گفتن ندارد. هروقت دلم تنگ بشود، میآیم اینجا مینویسم. الان هم حوصلهی هیچچیزی را ندارم. اینروزها عادتم شده که ساعتها به یک نقطه، بیهدف خیره بشوم، بنشینم، بهسختی نفس بکشم و فکر کنم، بیآنکه به نتیجهای برسم. حق داری، همیشه عاصی بودم ولی همیشه عصیانم درونی بوده و چیزی بیرون نریختهام، حتا اگر به قیمت ازبین رفتن خودم هم که بود. تنهائی و سکوتم هم حاصل همان لحظههاست. اما اینبار اساسی فرق میکند. شاید یک مرحلهی جدیدی است از تحریک فردیت، حتا اگر کمی اثبات موجودیت و لجبازی هم قاطیاش باشد. شاید دیگر وقتاش شده که بزنم بیرون از خود کذائیام، در بیایم از قالب دفتر یادداشت نویسی با هویت مستعار، بشکنم این شخصیت محافظهکار کارمندمابانه را. شاید دیگر زمانش رسیده که با تمام وجود جاری شوم، حتا با پیشفرض محال شکست، که راکد ماندن موجب تولید لجن نشود، که فاسد نشوم، که بوی گند نگیرم. شاید دیگر وقتش شده که این «شاید»ها را از اول غالب جملههایم بکَنم و بیاندازم سطل آشغال، کنار ترسهایم، شکها، ناتوانیها و خیلی چیزهای دیگرم، فردا صبح پنج دقیقه زودتر از جایم بلند شوم، گره بزنم سر نایلون سیاهرنگ را و ببرم سر کوچه بگذارم. شاید دیگر موقعاش رسیده که بایستم مقابل اینهمه آدم، بروم، گم بشوم میان مردمانی از جنس دیگر، با زبانی دیگر و با طرز فکری دیگر و تنها تو را داشتهباشم، تا تنها تو را داشته باشم.
