تبليغاتX
انـــــــــــزوا - همان وقت که قطره‌های باران تُنُک می‌بارند.

انـــــــــــزوا

 

حکایت مهری و نبی، حکایت عشق است و لا غیر. عشقی از جنس همین روزها، همین ساعت‌ها، همین لحظه‌هاست که درکشان نمی‌کنیم یا گاهی فراموش می‌کنیم که بفهمیم‌شان. نبی همه‌چیزش را، حتا تنهائی‌اش را گذاشت و رفت پیش مهری‌اش تا با هم باشند و در عبور زمان کنار هم باشند، شاید اسمش این است که آینده‌ی خودشان را بسازند، نمی‌دانم. زندگی‌شان آغاز شده و نبی راضی است، شابد مهری هم. صبح‌ها که بیدار می‌شوند، دور چشم‌های هم، حلقه‌ی کبودی لذت نقاشی کرده‌اند، انگشتان‌شان به هم قفل است و پاهایشان به هم پیچیده و پوست لب‌هایشان سفید شده‌است. با هم، سرِ کار می‌روند و وقتی آن‌جا، چشم‌شان به هم می‌افتد، «دوست‌ات دارم» را می‌شود از نگاه‌شان خاند. آدم‌های دور و برشان هم که به جفت حلقه‌های استیل آن‌دو عادت کنند، نبی و مهری نمی‌خاهند برای هم‌دیگر عادی شوند.

صبحِ آن روز، مهری ساعتی دست نبی را تماشا کرد، تنها چیزی از وجودش که از پتو بیرون مانده‌بود. نبی این را جائی نوشت تا یادش بماند. بعضی چیزها را باید جائی نوشت تا یاد آدم بماند.

این‌جا، لابه‌لای این بزرگ‌راه‌های شلوغ، انتهای یک کوچه‌ی خیس، زیر پلاک سی، زنگ شماره‌ی پنج را که بزنی، از راه‌پله‌ی تاریک که بالا بروی، پشت این در چوبی سفید که گل‌های خشک ریزی با قاب فلزی گرد و پس‌زمینه‌ای تیره به آن آویزان است، زیر این سقف پنجاه و چند متری، داستان عشقی آغاز شده که می‌خاهد ادامه داشته باشد، باید ادامه داشته باشد. در ابتدای راه، اختلاف‌نظرها و تفاوت سلیقه‌ها طبیعی‌اند، همان‌طور که لبخندهای مهربان و دست‌های عرق‌کرده هنوز واقعیت دارند.

 

  86/10/15   /  رضا خلقی  |