تبليغاتX
انـــــــــــزوا - الو؟ مهری؟

انـــــــــــزوا

 

نه. باید می‌کشید. تا نصفه هم که شده، باید می‌کشید. آن زیرسیگاری پوکه‌باز مهری را هم که نداشته باشد، که خاکسترش را بریزد توی گودی‌اش، باز باید می‌کشید. انگار قول شرف داده‌باشد به فروغ و «سیگار بین دو هماغوشی رخوتناک» او، باید آتش می‌کرد آن فندک کوتاه سفید با طرح و نگار آبی و سبز رویش را.  صدای تالاپ تالاپ برخورد چیزهایشان به هم -هنوز می‌گفتند چیز- گرچه واقعیت نداشت، ولی به وضوح شنیده بود. نفس‌های مهری چه؟ آن‌ها که واقعیت داشتند پشت گوشی و لابد مهری هم صدای نفس‌های او را می‌شنید که گاهی سرعت می‌گرفت و گاهی درنمی‌آمد، تا آن لحظه که هردو آهی کشیدند از ته وجودشان. نبی، لباس‌زیر هایش را خراب کرده‌بود و روتختی‌اش را هم،‌ و هق‌هق مهری داشت اوج می‌گرفت که دوست‌ات دارم‌های نبی را قطع کند. اشک نبی هم در آمد و آرزو کرد مهری تلفن را قطع کند، تا نشنود صدای گریه‌ی مردش را. مهری می‌فهمیدش، هیچ‌وقت لازم نبود که این حس‌ها را به قالب کلمات بریزند. قطع کرد و نبی ماند و تنهائی اتاقش. سردردش که بیشتر شد، سیگار را نصفه- نیمه خاموش کرد. دردش خیلی کمتر از چندروز پیش بود که با خانواده‌اش سر رفتن، دعوا می‌کرد. قبل‌ترها، نبی اصلن دعوایی نبود. مثل بره، می‌رفت سر کار و برمی‌گشت خانه. فیلمی، کتابی که گیر می‌آورد، انگار دنیا را داده‌بودند به نبی، اما حالا می‌خاست همه‌ی دنیایش را بدهد تا برسد به مهری‌اش. مگر کسی می‌فهمید؟ خود مهری می‌گفت که کسی مثل آن‌ها نیست، که کسی این‌قدر دوست نداشته، این‌قدر دوست داشته‌نشده و این را مطمئن بودند که کسی نمی‌تواند بفهمد، حالا چه برسد به خانواده‌ی نبی. حرفش را اگر به سنگ می‌زد، عکس‌العملی نبود، یا شاید آب می‌شد. اما حالا؟ چه باید می‌کرد با این مردمانی که نمی‌فهمیدندش، که نمی‌فهمیدشان. ساده بود. می‌خاست به مهری‌اش برسد و این حقش بود.

چند دقیقه که دراز کشید و لحاف را روی سرش کشید، متوجه شد نمی‌تواند بخابد، گرچه دیشب هم نتوانسته‌بود. شب قبل نمی‌دانست آن باریکه‌ی نور آبی از کجا به داخل اتاقش می‌تابید و آن‌قدر اذیتش می‌کرد، یا شاید خیال می‌کرد آن آبی آزاردهنده را. پیش مهری نبود که بگیرد از دستانش و برایش حرف بزند. فاصله داشت با مهری‌اش، گرچه دیگر داشت می‌شکست این فصل را. بازی‌ گردو- شکستم‌اش با دنیا، داشت به آخر می‌رسید، کشیده بود به قدم‌های نصفه و یک‌چهارم، همان‌ها که باید نوک کفش‌ات را می‌گذاشتی جلوی آن یکی و پای عقبی را می‌کشیدی. دیگر داشت نزدیک می‌شد آن لحظه‌ای که لبخندی کودکانه صورتش را بپوشاند و رو به دوری بگوید «زدم سرت رو شکستم». فعلن نصف قدم امروزش را برداشته بود و نمی‌توانست بماند. باید می‌زد بیرون، در این هوای خشک پائیز و خودش را می‌رساند به جائی، شاید یکی از آن قهوه‌خانه‌های کثیف، با مشتری‌هایش کثیف‌ترش، تا از استکان چرک و لب‌پر آن‌جا، چائی تلخ و سیاه‌رنگی را بنوشد و سیگاری روشن کند.

 

  86/08/29   /  رضا خلقی  |