن برسد، زور بزند تا به رویایش برسد. مگر نرسیدند مهری و نبی؟ می‌توانی از سقف چوبی آن خانه بپرسی تا بگوید از آن شب‌هایی که تا آفتاب بر نمی‌تابید، حرف از کودکی‌ها بود و آغوش و دود سیگار و ... نبی هیچ وقت نپرسید که مهری لبانت کو؟ دانستن نمی‌خاست، چون میفهمید، حتی شماره‌ی موهای سینه‌های مهری را از بحر بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;عـــلی: &lt;/B&gt;            آن وقت‌ها، دلش برای علی تنگ می‌شد. تو مجبور نبودی از کسی دل بکنی، ولی رضا چه؟ همه دور و برت بودند، نه هر روز، ولی سر می‌زندند، زنگ می‌زدند. آن‌ها هم که نبودند، خودت بهتر می‌دانی که بودن‌شان، هیچ دردی را درمان نبود. راهی هم نبود، می‌توانستی بروی و ببینی‌شان. ولی علی چه؟ مگر علی می‌توانست بیاید؟ تو ندیدی، آن وقت که آمدند، یک قاشق پلاستیکی برداشته‌بود، چارپایه را کشیده‌بود زیر پاهایش، سرش را کرده بود توی فریزر و بستنی می‌خورد. می‌گفت به هیچ‌کس مربوط نیست، مال دائی‌ام است. ساعت‌ها می‌نشست توی سرمای آن مغازه، تا کنار دایی‌ رضایش باشد، حوصله‌اش سر می‌رفت، جیش داشت، می‌لرزید ولی می‌نشست و تکان نمی‌خورد. حالا علی، بیشتر از این‌که پیش مادرش باشد، پیش دایی رضاست. کم‌کم یاد گرفته که «باترفلای» بازی کند. اول هر مرحله، با پروانه سلام و احوال‌پرسی می‌کند، آن هم به فارسی. وقتی می‌بازد، زودتر از پروانه، آه می‌کشد. وقتی می‌برد، بلند می‌شود و می‌رقصد. آن وقت رضا، یاد تو می‌افتد و چشم‌هایش پُر می‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- رضا دل‌اش تنگ شده، برای شانه‌های تو دلش تنگ شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:53:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 14:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز به‌یاد ماندنی</title>
<link>http://sedentary.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قبل و بعدش بماند. امروز سیلی را خاباند توی گوشم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 22:44:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sedentary&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>sedentary</dc:creator>
<guid>http://sedentary.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
