تبليغاتX
انـــــــــــزوا - مردْ خريد

انـــــــــــزوا

 

آفتاب كه مي‌كوبيد روي سرش، خستگي‌اش چندبرابر مي‌شد. براي چهارمين روز بود كه راه‌اش را به سمت داروخانه كج مي‌كرد. چه عجب! داروخانه مشتري نداشت و در شيشه‌اي طاقباز بود. اين درهاي سكوريت يك جوري غريب باز مي‌مانند، چون بايد زاويه‌شان كاملن قائمه باشند و حالت ميانه‌اي وجود ندارد: يا باز باز يا بسته. داخل شد. شاگرد نسخه‌پيچ نبود. خود دكتر، تنها، در انتهائي ترين نقطه‌ نشسته بود پشت ميزش و داشت روزنامه مي‌خاند. نگاه تحفيرآميزش به پسرك مي‌گفت كه «دارو مي‌خاي؟ نداريم.» او دارو مي‌خاست چه كار. با صدائي بلند و جدي گفت «يه بسته كاندوم بدين» و با انگشت‌هاي نحيف‌اش تصوير سه‌بعدي يك جعبه را ساخت. دكتر سرآسيمه بلند شد. روزنامه افتاد روي كاشي‌هاي گرانيتي زيتوني رنگ. خودش را رساند به پشت پيشخان، انگار كه بگويد «صدايت را بلند نكن.الان.»

- سه تائي يا دوازده‌تائي؟

- نه! دوازده‌تائي.

دكتر كه با تعجب به رنگ پريدهي چهره و حلقه‌هاي سياه دور چشم پسرك خيره بود، خم شد و جعبه‌ي طلائي رنگي را گذاشت روي شيشه‌ي پيشخان. از همان‌هائي بود كه پسرك مي‌خاست، با آن‌كه اسمشان را نمي دانست. برداشت‌اش و گذاشت داخل كيف رودوشي‌اش.

- چند مي‌شه؟

- شش‌صد تومن.

نوبت پسرك بود كه تعجب كند. دفعه‌ي قبل سه‌هزار تومن داده بود به آن قرمزها. مگر مي‌شود پنج برابر فرق كند؟ از كيف‌اش دوهزار تومني شق و تانخورده‌اي بيرون كشيد و رو كرد به دكتر كه داشت به سمت صندوق مي‌رفت. با همان تحكم گفت «يه بسته ديگه هم لطف كنيد» و حس كرد كه بايد توجيه هم كند «... كه هر روز ديگه مزاحم نشم.» چشمان دكتر داشت از حدقه در مي‌آمد. همان‌طور كه خم شده بود، از زير نگاهش كرد و زيرلب گفت «باريك‌الله» جوري كه پسرك نشنود.

توي كيف، جعبه‌ي دوم هم تنگ جعبه‌ي اول جا گرفت. پسرك با بي‌تفاوتي دوتا صدتومني هم داد دست دكتر و هزارتومني بقيه پولش را گرفت. بدون خداحافظي سرش را انداخت پائين و بيرون رفت. در شيشه‌اي را كه بست، نگاه دكتر هنوز به هيكل لاغر و نخراشيده‌اش بود. 

 

 

  86/04/20   /  رضا خلقی  |