چندمين بار بود كه رويش را ميشست، نميدانست. ديوانهوار، كف بزرگ دستانش را پر از آب ميكرد و به صورتش ميكوبيد. ولي بازهم باريكههاي شور، راه خود را از لايهي آب روي پوست صورت ميكشيدند و از چانهي لرزان ميچكيدند به سفيدي چيني روشوئي . خم شد و در آئينهي گرد، به رگههاي خون چشمانش خيره شد. مهري اسم اين درد را گذاشته بود غم عشق. همان غمي كه هربار پس از عشقبازي به سراغشان ميآمد، ويرانشان ميكرد و ميساخت و چه غريب بود، مثل ماهيت عشقشان. نبي به خود لرزيد، برگشت و از لاي در دستشوئي گردنش را دراز كرد تا مهري را ببيند كه يك بالش اشك ريختهبود. خودش هم نميتوانست مانع از هجوم اشك شود. مهري چيزي پرسيد كه با صداي جريان آب به هم آميخت و محو شد. بايد كاري ميكرد تا آرام شود. پس فرياد زد و لرزش تارهاي گلويش، آئينه را لرزاند كه «مهري، دوستات دارم» و تكرار اين گفته، تكراريترين گفتهاش بود.
