تبليغاتX
انـــــــــــزوا - بيا مال تو هرچه دارم.

انـــــــــــزوا

 

حالم خوب است يعني آونگ ساعت ديواري سيكوي مادربزرگم دارد آرام صدا مي‌كند و بوي تلخ قهوه اتاقم را پر كرده‌است. نوشته كه دوستم دارد و نقطه نگذاشته، با دقت جمله‌اي از نوشته‌ي خودش را مي‌فرستم كه فوري اسم داستان را مي‌نويسد و آخرش علامت سئوال مي‌گذارد؛ يك t هم آن وسط اضافه نوشته يعني توي سينما تاريك است و لابد دست كوچكي كه ساعت قرمزي به مچش بسته، روي دسته‌ي چوبي سمت راست‌اش آرام گرفته و نمي‌گذارد آرنجش را آن‌جا بگذارد. ده روز است كه كاري نكرده‌ام، چيزي نخانده‌ام، ننوشته‌ام، ريشم را نزده‌ام، كركره‌ي اتاقم را باز نكرده‌ام، اصلاحات پايان‌نامه مانده، نمره‌ي ۱۸ اصلن بد نيست، آموزشگاه كلاس ندارم و من همين معلق بودن، اين بي‌حوصله‌گي، درازكشيدن و به سقف خيره شدن، اين‌طور چرت نوشتن و در جائي پرت منتشر كردن، سيگار گوشه‌ي لب‌هايم و پرشدن مدام زيرسيگاري از فيلترهاي نارنجي را دوست دارم و ذخيره كرده‌ام اين جمله‌اش را كه «من ديگه هيچ‌چي نمي‌خام، هيچ‌چي».

 

  86/07/16   /  رضا خلقی  |