سلام مهری من؛
نمیدانم چه جادوئی دارد این عشق، این شور، این شیدایی که وقتی دوری، مرگ را حس میکنی. وقتی کاری از دستات بر نمیآید، زجر میکشی. بد دردی است نتوانستن. خاستن اما نتوانستن. چهقدر متنفرم از این کلمه: اما. نه. نباید از دوری حرف بزنم. از خاستن، چرا، مگر دلیل نوشتنام، جدائی موقت از این حال و هوای کشندهی مسموم نیست؟ دیشب را بگویم. چهقدر خوش بودم. طنین خندههایت که در خانهات میپیچید، صدائی زمینی نبود. میخاهم و میتوانم همیشه، همینطور در اوج نگهات دارم و من هم با تو باشم و از آن بالا بخندیم به این مردمی که دور و برمان بودند و دیگر نیستند. طوری که نزدیکترین دوستات به حال ما غبطه بخورد و فحش ناموسی بدهد. خوشبختی را میتوان اینطور نشانداد، وگرنه کلمه نمیتواند ظرفی باشد جهت این مفهوم.
بیست و پنج سال زندگی با پدر مادر کارمند، بعد سه سال کارمندی و میرزابنویسی، و ماهها شاگرد لولهکش بودن، آدم را محتاط میکند. نمیتوانی بهراحتی و بیپروا حرفات را بزنی. حتی دوستت دارم هارا که باید فریاد زد. همیشه حس میکنی کسی بالای سرت است، مدیری، رئیسی، اوستائی، چیزی. میترسی از خودت و این ترس است باعث آن عقب ماندنها. کندی، کندی، کندی و این کندی ادامه دارد حتی وقتی که درصدد فرار هستی از همین کندی. همینطور است بیست و دو سال شاگرد مدرسهای بودن که هرکسی را دربست قبول داشتهباشی، معلم میخانیاش. و باز میترسی از نگرفتن مدرکی که باید بگیری. مثل رضا که ترساش از برخورد هواپیمای تروریستی بود به برج مونپارناس. و یک دیوانهای که مسئول اینکار بود. همهی اینها درست خاهدشد. قول دادم به تو. یعنی نبی تو، میتواند. میتوانم اگر تو بخاهی.
امروز که این کارمند جزء داشت صفحات تقویم را ورق میزد و گزارش روزانهاش را مینوشت ناگهان دریافت که روز چهارشنبه مرخصی بوده و هنوز چهارشنبهی جدیدی از راه نرسیده. یعنی فقط پنج روز میگذرد از لحظهای که دستات را گرفتم، انگشتر را برای چندمین بار به انگشت شستات کردم و بغضم را فرو دادم، به سختی، و سوار آن آردی یشمیشدم. میفهمی فقط پنج روز و اینهمه بیقراری. این همه اشک که خشکیدهاند در تخم چشمام و میسوزاندش. فکر میکردم حداقل هفتهی دوم است که دارد تمام میشود و تنات پیشام نیست. دستات در دستهای عرق کردهام کم است. لباس ورزشی زردت را برای من نپوشیدهای و ننشستهای روی پای چپام و حرارت آنجایت، داغام نمیکند. و من نمیتوانم دستام را بکشم به روی ماهات، به زیربغلهایت. و ماتیک نزدهای و چشمهایت را زیباتر نکردهای و بعد از ساعتی آوارهگی نزدیک شهر خطرناکات، نیامدهای دنبالم. که نزنی کنار و من خیلی جنگی سوار نشوم و موبایلات نماند زیرم و متبرک نشود و رانندهی پشتی، چپچپ نگاهات نکند و تو معذرت نخاهی و دور نزنی پل را و من محو تو نشوم. دستات را نگیرم. نبوسم و تو نگوئی هیچوقت اینکار را نکن. و تو گاز را تخت نکنی تا زودتر برسیم به سیدخندان و پارک نکنیم آنگوشه و نگهبان دانشگاه چرتاش پاره نشود و تعجب نکند و سه طبقه نرویم بالا و در را نبندیم و نبوسیم همدیگر را. تا وقت سحر. و چهکارها که نکنیم. پنج روز است؟
تو هم همین حس را داری، مطمئنم. فقط پنج شب خابیدهای بی من. اگر خابی باشد، که نیست. چهقدر دلم میخاهد پنجشنبه شود. ساعت هفت عصر. سر کلاس باشی و من با خجالت بگویم شب بهخیر. مثل آن شب که تو میدانی و من میدانم و خدائی که نیست. نوک سیگاری پر کنم از آن گرد سفید قرص خاب خارجیام. بزنم و با یاد تو بخابم تا فردا ظهر. تا وقتی قمریهای پشتبام تو سیر شوند از هماغوشی صبحگاهیاشان و تا صبح فردا، کفتر نر، دیگر بال نزند روی مادهاش که تعادلاش را حفظ کند. بقبقوهای عاشقانهشان منعکس شود از پنجرهی اتاق پشتیات که مال من است و مال توست. از الان اجازهاش را میخاهم از تو. اگر نخابم که ضعیفتر میشوم و تو مرد ضعیف نمیخاهی. میخاهم بخابم، میخاهم کارهائی بکنم که دوست دارم، نه کارهای تکراری که متنفرم از آنها، تا وقت بگذرد. نه، مثل این پنج روز نباشد که عمر نوح هم عددی نیست در برابراش. بنویسم، کار بکنم،قدم بزنم. با یادت. دیوانهات بشوم که هستم. تو هم اینطور باش. برو بخان، بنویس، بگرد. این تب میسوزاندمان. باید کمی جلواش را بگیریم، باید از آن درپوشهایی بگذاریم که میگذاشتی. بسوزیم ولی از بین نرویم. بمانیم برای هم. پس با دخترک بیشتر وقتات را صرف کن. با دوستات وبلاگهایی را بخان که روزی خشک بودند و دیگر نیستند.
دیدی چه شد مهری؟ کو آن برگ تقویم که یادداشتهایی نوشته بودم برای این نامهنگاری؟ کو آن یک- دو- سهها؟ باید پیدایش کنم و پارهاش کنم. نکند دست نامحرم بیافتد. نکند کسی بداند که مهری را دوست دارم...
