ساعتها بود دنبال آن دیالوگ آل پاچینو در «بوی زن» میگشتم که میگوید: I am in a dark here و مطمئن بودم که این را جائی نوشتهام با توضیحات و تفسیرهائی مخصوص خودم. این بود که آرشیو وبلاگهایم را خاندم و اولین بار بود که این کار را میکردم چون هیچوقت از هیچکدام از نوشتههای خودم خوشم نمیآمد، ادعائی هم نداشتم. خاندمشان و هوای این دو و نیم سال روزمرهنویسی و انزوا را دوباره تجربه کردم. از مجموع نوشتههایم خوشم آمد و ناراحت شدم که چرا اخیرن نمینویسم. عصر همان روز خوره افتاد به جانم که نکند آدم شدهام؟ و جدا شدهام از این زندگی چندین سالهام در خلاء بی هیچ قید و بندی؟ دقیقن ده سال پیش، همین روزهای پائیزی یادم آمد، سیاه و سفید.
دبیر ادبیاتمان صفر کیلومتر، هیکلی بود با محاسن پرپشت بور و موهای لختی که یکوری شانهشان میکرد. سعی داشت تفکرات مذهبی رادیکالیاش را در کلاس القا کند و این را رسالت خود میدانست. سال آخری بودم و با سابقهی مردودی و پروندههایی که از دبیرستان قبلی همراهم بود به هیچ صراطی مستقیم نبودم، توی کلاس همیشه مظلوم و ساکت، جایم گوشهی سمت چپ کلاس، ردیف آخر بود و همیشه بوی سیگار میدادم. بچهها میگفتند مغز متفکر تمام اغتشاشها و بینظمیها من بودم. اصلن با این دبیر جدید راه نمیآمدم و هر جلسه، اگر جیم نمیشدم، برنامهای میریختم که دیوانهاش میکرد. بلاخره به تنگ آمد و در یک اقدام آکادمیک، موضوع انشاء داد: چگونه میشود آدم شد؟ خوشم آمد از این عنوان متفاوت. اسمش یادم آمد، آقای رسولی بود یا چیزی شبیه آن. نوشتم طبق این تعریفی که تو از آدم داری، هیچکس آدم نیست، الا خودت، وگرنه طبق اساطیر همه از تبار آدم و حوا هستیم با اندامهایی که از لحاظ فیزیولوژیکی خاص انسان است، با تکه گوشت حساسی بیشتر یا کمتر. از قران هم برایش آوردم که زیاد امیدوار نباشد که «ان الانسان لفی خسر» که آدمی که میگوئی همیشه در خسران و تباهی بهسر میبرد که امیدی نیست، اما هر انسانی برای خودش دنیاییست و دنیایی دارد. اینها را نوشتم و تحویلش دادم و خودم را آماده کردم برای یک تجدیدی دیگر در درس انشاء. ولی هفتهای که گذشت، یکی از بهترین نمرات طول تحصیلم را گرفتم: 19 و از آن به بعد، برای آنکه اذیتش نکنم، کل 7-8 ساعتی که ادبیات داشتیم، غایب میشدم. کتابها در همان هفتهی اول سال خاندهبودم و نیازی به دبیر نبود. قبل یا بعد بود، یادم نیست، که یکبار هم سر کتاب «فروغ» که آن سالها حکم «آیات شیطانی» را داشت، با همان دبیر سرشاخ شدیم چون ضبط کردهبود و میخاست لومان بدهد، نهایتن از دستش گرفتیم.
هنوز مومن هستم به آن روزها و در همان فکرم که نمیخاهم آدم بشوم، طبق هیچ تعریفی. ترجیح میدهم که همانطور دیوانه و مجنون بمانم، ول باشم و مقید نمانم به هیچ چیزی. بی هیچ ادعا و توقعی، فکر کنم، بخانم، ببینم و بنویسم، همانطور که بودم و به همان اسلوبی که خاص خودم است، همانجور که دوست دارم و دلم میخاهد. میدانی، تنها چیزی که دارم، همین است.
