فروغ را سالها پیش شناختم و خیلی چیزها را با او. زمستان را، شب را، عشق را، درد را، عصیان را و مهمتر از همه، زن را. زنی که میتواند فکر کند، خودش باشد و از خودش بنویسد، از زنانهگیش، از لذت، بی هیچ شکی و ترسی. سالها دنبال آن زن گشتم و در این سرزمین قحطیزده، او، به نوعی شد زن اثیری من. پیدایش کردم و کنار گور فروغ، عاشقاش شدم. انگشتهای دستهابش را بهزور چپانده بود توی جیب شلوارش تا نتوانم همان لحظه بگیرمشان. آنروز، چیزی برای فروغ نبردم ولی فروغ، برایم پنجرهای آورد که ازدحام کوچهی خوشبخت را ببینم و این معجزهاش بود که در ابتدای همبن فصل سرد، کنارش باشم. ضمیر «ش» میتواند برگردد به فروغ آن سالها، یا همین کسی که کنار من است و هروقت بخاهم، دستانش را دارم...
