تبليغاتX
انـــــــــــزوا - شب - خرداد

انـــــــــــزوا

 

 

دوش آب‌گرم، آرام‌اش كرد. نه، خسته نبود. مسافرت با آن اتوبوس آبي رنگ‌پريده خسته‌اش نكرده‌بود. صندلي مثل سنگ كه باعث خشكي گردنش شده‌بود، پاهاي كم‌رمق‌اش كه يازده ساعت آويزان مانده‌بودند، توقف دوساعته‌ي تعويض چرخ‌هاي عقب كه روغن پس مي‌دادند و راننده‌ي مزخرف با آن لهجه‌ي شمالي‌اش كه فقط سيگار وينستون عقابي‌اش به راننده‌ها مي‌ماند. نوار مهستي و گلپا گوش نمي‌كرد، چائي پررنگ نمي‌خورد، تخم كدو نمي‌شكست. هيچ‌كدام از اين‌ها خسته نكرده‌بوداش. با دستش، بخار روي آينه را پاك كرد. ساعت‌ها كار تكراري و بي‌خابي شب قبل باعث شده بود كه چشمانش گود بيافتند و حلقه‌ي سياه زيرش عميق‌تر شود، وگرنه آينه به برق شادي چشمانش شماتت مي‌كرد. دستي به موهايش كشيد، خودش را به لبخندي مهمان كرد و درب حمام را بست. موسيقي فضاي خانه را پر كرده بود. سيمين غانم بود كه مي‌خاند: بوي تنت بوي گله... بوي گل‌هاي اطلسي... خانوم‌اش روي تخت دراز كشيده‌بود و پشت‌اش به او بود. لابد كتابي مي‌خاند. اين را مي‌دانست كه خانومش عاشق دو چيز بود: كتاب‌هايش و مردش. اتاق پر بود از كتاب. رديف داخل كتابخانه‌هاي كوچك روي ديوار، زير تخت، كنار پاتختي، تنگ ديوار، همه‌جا. از پاكت سيگارش يكي كم كرد و به لب‌اش گذاشت. فندك روي كتابي بود از وريا مظهر. سيگارش را كه آتش زد، زيرسيگاري بلور را برداشت و روي تخت، كنار خانوم‌اش دراز كشيد. از پشت بغل‌اش كرد و در گوش‌اش چيزي گفت. مگر صداي موسيقي مي‌گذاشت كه بفهمي چه مي‌گويد؟ خانم به سمت‌اش برگشت و با تعجب نگاه‌اش كرد. لابد معترض بود كه چرا لختي؟ مرد گنده خجالت نمي‌كشي؟ بعد دستهاي زن بود كه در موهاي تر مرد سفر مي‌كرد. موسيقي غوغا مي‌كرد: اندك اندك جمع مستان مي‌رسند ... اندك اندك مي‌پرستان مي‌رسند... قبل از حمام، يك ته ليواني بالا انداخته‌بود و سرش گرم بود. پشت سرهم دو كام از سيگارش گرفت و فيلتر نارنجي را نزديك لب زن گرفت. دودي كه از دماغ و دهان اين‌دو برمي‌خاست، حلقه مي‌شد به خوشبختي روي تخت ‌سايه مي‌انداخت. لب‌هايشان به هم چسبيد و طعمي گس و خوش وجود مرد را فرا گرفت. دود سيگار به سقف چسبيد. قفل لب‌ها كه باز شد، مرد غلتي زد و براي چند لحظه دستهايش را زير سرش برد. خانوم زيرسيگاري را روي سينه‌ي صاف‌ مردش گذاشت و بوسه‌ي كوتاهي از بازوي نحيف‌اش برداشت. حالا دست‌هاي مرد، دنبال چيزي مي‌گشتند در تن زن. زن سيگار نصفه را خاموش كرد، زيرسيگاري را زير تخت هل داد و تن داد به نوازش‌هاي مردش. دست‌هائي كه آرام بالا مي‌رفتند، پائين مي‌آمدند و نقطه‌اي در حوالي ناف متوقف مي‌شدند. زن، گاهي كه مور مور مي‌شد، خودش را كنار مي‌كشيد و لبخند مي‌زد. مرد زل زده بود به چشم‌هاي خانوم‌اش و زير لب چيزي مي‌گفت. باز چهار لب، به هم چسبيدند، زبان‌ها جفت شدند، نفس‌ها حبس شدند و دست‌ها، جائي به هم رسيدند. موسيقي قطع شده بود و از كانال كولر، صداي باران مي‌آمد. مرد هيكل نازك‌اش را از آغوش زن بيرون كشيد، بلند شد، چراغ را خاموش كرد و كورمال كورمال به سمت تخت راهي شد. صداي خش‌خش گنگي مي‌آمد. لابد صداي سائيده شدن پتو روي دوش مرد بود.  

 

 

  86/03/21   /  رضا خلقی  |