تبليغاتX
انـــــــــــزوا -

انـــــــــــزوا

 

وقتي روزه‌اي، به سرت روغن بمال و صورت‌ات را بشوي تا مردمان ندانند روزه داري.

                                                                     انجيل متي (17-18: 6)

 

 

«خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌» انگار گوسفندِ سياهِ قرباني را سر بريده‌اند و گذاشته‌اند آخرين نفس را از چاكِ ناي‌اش بيرون بدهد، صداي وحشتناك تنفس‌ام است كه بيدارم مي‌كند. ساعت را نگاه مي‌كنم، فقط چند دقيقه از صبح گذشته و عقربه‌ي ثانيه‌شمار، هنوز يادآور عهد جانان است. بوي مرگ و دود غليظ سيگار، اتاق را فرا گرفته، چشمان ضعيف‌ام مي‌سوزد، عرقِ سرد، زيرپيراهني را به پائينِ گردن و زيربغلم چسبانده و جرعه‌‌ي آب، طعم تعفن يخچال مي‌دهد. سيگار ناشتا نويد روز تازه‌اي را به ريه‌هاي مريض مي‌دهد. داخل توالت است كه مي‌فهمم با لباس خابيده‌ام و اين خرق عادت است، مدت‌ها بود كه بسترم برهنه مي‌ديداَم. دستي به موهاي بلند و روغني مي‌كشم و با همان لباس‌هاي چروك راه مي‌افتم. خاك و خُل كوچه كه به حلق‌ام مي‌چسبد، ياد ديشــــــــــــب مي‌افتم و خزعبلاتی كه پدرم تحويلم داد.

مردادماه سيزده سال پيش بود كه مدارك ثبت‌نامِ تنها هنرستان هنرهاي زيباي شهرمان را تكميل كردم، پاره كرد و گذاشت توي سطل قرمز و پلاستيكي بزرگ، كنار تفاله‌ي چائي كه عصر روز قبل، ساعت چهار، خورده بوديم. جزو نفرات ممتاز امتحان ورودي بودم و معدل‌ام چند نمره بيشتر داشت. طرح‌هاي خامي كه امروز مي‌زنم، يادگار جنيني است كه آن سالها سقط شد. هرگز بچه نبودم و دليلي نداشت كه تصميم آن روزها، برچسب «بچه‌گانه» بخورد.

«بعله كه آن خانه مال توست، به شرطي كه ازدواج كني و بري بشيني توش» فوري حرفش را دوتا مي‌كند «نه، مال تو نيست. يعني بعد از مرگ من، خاهرت هم از آنجا سهم دارد» و منتظر مي‌ماند كه من بپرسم: بابا، اجازه هست عاشق بشوم؟ «مگر تو چه‌كار كردي؟ فكر كردي كي هستي؟» و آن‌قدر پَست، خار و ناچيز جلوه‌ام مي‌دهد كه يادم برود دو ساعت پيش، هيجده جوان آنارشيست به پايم بلند شدند، با يك گره‌ي ابرويم، نيم ساعت خفه شدند و نفس نكشيدند، يا انگار صبح همان روز نبود كه مدير ارشد كارخانه با حقوق ميليوني‌اش، پشت تلفن نگفت كه: نه آقاي مهندس، شما زحمت نكشيد. من بچه‌ها را مي‌فرستم خدمت‌تان كه كتاب‌ها را لطف كنيد. بچه‌ای که آمد، کارشناس ارشد برق از دانش‌گاه امیرکبیر بود.

مادرم هست كه نقش دايه‌ي مهربان‌تر از خودش را باز مي‌كند. «تو هم فكر نكن كه مي‌گذارم مثل الف، بروي دَرِ خانه‌ها، برايم زن بگيري» آشكارا صدايم مي‌لرزد و لابد لــــو مي‌دهد عشق ممنوع‌ام را. «اصلن من غلط بكنم كه زن بگيرم» و آب پاكي را مي‌ريزم روي دستان‌اش، نمي‌دانم چرا هميشه فكر مي‌كنم "آب پاكي" بايد توي آن پارچ شش‌گوش بلوري، خنك و تَگَري باشد، جوري كه بخار، دورش را بگيرد و جاري شود، مثل اشك‌هاي من.

پيش مي‌آيد لحظه‌هائي كه مي‌خاهي با ناخن‌هايت، لايه‌ي رنگ و گچ ديوار را بكني و روي تك‌تك آجرهاي اتاق تنهائي‌ات، از بدشانسي‌ها و بدبختي‌هايت بنويسي و ظلم روزگارِ ظالم. تمام تلفن‌ها از كار مي‌افتند و صداي خوشبختي به ثانيه‌هائي محدود مي‌شود، پول ملت از پارو (چله‌ي تابستان) بالا مي‌رود و بليت تمام هواپيماها، از يك ماه پيش رزرو مي‌شوند، ترمينال اتوبوس‌ها به قيامت كبرا معتقدت مي‌كند. لوله‌هاي سياه محل را هم كه تعويض بكنند، آب براي رفع حاجت پيدا مي‌كني ولي دوش نمي‌تواني بگيري، كولر نقش دكور بدتركيبي را بازي مي‌كند و از عرق، سياه مي‌شوي. وظيفه‌ي مدير آموزشگاه هم حال پخش كردن نيست و يك‌شنبه بايد باشي.

عشقت را هم كه نتواني ثابت كني، بي‌تاثير مي‌ماني تا حس گوشت يخ‌زده‌بودن بكني و يادت بيايد مردادماه بيست و دو سال پيش كه از خاب بيدارت كردند و فرستادنت صف بايستي، تا عصر بابايت بيايد و اگر نوبت‌ات را نگرفته‌باشند و اگر سهميه برسد، دو كيلو گوشت يخ‌زده و خوني به همراه چهار پاكت سيگار تير، تحويل‌اش بدهند با هزار و يك منت، و تو در آن ساعتهای انتظار چشمت خشك شود به زمينه‌ي زردي كه رويش نوشته «وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى».

 

پ.ن. همه‌ي اين‌ها را مزخرف نوشتم، مي‌دانم. مثل آن روزهاست كه وقتي دل و دماغم بوي گه مي‌داد و آلتِ عالم را كه مي‌خوردم به صفحه كليد و دنياي مجازِ پي‌اش پناه مي‌آوردم.

پ.ن. 2. حرف خودم را تکرار کردی که «همه‌چیز درست می‌شود» که دارد می‌شود یعنی استاد راهنما زنگ زد و تائیدم کرد، بلیت‌ها ردیف شدند و چیزی نمانده که قفلِ درِ سفید "تق" صدا کند.

 

 

  86/05/11   /  رضا خلقی  |