مگر چه بود اینجا؟ مگر من چه مینوشتم؟ کسی که شاگردانش، وبلاگش را پیدا کردند و اسرار که نه، دلنوشتهایش، بیپرواییهایش لو رفت؛ آمد اینجا، خانهای زرد ساخت و شد رضا خلقی و داشت ادامه میداد که با آنهمه سواد مواد کمارزش، بشود رضا جلقی. دلش که میگرفت، میآمد اینجا مینوشت. همین. باور کن همین بود. تا اینکه روزی جسارت کرد و نامهای نوشت برای کسی که برایش مهم بود ـ خیلی مهم ـ و بعد پاکش کرد. الان شده یک سال از آن روز، و دارد با آن کس مهم زندگی میکند. بعدها، مهری و نبی هم آمدند، و سر راه، زیلویشان را پهن کردند دور و بر ما و نشستند که یک چائی از فلاسکشان بخورند. و آنها هم دور بودند. ولی حالا، نبی، خسته که میشود، پاهای درازش را از روی دستهی صندلی نارنجی پلاستیکی دراز میکند و میگذارد روی رانهای مهری؛ و گاهی نوازش دستی. حالا دیگر همهی آن فریادها، آن بیقراریها، میروند جمع میشوند در قالب دو کلمه، میشوند یک «دوستت دارم» و وقتی چشمهایت در روشنائی لامپ مهشکن جاده برق میزند، آرام، دم گوشات، جاری میشوند. حالا دیگر عقدهی شورت تازهعروس همسایه تبدیل شده به شرمی که بروم و بین لباسهای مردانه، خودم را گم کنم، تا تو پول آن بستهی خالخالی را حساب کنی و خانه که رسیدم، نشانم بدهی و بگویی که گران است. حالا دیگر تهیهی کاندوم، شده یک خرید عادی، ولی از داروخانههای مختلف، تا میزان مصرف بالا باعث تعجب نشود. حالا دیگرکمتر خاب میبینم تا بنویسم، که آرام و راحت در کنار تو، دست در دست تو خابیدن، مانع از هرگونه کابوسی است. دیگر ترجیح میدهم عوض نوشتن راجع به کتابی، یک کتاب دیگر از کتابخانهات ـ که با آن همه دنگ و فنگ ساخته شدند ـ بردارم و باز بخانم، یا جای نوشتن راجع به فیلم، صندلیام را بچسبانم به صندلیات و حین تماشای فیلم، بوی تو را در سینهام حبس کنم و گاهی دستت را فشار دهم تا مطمئن شوم که این کسی که کنارش هستم، واقعیت دارد. حالا عوض اینکه سیم گوشی اتاقم را بکشم و کنار تختم بگذارم تا ساعتها به صدایت گوش کنم، بیرون که میروم گوشیام را حتمن میبرم تا اگر کسی آمد، یا چیزی خاستی، زنگ بزنی و نوشتهی Sweetest home روی صفحه بیاید تا بعد، برای چند ثانیه هم که شده، حیران صدایت شوم و همان صدا، به سنت روزهای دوری، ساعتها در گوشم زنگ بخورد. و چیزهای دیگری هم یاد میگیرم. مگر خانوممعلمام نبودی؟ مگر نیستی؟ یاد میگیرم که لحن عصبانی صدایت را هم دوست داشته باشم، مثل همین الان؛ یا خیلی چیزهای دیگر.
بعله بانو، شاید آن روز هم پنجشنبه بود که اولین «مفصل» را راجع به من خاندی و هنوز ادامه دارد؛ و مطمئنن آن روز جمعه را فراموش نمیکنم که شبانه، قصد سفر اول به تصویب رسید، با همین لجبازی که میگویی دارم، و دارم. که هنوز سفر ادامه دارد. اینجا نوشتن را هم سعی میکنم ادامه بدهم، تا جوری دیگر هم بگویم که هنوز دوستت دارم، و بخاهم که همان کس مهمام باشی، که حالا بیشتر از هر وقت دیگر میخاهم اینطور باشد. اصلن خودم میخاهم اینجا بنویسم، و از تو بنویسم، حتا اگر خود تو تنها خانندهام باشی و تنها کامنتی که میگیرم از «ق» باشد. شاید به نظر آنها مسخره باشد، بگذار هرچه میخاهند بگویند ولی فقط بگذارند که ما، ما بمانیم.
