(1)
عمومن بعد از تابلوی «خوش آمدید» ورودی شهرها، یک محوطهی بزرگ وسط جاده درست میکنند که حوض یا استخری سیمانی هم وسطش باشد و اینکه در سوز شبهای اوایل اسفند، پسری روی لبهی یکی از این حوضها، زیر روشنائی سرد نورافکنهای بنشیند و با دستهایش، سنگینی سرش را بگیرد، بگیرد و فشار دهد، اصلن خوشآیند نیست چون شاید کیلومترها پیاده آمدهباشد و اینجا را فقط برای شکاندن بغضش انتخاب کردهباشد تا سیگاری بکشد و راه بیافتد و چند کیلومتر هم برود و اتوبوسی را سوار شود تا چهارده- پانزده ساعت بعد، دگمهی آیفون خانهای را بزند و همین، پدرش را راضی کند که پیشبینیاش فقط بعد از دو ماه درست از آب درآمده و او هم نتواند بعد از سی و پنج سال همخابی، حسش را به زنش انتقال دهد، که برای زنش، هیچ اهمیتی ندارد. نه، چمنهای زرد اینجا به اشک عادت ندارند، آنها را بارانی باید تا سبز شدن. همان مسیر را بر میگردد، حتا به بهای ترک برداشتن غرورش، برمیگردد.
(2)
آدم که مسافر باشد، دوست دارد ورودی شهرها، جاده دو قسمت شود، اگر دلت خاست وارد شهر بشوی و اگر نه، شهر را دور بزنی و بروی شهری دیگر، جائی دیگر، که البته برای بیرون آمدن از خانه هم بهانهای داشته باشی، مثلن مکانیکی، چیزی، علتش هم اینکه نمیتوانی، یا سخت است این شادی را، این رضایت را، این حس ناشناس را به زور هم که شده، در قالبت فرو کنی که بعد از وارد شدن عکست داخل چارچوبی که از همان اول دوستش داشتی، بعد از روزها کنجکاوی راجع به حرفهای درگوشی که در خانه جاری است ولی گوشات هیچ سهمی ندارد، بعد از قرار گرفتن آن قاب در کنار تصاویری از کسانی که تا حد پرستش دوستشان داری، این حس غریبه را باید جوری خالی کنی، خالی که نه، شکلش بدهی تا وارد جسمت شود و اینجاست که اشک به داد آدم میرسد، اگر چه ناظری هم فریادرس باشد و یادت بیاورد که «ما درس سحر در ره میخانه نهادیم» تا اشکهایت طعم آن آب را بدهد که هنگام حمام از بینی و دهانت، شوریاش را میفهمی و بریزد روی فرمان، بریزد روی شلوات، بریزد پشت دستهایت. نه، مکانیکهای اینجا زیاد ندیدهاند مشتریانی که بیایند و با گریه، به ماشینهایشان سر بزنند و لابد میدانند که دلیل چشمهای سرخشده، همیشه گریه، حتا از نوع شادیاش، نیست. باید عجله کرد، خانه منتظرند.
