صفحهي پرينتشدهي روي درِ مغازه، کارش را کردهبود. نزديک ظهر بود که کلافه از گرما، وارد گلفروشي انتهاي بازار تجريش شد. دست پسرکاش را گرفته بود و نايلون خريدشان پر بود از خرت و پرتهائي كه نشان ميداد اول برج است. «سه شاخه از اين گياهها بدين» که گفت، عاشقاش شدم. يک جوري گفت «گياه» که هرگز نشنيدهبودم. اولين شاخهاي بودم که انتخابم کرد براي نبياش. دومي و سومي هم براي خودش بود و پسرک. بعد هرسهمان را گذاشتند داخل يک گلدان شيشهاي که باريک بود و دراز، مثل نبي. خانه که رسيديم، مهري باعجله لباسهايش را کند، لخت و پتي گلدان را برداشت، از آب پر كرد و گذاشت همينجائي که هستيم، توي سالن کوچکاش کنار درِ اتاق خاب. انگار سالهاست كه جايمان را خالي كردهبود. در آن مسافرت دو-سه متري، چند تا از برگهايم سفت به پستانهاي مهري چسبيدهبودند و خوشبخت.
ديشب كه نبي، از پشت مهري را بغل کرده بود، از گرماي تناش گرم شدهبود، گوشاش را ميبوسيد و آرام چيزهائي ميگفت. نميشنيدم، اما ميديدم كه چشمهاي مهري دنبال چشمهاي نبي، دو- دو ميزنند و ميخندند. سر راهشان به اتاق خاب بودند که نبي نشانم داد و با لهجهي غليظش گفت «سمت راستي مال منه ديگه. بزرگ شدهها. ريشههاش هم داره در ميآد» با انگشتهاي ظريفاش، ساقهي گياهِ مهري را گرفت، خم شد، بوسيدش و به من نزديكتر كرد. «چه خوبه که لااقل اينها پيش هماند. مهري ببين اين شاخهي گياه منو که عاشقانه چسبيده به به اون شاخههه. ميبيني؟» و نبي بود که کف دست عرقکردهاش را روي برگهايم کشيد و بعد مهري بود که دستاش را کشيد، و رفتند اتاق خاب که صداي خندههاشان خانه را پر کند.
گياه مهري، اوائل فاصله ميگرفت و اصلن تماسي با من نداشت. من خجالت ميكشيدم و او، خودش را کشيدهبود کنار و فقط از دستِ گياه عقبي گرفتهبود. همديگر را كه در آغوش ميگرفتند، حسوديام ميشد. يك روز كه مهري سرِ كار بود، پسرك مدرسه و خانه خالي، جسارت كردم، گفتم كه دوستاش دارم. چند روز بعدي هم نازش را كشيدم. نرم شد، خلاف جهت نور، با سخاوت چند تا از برگهايش را به طرفم دراز کرد. مهربان است، مثل خودِ مهري. اينروزها سرشاريم، ريشههاي ما به هم تنيده و او ساقهاش را تکيه داده به برگهايم، مثل وقتهايي که مهري سرش را روي سينهي صاف نبي ميگذارد و در نگاهِ هم، چيزهائي ميبينند كه هيچكس نميفهمد، هيچكس.
