تبليغاتX
انـــــــــــزوا - 26 آبان

انـــــــــــزوا

 

بیست و شش آبان است، شب تولدم و هیچ‌کس یادش نیست. تعجبی ندارد، پارسال خودم هم یادم نبود. نمی‌دانم بیست و هشت ساله می‌شوم یا بیست و نه ساله. اهمیتی ندارد. یاد آن سال‌ها می‌افتم؛ اول سال که می‌شد، اولین تقویم یا سررسید که به دستم می‌افتاد، فوری پی روز تولدم می‌گشتم و چه خوشحال می‌شدم وقتی که جمعه بود یا پنجشنبه. درخت‌ها که سردشان می‌شد و بوی پائیز که در کوچه‌ها می‌پیچید، روزها را می‌شمردم تا آبان شود و بیست و شش روز بگذرد، تا یک‌سال بزرگ‌تر بشوم. شب‌های تولدم، خابم نمی‌برد. هیچ‌وقت جشن تولد حسابی نگرفتیم. نهایتن یک کیک بود و چندتا شمع نازک و شکسته که از مدت‌ها پیش مانده‌بود. یادم نمی‌آید که آن سال‌ها هدیه‌ی تولد گرفته‌باشم.

جالب است: همین الان یک اس‌ام‌اس آمد که «عزیز روزت مبارک». از رامین است که همین الان جواب تلفن‌اش را ندادم. و من چه‌قدر احساس حقارت می‌کنم. چه‌طور می‌تواند یادش باشد؟ چهار سال است که هم‌دیگر را می‌شناسیم و این اولین باری است که تبریک می‌گوید. روز دفاع از پایان‌نامه‌ام، تنها کسی بود که دعوتش کردم، اما نیامد. راستی چرا آدم‌های دور و بر من، این‌قدر عجیب و غیر قابل تحمل‌اند؟ نکند اشکال از من باشد؟

دوسال پیش هدیه‌ی خوبی گرفتم. بند کوتاهی برای موبایلم بود که فردین الف. شاگردم برایم داد و تبریکی که آن بچه‌های کوچک گفتند. روز خوبی بود. همان سال بود، چند روز قبل یا بعد، که یکی از کلاس‌های مکالمه‌ام هم برایم توی کلاس تولد گرفتند، یک جعبه شیرینی بود و Happy Birthday که روی تخته‌سیاه نوشته بودند.

امسال فرق داشت. تنها هدیه‌ی تولدی که مال خودم بود را تو برایم گرفتی و یک هفته پیش دادی. همین امروز بود که کاغذ کادوی نارنجی‌اش که من دوست دارم و روبان آبی‌اش که خودت دوست داری را تا کردم و گذاشتم توی کمد. چه بد است که خانه‌مان پستو ندارد. می‌دانی، همه‌ی آدم‌ها می‌خاهند که کسی دوست‌شان داشته‌باشد و برای کسانی مهم باشند. من هم از این قاعده مستثنا نیستم. راستش، دلم تنگ است و غم دارم. نه از تو، از همه‌ی عالم دلم گرفته. باید از آن گرد سفید خاب‌آور بریزم توی سیگارم، بکشم، موبایل را خاموش کنم و زود بخابم. ول کن، دود سیگار است که به چشمم رفته، تا صبح خودشان خشک می‌شوند. فردا دیگر روز تولدم نیست و من یک سال بزرگتر شده ام.

 

 

  86/08/26   /  رضا خلقی  |