تبليغاتX
انـــــــــــزوا

انـــــــــــزوا

 

قبل و بعدش بماند. امروز سیلی را خاباند توی گوشم.

  87/06/05   /  رضا خلقی  | 

 

درست. قمارباز آن است که همه‌چیزش را باخته، پاک، ولی آن دیگری هم هست که دست‌اش را رو می‌کند و بعد بازی، و مهم بازی است، نه آن‌که ببازی. ما این هردو را با هم داشتیم، داریم. تا این‌جایش که می‌گویند باختیم، باشد، دستمان هم روست، یعنی از همان اول رو بود، این هم باشد. یعنی رسم‌اش هم غیر از این نیست، کنار سنگ مرمر شیری رنگ که آغاز کنی و بعد برهنه شوی، دیگر در خفا چیزی نداری و همین نداشتن، کل دارائی ماست. حالا که این‌طور دست‌مان روست، از نمی‌خاهم‌ها هم باید گفت، که هنوز باور نمی‌کنم آن‌روز، باز رفتیم آن‌جا و چه غریبانه، آن‌قدر بی‌کس، و هاله‌ای خاکستری دورمان پاشیدیم، آن‌قدر که حتا آن مرد، یک فرسخ فاصله گرفت و تسلیت گفت. خیلی چیزها دست ما نیست، ولی نمی‌خاهم دیگر که لب پائینت بیرون بیافتد، چانه‌ات بلرزد، شانه‌هایت بلرزند و اشک هجوم بیاورد، ساعت‌ها گریه کنی و خالی نشوی و من در خود فرو بریزم. این را نمی‌خاهم.

 

 

  87/02/31   /  رضا خلقی  | 

 

مگر چه بود این‌جا؟ مگر من چه می‌نوشتم؟ کسی که شاگردانش، وبلاگش را پیدا کردند و اسرار که نه، دل‌نوشت‌هایش، بی‌پروایی‌هایش لو رفت؛ آمد این‌جا، خانه‌ای زرد ساخت و شد رضا خلقی و داشت ادامه می‌داد که با آن‌همه سواد مواد کم‌ارزش، بشود رضا جلقی. دلش که می‌گرفت، می‌آمد این‌جا می‌نوشت. همین. باور کن همین بود. تا این‌که روزی جسارت کرد و نامه‌ای نوشت برای کسی که برایش مهم بود ـ خیلی مهم ـ و بعد پاکش کرد. الان شده یک سال از آن روز، و دارد با آن کس مهم زندگی می‌کند. بعدها، مهری و نبی هم آمدند، و سر راه، زیلویشان را پهن کردند دور و بر ما و نشستند که یک چائی از فلاسکشان بخورند. و آن‌ها هم دور بودند. ولی حالا، نبی، خسته که می‌شود، پاهای درازش را از روی دسته‌ی صندلی نارنجی پلاستیکی دراز می‌کند و می‌گذارد روی ران‌های مهری؛ و گاهی نوازش دستی. حالا دیگر همه‌ی آن فریادها، آن بی‌قراری‌ها، می‌روند جمع می‌شوند در قالب دو کلمه، می‌شوند یک «دوستت دارم» و وقتی چشم‌هایت در روشنائی لامپ مه‌شکن جاده برق می‌زند، آرام، دم گوش‌ات، جاری می‌شوند. حالا دیگر عقده‌ی شورت تازه‌عروس همسایه تبدیل شده به شرمی که بروم و بین لباس‌های مردانه، خودم را گم کنم، تا تو پول آن بسته‌ی خال‌خالی را حساب کنی و خانه که رسیدم، نشانم بدهی و بگویی که گران است. حالا دیگر تهیه‌ی کاندوم، شده یک خرید عادی، ولی از داروخانه‌های مختلف، تا میزان مصرف بالا باعث تعجب نشود. حالا دیگرکمتر خاب می‌بینم تا بنویسم، که آرام و راحت در کنار تو، دست در دست تو خابیدن، مانع از هرگونه کابوسی است. دیگر ترجیح می‌دهم عوض نوشتن راجع به کتابی، یک کتاب دیگر از کتاب‌خانه‌ات ـ که با آن همه دنگ و فنگ ساخته شدند ـ بردارم و باز بخانم، یا جای نوشتن راجع به فیلم، صندلی‌ام را بچسبانم به صندلی‌ات و حین تماشای فیلم، بوی تو را در سینه‌ام حبس کنم و گاهی دستت را فشار دهم تا مطمئن شوم که این کسی که کنارش هستم، واقعیت دارد. حالا عوض این‌که سیم گوشی اتاقم را بکشم و کنار تختم بگذارم تا ساعت‌ها به صدایت گوش کنم، بیرون که می‌روم گوشی‌ام را حتمن می‌برم تا اگر کسی آمد، یا چیزی خاستی، زنگ بزنی و نوشته‌ی Sweetest home روی صفحه بیاید تا بعد، برای چند ثانیه هم که شده، حیران صدایت شوم و همان صدا، به سنت روزهای دوری، ساعت‌ها در گوشم زنگ بخورد. و چیزهای دیگری هم یاد می‌گیرم. مگر خانوم‌معلم‌ام نبودی؟ مگر نیستی؟ یاد می‌گیرم که لحن عصبانی صدایت را هم دوست داشته باشم، مثل همین الان؛ یا خیلی چیزهای دیگر.

بعله بانو، شاید آن روز هم پنج‌شنبه بود که اولین «مفصل» را راجع به من خاندی و هنوز ادامه دارد؛ و مطمئنن آن روز جمعه را فراموش نمی‌کنم که شبانه، قصد سفر اول به تصویب رسید، با همین لج‌بازی که می‌گویی دارم، و دارم. که هنوز سفر ادامه دارد. این‌جا نوشتن را هم سعی می‌کنم ادامه بدهم، تا جوری دیگر هم بگویم که هنوز دوستت دارم، و بخاهم که همان کس مهم‌ام باشی، که حالا بیشتر از هر وقت دیگر می‌خاهم این‌طور باشد. اصلن خودم می‌خاهم این‌جا بنویسم، و از تو بنویسم، حتا اگر خود تو تنها خاننده‌ام باشی و تنها کامنتی که می‌گیرم از «ق» باشد. شاید به نظر آن‌ها مسخره باشد، بگذار هرچه می‌خاهند بگویند ولی فقط بگذارند که ما، ما بمانیم.

 

 

  87/02/12   /  رضا خلقی  | 

 

(1)

عمومن بعد از تابلوی «خوش آمدید» ورودی شهرها، یک محوطه‌ی بزرگ وسط جاده درست می‌کنند که حوض یا استخری سیمانی هم وسطش باشد و این‌که در سوز شب‌های اوایل اسفند، پسری روی لبه‌ی یکی از این حوض‌ها، زیر روشنائی سرد نورافکن‌های بنشیند و با دست‌هایش، سنگینی سرش را بگیرد، بگیرد و فشار دهد، اصلن خوش‌آیند نیست چون شاید کیلومترها پیاده آمده‌باشد و اینجا را فقط برای شکاندن بغضش انتخاب کرده‌باشد تا سیگاری بکشد و راه بیافتد و چند کیلومتر هم برود و اتوبوسی را سوار شود تا چهارده- پانزده ساعت بعد، دگمه‌ی آیفون خانه‌ای را بزند و همین، پدرش را راضی کند که پیش‌بینی‌اش فقط بعد از دو ماه درست از آب در‌آمده و او هم نتواند بعد از سی و پنج سال هم‌خابی، حسش را به زنش انتقال دهد، که برای زنش، هیچ اهمیتی ندارد. نه، چمن‌های زرد اینجا به اشک عادت ندارند، آن‌ها را بارانی باید تا سبز شدن. همان مسیر را بر می‌گردد، حتا به بهای ترک برداشتن غرورش، برمی‌گردد.

 

(2)

آدم که مسافر باشد، دوست دارد ورودی شهرها، جاده‌ دو قسمت شود، اگر دلت خاست وارد شهر بشوی و اگر نه، شهر را دور بزنی و بروی شهری دیگر، جائی دیگر، که البته برای بیرون آمدن از خانه هم بهانه‌ای داشته باشی، مثلن مکانیکی، چیزی، علتش هم این‌که نمی‌توانی، یا سخت است این شادی را، این رضایت را، این حس ناشناس را به زور هم که شده، در قالبت فرو کنی که بعد از وارد شدن عکست داخل چارچوبی که از همان اول دوستش داشتی، بعد از روزها کنجکاوی راجع به حرف‌های درگوشی که در خانه جاری است ولی گوش‌ات هیچ سهمی ندارد، بعد از قرار گرفتن آن قاب در کنار تصاویری از کسانی که تا حد پرستش دوستشان داری، این حس غریبه را باید جوری خالی کنی، خالی که نه، شکلش بدهی تا وارد جسمت شود و این‌جاست که اشک به داد آدم می‌رسد، اگر چه ناظری هم فریادرس باشد و یادت بیاورد که «ما درس سحر در ره می‌خانه نهادیم» تا اشک‌هایت طعم آن آب را بدهد که هنگام حمام از بینی و دهانت، شوری‌اش را می‌فهمی و بریزد روی فرمان، بریزد روی شلوات، بریزد پشت دست‌هایت. نه، مکانیک‌های این‌جا زیاد ندیده‌اند مشتریانی که بیایند و با گریه، به ماشین‌هایشان سر بزنند و لابد می‌دانند که دلیل چشم‌های سرخ‌شده، همیشه گریه، حتا از نوع شادی‌اش، نیست. باید عجله کرد، خانه منتظرند.

 

  86/12/11   /  رضا خلقی  | 

 

صبح که پتو را کنار زدم و از جایم بلند شدم، خنکی غریبی وجودم را در خود پیچید و بی‌اختیار به سمت آینه‌ی قدی برد. پوست سفید تنم دیگر آن چروک سابق را نداشت، انگار دست‌های مسیحائی تو، چین و چروک تمام پوستم که یادگار سال‌ها تنهائی و انزوا بود را باز کرده و زندگی بخشیده‌است. لبریز از خاهش شدم. منتظر آن پاکت بازنشده روی صفحه‌ی تلفن بودم و همان‌طور برهنه پشت دستگاه (و چه خوب می‌گوئی دستگاه، انگار ثریا هم از تو یاد گرفته‌باشد) نشستم، خاندم آن‌چه نوشته‌بودی را و پر شدم از تو. انگار عین این سه شب را،  بالش‌هایمان را به هم چسبانده بودیم و کنار تو خابیده‌بودم، انگار ساعت‌ها با هم زمزمه کرده‌بودیم، انگار نه انگار که دست‌هایت را نداشتم. گفتن ندارد، هامون و مهشید در دو دنیای متفاوت بودند، ولی من و تو، نه. شاید مثل طالبا و آیلار باشیم، ثابت کنیم که عشق نمرده و «هدایت»ی پیدا شود که قول بدهد حکایت این عشق را در قالب کلمات بیاورد. فیلم دیدن، بی‌تو برای من هم هیچ لذتی ندارد، انگار تصاویری مرده و بی‌روح از صفحه می‌گذرند و چیزی پشت‌شان نیست. دیشب، بعد از صدای تو، کامپیوتر را خاموش کردم و به رسم آن روزها، در این سوز، سرگردان کوچه‌ها شدم و ساعتی با یک دسته‌ی عزاداری گشتم. به ماشین‌ها راه می‌دادم و کابل چراغ‌های سبز و سفید را می‌کشیدم و با آن دویست مرد سیاه‌پوش که با غیض فریاد می‌زدند و چوب‌دست‌ها را بالا می‌اوردند، من هم زمزمه می‌کردم که:

 

بو گئجه شاه شهیدین شام عاشوراسی‌دی

صبح آچیلاسا زینب‌ین بیر محشر کبراسی‌دی

بو گئجه بیعت پوزولدی، آشنالر گئتدی‌لر

گویدولار پیغمبر اوغلون بی‌وفالار گئتدی‌لر

 

و اشک دیگر در چشمانم تاب ماندن نداشت، سرازیر بود، و هوای رقص داشتم با آن پسرکی که سنج می‌زد و رقصی می‌کرد که هرگز ندیده‌بودم. کاری ندارم به عقیده و خرافه، این‌ها همه از عشق‌اند و به خاطر عشق‌اند که هزار و چهارصد سال دوام آورده‌اند، یعنی عشقی که مانده‌است. می‌بینی، من هم پرت می‌گویم یا شاید تحت تاثیر جو حاکم قرار گرفتم، نمی‌دانم اما این را می‌دانم، چون با تمام جانم لمس‌اش می‌کنم، که می‌شود عاشق شد، ایمان آورد، می‌توان عاشق ماند و روایت کرد از این عشق، چیزی که بماند.

این چند روز را با یاد چشمانت سر می‌کنم، روز آخر یادت است؟ گفتی چرا نگاه می‌کنی و من لبخند زدم. حالا می‌بینی چرائی‌اش را؟ آن شب، چشمانت زیبا شده بود، عین همان شبی که آمدی زیر پل و سوارم کردی، زیبا شده بود. چشمانت می‌خندیدند و لب‌هایت.

چه‌قدر دلم می‌خاست که از این چهار هفته‌ای بنویسم که با هم بودیم، امروزم را تو زیبا کردی و من هم باید تا قبل از بیدار شدنت، بنویسم. برای امروزت، اگر بتوانم، و فکری برای فردایت بکنم، تا پس فردا صبح، که دست کنم در جیب سمت چپ شلوارم و از ته آن سرمای کلیدها را لمس کنم، درها را باز کنم و به سوی تو بیایم. لباس‌هایم را بکنم و پتوئی را که دور خودت پیچیده‌ای را کنار بزنم و پوست تنم را بچسبانم به تو، به توئی که تنها موجودیت زندگی‌ام هستی، در آغوشت بکشم، لاله‌ی گوشت را ببوسم‌ات و آرام بگویم که دوست‌ات دارم.

 

  86/10/29   /  رضا خلقی  | 

 

حکایت مهری و نبی، حکایت عشق است و لا غیر. عشقی از جنس همین روزها، همین ساعت‌ها، همین لحظه‌هاست که درکشان نمی‌کنیم یا گاهی فراموش می‌کنیم که بفهمیم‌شان. نبی همه‌چیزش را، حتا تنهائی‌اش را گذاشت و رفت پیش مهری‌اش تا با هم باشند و در عبور زمان کنار هم باشند، شاید اسمش این است که آینده‌ی خودشان را بسازند، نمی‌دانم. زندگی‌شان آغاز شده و نبی راضی است، شابد مهری هم. صبح‌ها که بیدار می‌شوند، دور چشم‌های هم، حلقه‌ی کبودی لذت نقاشی کرده‌اند، انگشتان‌شان به هم قفل است و پاهایشان به هم پیچیده و پوست لب‌هایشان سفید شده‌است. با هم، سرِ کار می‌روند و وقتی آن‌جا، چشم‌شان به هم می‌افتد، «دوست‌ات دارم» را می‌شود از نگاه‌شان خاند. آدم‌های دور و برشان هم که به جفت حلقه‌های استیل آن‌دو عادت کنند، نبی و مهری نمی‌خاهند برای هم‌دیگر عادی شوند.

صبحِ آن روز، مهری ساعتی دست نبی را تماشا کرد، تنها چیزی از وجودش که از پتو بیرون مانده‌بود. نبی این را جائی نوشت تا یادش بماند. بعضی چیزها را باید جائی نوشت تا یاد آدم بماند.

این‌جا، لابه‌لای این بزرگ‌راه‌های شلوغ، انتهای یک کوچه‌ی خیس، زیر پلاک سی، زنگ شماره‌ی پنج را که بزنی، از راه‌پله‌ی تاریک که بالا بروی، پشت این در چوبی سفید که گل‌های خشک ریزی با قاب فلزی گرد و پس‌زمینه‌ای تیره به آن آویزان است، زیر این سقف پنجاه و چند متری، داستان عشقی آغاز شده که می‌خاهد ادامه داشته باشد، باید ادامه داشته باشد. در ابتدای راه، اختلاف‌نظرها و تفاوت سلیقه‌ها طبیعی‌اند، همان‌طور که لبخندهای مهربان و دست‌های عرق‌کرده هنوز واقعیت دارند.

 

  86/10/15   /  رضا خلقی  | 

 

فروغ را سال‌ها پیش شناختم و خیلی چیزها را با او. زمستان را، شب را، عشق را، درد را، عصیان را و مهم‌تر از همه، زن را. زنی که می‌تواند فکر کند، خودش باشد و از خودش بنویسد، از زنانه‌گی‌ش، از لذت، بی هیچ شکی و ترسی. سال‌ها دنبال آن زن گشتم و در این سرزمین قحطی‌زده، او، به نوعی شد زن اثیری من. پیدایش کردم و کنار گور فروغ، عاشق‌اش شدم. انگشت‌های دست‌هابش را به‌زور چپانده بود توی جیب شلوارش تا نتوانم همان لحظه بگیرم‌شان. آن‌روز، چیزی برای فروغ نبردم ولی فروغ، برایم پنجره‌ای آورد که ازدحام کوچه‌ی خوشبخت را ببینم و این معجزه‌اش بود که در ابتدای همبن فصل سرد، کنارش باشم. ضمیر «ش» می‌تواند برگردد به فروغ آن سال‌ها، یا همین کسی که کنار من است و هروقت بخاهم، دستانش را دارم...

 

  86/10/02   /  رضا خلقی  | 

 

بچه که خابید، با دوست‌ات می‌نشینید پشت کانتر یا روی زمین چمباتمه می‌زنید و خیلی چیزها را تحلیل می‌کنید. من هم این‌جا، این آهنگ‌های غمگین را قطع می‌کنم، آخرین سیگار امروز را می‌کشم، چشم‌هایم را می‌بندم و زور می‌زنم که بخابم، ولی شک ندارم که نمی‌توانم. خاستم بگویم اگر بودم هم زیاد تغییر نمی‌کرد، چون ساکت می‌ماندم و فقط گوش می‌کردم، چون به بعضی چیزها اطمینان دارم که مهم‌ترین‌شان عشق است و لزوم نگه داشتن آن، به هر ترتیبی که باشد. آن‌روزها، اگر دوست‌ات داشتم، برای آن بود که می‌خاستم از تو یاد بگیرم، چیزی از تو داشته باشم. می‌دانی که از وقتی تو را دارم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌خاهم. الان فقط دوست‌ات دارم، چون دوست‌ات دارم، چون مـــــجــــبـورم دوست‌ات داشته باشم.

                                                                        نبی

 

  86/09/21   /  رضا خلقی  | 

 

گفتن ندارد. هروقت دلم تنگ بشود، می‌آیم این‌جا می‌نویسم. الان هم حوصله‌ی هیچ‌چیزی را ندارم. این‌روزها عادتم شده که ساعت‌ها به یک نقطه، بی‌هدف خیره بشوم، بنشینم، به‌سختی نفس بکشم و فکر کنم، بی‌آن‌که به نتیجه‌ای برسم. حق داری، همیشه عاصی بودم ولی همیشه عصیانم درونی بوده و چیزی بیرون نریخته‌ام، حتا اگر به قیمت ازبین رفتن خودم هم که بود. تنهائی و سکوتم هم حاصل همان لحظه‌هاست. اما این‌بار اساسی فرق می‌کند. شاید یک مرحله‌ی جدیدی است از تحریک فردیت، حتا اگر کمی اثبات موجودیت و لج‌بازی هم قاطی‌اش باشد. شاید دیگر وقت‌اش شده که بزنم بیرون از خود کذائی‌ام، در بیایم از قالب دفتر یادداشت نویسی با هویت مستعار، بشکنم این شخصیت محافظه‌کار کارمندمابانه را. شاید دیگر زمانش رسیده که با تمام وجود جاری شوم، حتا با پیش‌فرض محال شکست، که راکد ماندن موجب تولید لجن نشود، که فاسد نشوم، که بوی گند نگیرم. شاید دیگر وقتش شده که این «شاید»ها را از اول غالب جمله‌هایم بکَنم و بیاندازم سطل آشغال، کنار ترس‌هایم، شک‌ها، ناتوانی‌ها و خیلی چیزهای دیگرم، فردا صبح پنج دقیقه زودتر از جایم بلند شوم، گره بزنم سر نایلون سیاه‌رنگ را و ببرم سر کوچه بگذارم. شاید دیگر موقع‌اش رسیده که بایستم مقابل این‌همه آدم، بروم، گم بشوم میان مردمانی از جنس دیگر، با زبانی دیگر و با طرز فکری دیگر و تنها تو را داشته‌باشم، تا تنها تو را داشته باشم.  

 

 

  86/09/17   /  رضا خلقی  | 

 

نه. باید می‌کشید. تا نصفه هم که شده، باید می‌کشید. آن زیرسیگاری پوکه‌باز مهری را هم که نداشته باشد، که خاکسترش را بریزد توی گودی‌اش، باز باید می‌کشید. انگار قول شرف داده‌باشد به فروغ و «سیگار بین دو هماغوشی رخوتناک» او، باید آتش می‌کرد آن فندک کوتاه سفید با طرح و نگار آبی و سبز رویش را.  صدای تالاپ تالاپ برخورد چیزهایشان به هم -هنوز می‌گفتند چیز- گرچه واقعیت نداشت، ولی به وضوح شنیده بود. نفس‌های مهری چه؟ آن‌ها که واقعیت داشتند پشت گوشی و لابد مهری هم صدای نفس‌های او را می‌شنید که گاهی سرعت می‌گرفت و گاهی درنمی‌آمد، تا آن لحظه که هردو آهی کشیدند از ته وجودشان. نبی، لباس‌زیر هایش را خراب کرده‌بود و روتختی‌اش را هم،‌ و هق‌هق مهری داشت اوج می‌گرفت که دوست‌ات دارم‌های نبی را قطع کند. اشک نبی هم در آمد و آرزو کرد مهری تلفن را قطع کند، تا نشنود صدای گریه‌ی مردش را. مهری می‌فهمیدش، هیچ‌وقت لازم نبود که این حس‌ها را به قالب کلمات بریزند. قطع کرد و نبی ماند و تنهائی اتاقش. سردردش که بیشتر شد، سیگار را نصفه- نیمه خاموش کرد. دردش خیلی کمتر از چندروز پیش بود که با خانواده‌اش سر رفتن، دعوا می‌کرد. قبل‌ترها، نبی اصلن دعوایی نبود. مثل بره، می‌رفت سر کار و برمی‌گشت خانه. فیلمی، کتابی که گیر می‌آورد، انگار دنیا را داده‌بودند به نبی، اما حالا می‌خاست همه‌ی دنیایش را بدهد تا برسد به مهری‌اش. مگر کسی می‌فهمید؟ خود مهری می‌گفت که کسی مثل آن‌ها نیست، که کسی این‌قدر دوست نداشته، این‌قدر دوست داشته‌نشده و این را مطمئن بودند که کسی نمی‌تواند بفهمد، حالا چه برسد به خانواده‌ی نبی. حرفش را اگر به سنگ می‌زد، عکس‌العملی نبود، یا شاید آب می‌شد. اما حالا؟ چه باید می‌کرد با این مردمانی که نمی‌فهمیدندش، که نمی‌فهمیدشان. ساده بود. می‌خاست به مهری‌اش برسد و این حقش بود.

چند دقیقه که دراز کشید و لحاف را روی سرش کشید، متوجه شد نمی‌تواند بخابد، گرچه دیشب هم نتوانسته‌بود. شب قبل نمی‌دانست آن باریکه‌ی نور آبی از کجا به داخل اتاقش می‌تابید و آن‌قدر اذیتش می‌کرد، یا شاید خیال می‌کرد آن آبی آزاردهنده را. پیش مهری نبود که بگیرد از دستانش و برایش حرف بزند. فاصله داشت با مهری‌اش، گرچه دیگر داشت می‌شکست این فصل را. بازی‌ گردو- شکستم‌اش با دنیا، داشت به آخر می‌رسید، کشیده بود به قدم‌های نصفه و یک‌چهارم، همان‌ها که باید نوک کفش‌ات را می‌گذاشتی جلوی آن یکی و پای عقبی را می‌کشیدی. دیگر داشت نزدیک می‌شد آن لحظه‌ای که لبخندی کودکانه صورتش را بپوشاند و رو به دوری بگوید «زدم سرت رو شکستم». فعلن نصف قدم امروزش را برداشته بود و نمی‌توانست بماند. باید می‌زد بیرون، در این هوای خشک پائیز و خودش را می‌رساند به جائی، شاید یکی از آن قهوه‌خانه‌های کثیف، با مشتری‌هایش کثیف‌ترش، تا از استکان چرک و لب‌پر آن‌جا، چائی تلخ و سیاه‌رنگی را بنوشد و سیگاری روشن کند.

 

  86/08/29   /  رضا خلقی  | 

 

بیست و شش آبان است، شب تولدم و هیچ‌کس یادش نیست. تعجبی ندارد، پارسال خودم هم یادم نبود. نمی‌دانم بیست و هشت ساله می‌شوم یا بیست و نه ساله. اهمیتی ندارد. یاد آن سال‌ها می‌افتم؛ اول سال که می‌شد، اولین تقویم یا سررسید که به دستم می‌افتاد، فوری پی روز تولدم می‌گشتم و چه خوشحال می‌شدم وقتی که جمعه بود یا پنجشنبه. درخت‌ها که سردشان می‌شد و بوی پائیز که در کوچه‌ها می‌پیچید، روزها را می‌شمردم تا آبان شود و بیست و شش روز بگذرد، تا یک‌سال بزرگ‌تر بشوم. شب‌های تولدم، خابم نمی‌برد. هیچ‌وقت جشن تولد حسابی نگرفتیم. نهایتن یک کیک بود و چندتا شمع نازک و شکسته که از مدت‌ها پیش مانده‌بود. یادم نمی‌آید که آن سال‌ها هدیه‌ی تولد گرفته‌باشم.

جالب است: همین الان یک اس‌ام‌اس آمد که «عزیز روزت مبارک». از رامین است که همین الان جواب تلفن‌اش را ندادم. و من چه‌قدر احساس حقارت می‌کنم. چه‌طور می‌تواند یادش باشد؟ چهار سال است که هم‌دیگر را می‌شناسیم و این اولین باری است که تبریک می‌گوید. روز دفاع از پایان‌نامه‌ام، تنها کسی بود که دعوتش کردم، اما نیامد. راستی چرا آدم‌های دور و بر من، این‌قدر عجیب و غیر قابل تحمل‌اند؟ نکند اشکال از من باشد؟

دوسال پیش هدیه‌ی خوبی گرفتم. بند کوتاهی برای موبایلم بود که فردین الف. شاگردم برایم داد و تبریکی که آن بچه‌های کوچک گفتند. روز خوبی بود. همان سال بود، چند روز قبل یا بعد، که یکی از کلاس‌های مکالمه‌ام هم برایم توی کلاس تولد گرفتند، یک جعبه شیرینی بود و Happy Birthday که روی تخته‌سیاه نوشته بودند.

امسال فرق داشت. تنها هدیه‌ی تولدی که مال خودم بود را تو برایم گرفتی و یک هفته پیش دادی. همین امروز بود که کاغذ کادوی نارنجی‌اش که من دوست دارم و روبان آبی‌اش که خودت دوست داری را تا کردم و گذاشتم توی کمد. چه بد است که خانه‌مان پستو ندارد. می‌دانی، همه‌ی آدم‌ها می‌خاهند که کسی دوست‌شان داشته‌باشد و برای کسانی مهم باشند. من هم از این قاعده مستثنا نیستم. راستش، دلم تنگ است و غم دارم. نه از تو، از همه‌ی عالم دلم گرفته. باید از آن گرد سفید خاب‌آور بریزم توی سیگارم، بکشم، موبایل را خاموش کنم و زود بخابم. ول کن، دود سیگار است که به چشمم رفته، تا صبح خودشان خشک می‌شوند. فردا دیگر روز تولدم نیست و من یک سال بزرگتر شده ام.

 

 

  86/08/26   /  رضا خلقی  | 

 

ساعت‌ها بود دنبال آن دیالوگ آل پاچینو در «بوی زن» می‌گشتم که می‌گوید: I am in a dark here و مطمئن بودم که این را جائی نوشته‌ام با توضیحات و تفسیرهائی مخصوص خودم. این بود که آرشیو وبلاگ‌هایم را خاندم و اولین بار بود که این کار را می‌کردم چون هیچ‌وقت از هیچ‌کدام از نوشته‌های خودم خوشم نمی‌آمد، ادعائی هم نداشتم. خاندمشان و هوای این دو و نیم سال روزمره‌نویسی و انزوا را دوباره تجربه کردم. از مجموع نوشته‌هایم خوشم آمد و ناراحت شدم که چرا اخیرن نمی‌نویسم. عصر همان روز خوره افتاد به جانم که نکند آدم شده‌ام؟ و جدا شده‌ام از این زندگی چندین ساله‌ام در خلاء بی هیچ قید و بندی؟ دقیقن ده سال پیش، همین روزهای پائیزی یادم آمد، سیاه و سفید.

دبیر ادبیاتمان صفر کیلومتر، هیکلی بود با محاسن پرپشت بور و موهای لختی که یک‌وری شانه‌شان می‌کرد. سعی داشت تفکرات مذهبی رادیکالی‌اش را در کلاس القا کند و این را رسالت خود می‌دانست. سال آخری بودم و با سابقه‌ی مردودی و پرونده‌هایی که از دبیرستان قبلی همراهم بود به هیچ صراطی مستقیم نبودم، توی کلاس همیشه مظلوم و ساکت، جایم گوشه‌ی سمت چپ کلاس، ردیف آخر بود و همیشه بوی سیگار می‌دادم. بچه‌ها می‌گفتند مغز متفکر تمام اغتشاش‌ها و بی‌نظمی‌ها من بودم. اصلن با این دبیر جدید راه نمی‌آمدم و هر جلسه، اگر جیم نمی‌شدم، برنامه‌ای می‌ریختم که دیوانه‌اش می‌کرد. بلاخره به تنگ آمد و در یک اقدام آکادمیک، موضوع انشاء داد: چگونه می‌شود آدم شد؟ خوشم آمد از این عنوان متفاوت. اسمش یادم آمد، آقای رسولی بود یا چیزی شبیه آن. نوشتم طبق این تعریفی که تو از آدم داری، هیچ‌کس آدم نیست، الا خودت، وگرنه طبق اساطیر همه از تبار آدم و حوا هستیم با اندام‌هایی که از لحاظ فیزیولوژیکی خاص انسان است، با تکه گوشت حساسی بیشتر یا کمتر. از قران هم برایش آوردم که زیاد امیدوار نباشد که «ان الانسان لفی خسر» که آدمی که می‌گوئی همیشه در خسران و تباهی به‌سر می‌برد که امیدی نیست، اما هر انسانی برای خودش دنیایی‌ست و دنیایی دارد. این‌ها را نوشتم و تحویلش دادم و خودم را آماده کردم برای یک تجدیدی دیگر در درس انشاء. ولی هفته‌ای که گذشت، یکی از بهترین نمرات طول تحصیلم را گرفتم: 19 و از آن به بعد، برای آن‌که اذیتش نکنم، کل 7-8 ساعتی که ادبیات داشتیم، غایب می‌شدم. کتاب‌ها در همان هفته‌ی اول سال خانده‌بودم و نیازی به دبیر نبود. قبل یا بعد بود، یادم نیست، که یک‌بار هم سر کتاب «فروغ» که آن سال‌ها حکم «آیات شیطانی» را داشت، با همان دبیر سرشاخ شدیم چون ضبط کرده‌بود و می‌خاست لومان بدهد، نهایتن از دستش گرفتیم.

هنوز مومن هستم به آن روزها و در همان فکرم که نمی‌خاهم آدم بشوم، طبق هیچ تعریفی. ترجیح می‌دهم که همان‌طور دیوانه و مجنون بمانم، ول باشم و مقید نمانم به هیچ چیزی. بی هیچ ادعا و توقعی، فکر کنم، بخانم، ببینم و بنویسم، همان‌طور که بودم و به همان اسلوبی که خاص خودم است، همان‌جور که دوست دارم و دلم می‌خاهد. می‌دانی، تنها چیزی که دارم، همین است.

 

  86/08/05   /  رضا خلقی  | 

 

حالم خوب است يعني آونگ ساعت ديواري سيكوي مادربزرگم دارد آرام صدا مي‌كند و بوي تلخ قهوه اتاقم را پر كرده‌است. نوشته كه دوستم دارد و نقطه نگذاشته، با دقت جمله‌اي از نوشته‌ي خودش را مي‌فرستم كه فوري اسم داستان را مي‌نويسد و آخرش علامت سئوال مي‌گذارد؛ يك t هم آن وسط اضافه نوشته يعني توي سينما تاريك است و لابد دست كوچكي كه ساعت قرمزي به مچش بسته، روي دسته‌ي چوبي سمت راست‌اش آرام گرفته و نمي‌گذارد آرنجش را آن‌جا بگذارد. ده روز است كه كاري نكرده‌ام، چيزي نخانده‌ام، ننوشته‌ام، ريشم را نزده‌ام، كركره‌ي اتاقم را باز نكرده‌ام، اصلاحات پايان‌نامه مانده، نمره‌ي ۱۸ اصلن بد نيست، آموزشگاه كلاس ندارم و من همين معلق بودن، اين بي‌حوصله‌گي، درازكشيدن و به سقف خيره شدن، اين‌طور چرت نوشتن و در جائي پرت منتشر كردن، سيگار گوشه‌ي لب‌هايم و پرشدن مدام زيرسيگاري از فيلترهاي نارنجي را دوست دارم و ذخيره كرده‌ام اين جمله‌اش را كه «من ديگه هيچ‌چي نمي‌خام، هيچ‌چي».

 

  86/07/16   /  رضا خلقی  | 

 

بعد از افطار / آموزش‌گاه

 

-          سلام.

-          به‌به، سلام استاد. حسن آقا يه چائي بيار.

-          زحمت نكشيد. كار دارم جائي، بايد برم.

-          پس بفرمائيد. روزهاي فرد بود كلاس‌هاتون؟

-          بعله. دوتا پشت سرهم.

-          اين چك‌اش. صد و پنجاه تومن مال اين ترمه. نه تومن هم حسن كار ترم بهار هست. اين‌جا رو امضا كنيد.

-          چشم. قابل نداره. فرمايشي نداريد؟

-          نه‌خير. خدا پشت و پناه‌ات.

 

 

يك ساعت بعد /  حين صرف سوپ / ميز كناري

 

-          آره. زنگ زدم، مياد. شب ساعت ده. چادر مشكي سرش مي‌كنه كه مشكلي پيش نياد.

-          گفتي ما دونفريم؟

-     آره، مشكلي نيست. گفت كمتر از صد و هفتاد تومن راه نداره. اگه تنها بودي، يك شب رو مي‌تونستي با هفتاد – هشتاد تومن تموم كني. خودش مي‌گفت دويست تومن، گفتم ندارن، ولي بچه خوشگلن. فقط مواظب باشين صبح چيزي ازتون بلند نكنه.

-          حالا ارزشش رو داره؟

-          آره بابا.

 

 

 

  86/07/01   /  رضا خلقی  | 

 

حكايتي هست كه همسايه‌ي ديوار به ديوارت عروس آورده باشد و اتاق تو چسبيده باشد به اتاق‌خاب آن‌ها، يعني اگر اين دو تيغه‌ي ده سانت آجري نباشند، فقط يك متر و يا حتا كمتر با تخت دونفره‌شان فاصله داري كه لابد يك پتوي گل‌بافت قرمزرنگ انداخته‌اند روي‌اش و مي‌تواني شب‌ها تا ديروقت گوش‌ات را به ديوار بچسباني؛ يا تو خيلي بدشانس هستي، يا آن‌ها بيش از حد محافظه‌كارند؛ صدائي هم نشنوي اهميت ندارد، فردا ظهر مي‌تواني شورت بنفشي را ببيني كه تا چند روز قبل جزو جهيزيه‌ي عروس‌خانوم بود و حالا با صابون عطردار شسته‌شده و روي توري فلزي منتظر است كه خشك بشود...

و اين‌گونه است كه جگر يك مجرد حال مي‌آيد!

 

  86/06/23   /  رضا خلقی  | 

 

در عشق ما، من وجود ندارد.

 

                                از دفتر خاطرات نبي

 

 

  86/06/14   /  رضا خلقی  | 

 

 

چهار- پنج سال پيش، اوايل آشنائي‌ام با اينترنت، خيلي دنبال تصاوير و زندگي خصوصي نويسندگان و كساني بودم كه كارشان را ميشناختم‌شان ولي خودشان را نه. مثل اين مي‌ماند كه مهمان يك آشناي دور هستي، حرفي نداريد و براي اين‌كه وقت بگذرانيد، آلبومي باز مي‌كنيد و تو، خيلي ناخودآگاه دنبال عكس كساني مي‌گردي كه مي‌شناسي. مي‌دانم احمقانه است كه زندگي كسي را ربط بدهي به اثر ادبي‌اش، ولي آنچه باعث شد كتاب‌هاي مارگاريت دوراس را بگيرم، همين آشنائي جزئي‌ام با زندگي خصوصي‌اش بود. (نتيجه‌گيري اخلاقي: پس طبق تعريف خودم، من يك احمق‌ام!)

عاشق، عشق، لاموزيكا و لاموزيكاي دوم، شيدايي لُل و اشتاين، درد كتاب‌هائي‌اند كه انتشارات نيلوفر با ترجمه‌ي قاسم روبين منتشر كرده‌است. فعلن همين.  

 

  86/06/06   /  رضا خلقی  | 

 

ق عزیز، جهت رفع شبهات مذهبی جنابعالی، ذکر موارد زیر ضرور می‌نماید:

 

1- بدیهی‌ست که «آمدن» و رجعت حسین (ع) و سایر معصومین، نه به نحو جسمانی، که بیشتر جنبهی روحانی و معنوی دارد. مطمئنن حضور حضرت در روح مشتاقانش باعث تلطیف قلوبشان و محظوظیت از لحظاتی نه‌این‌جهانی‌ست.

 

2- در زمینهی ظهور مهدی موعود روایات، احادیث و تفاسیر فقهی بسیارند و همه بر این نکته متفق القول که یاران آقا حین ظهور 313 نفر از خواص دو عالماند، حال‌آنکه نام و نشانی دقیق از آنان در دسترس نیست، الا معدودی. در «منتخب التواريخ» ص1119 آمده است که:

«اصحاب و ياران خاص آن حضرت حدود 313 نفر، به تعداد ياران رسول خدا(ص) در غزوه بدر خواهد بود كه تعداد آنان از شهرهاى مختلف مشخص است و ما بعضى از آنها را ذكر مى‏كنيم: 24 نفر از طالقان، 18 نفر از قم، 14 نفر از كوفه، 12 نفر از هرات، 12 نفر از مرو، 3 نفر از سجستان، 3 نفر از رقه (نزديك مرز سوريه و تركيه است)، 12 نفر از جرجان، 9 نفر از بيروت، 8 نفر از مدائن، 8 نفر از نيشابور، 3 نفر از بصره3، نفر از خابور (نزديك مرز عراق و سوريه در استان حسكه و ديرزور)، 7 نفر از رى، 7 نفر از طبرستان (مازندران)، 6 نفر از يمن، 5 نفر از طوس (مشهد)، 3 نفر از دمشق، 2 نفر از مدينه منوره، 5 نفر از تفليس، 4 نفر از همدان، 4 نفر از ديلم، 4 نفر از زنجار، 4 نفر از فسطاط (در كشور عراق)، 2 نفر از سبزوار و بقيه از ساير شهرها و مناطق خواهند بود.»

از سیاق برخی احادیث استفاده می‌شود به این مضمون که برخی از مردگان به چشم زمینی ما (مانند برخی یاران پیامبر و امیرمؤمنان) نیز از رجعت‌کنندگان‌اند و جزو 313 نفر هستند. از آن جمله‌اند: سلمان فارسی، مقداد، جابر بن عبدالله انصاری و .... البته درباره اصحاب کهف تصریح شده که آنان از 313 نفر یاران ویژه امام مهدی (عج) می‌باشند . پس چنین نیست که یاران امام عصر افرادی می‌باشند که از جهت زمانی، حداکثر از زمان غیبت صغری تا زمان ظهور به دنیا آمده باشند، بلکه پیش از آن نیز از کسانی که در عصر پیامبر اکرم (ص) می‌زیسته‌اند و حتی برخی از پیامبران مانند حضرت مسیح علیه السلام به تصریح روایات از یاران امام مهدی(عج) خواهند بود.

پس پر بی‌راه نیست که یحتمل، شهید مظلوم کربلا نیز جزو یاران بقیه‌الله العظم، نواده‌ی به‌حق‌اش باشد تا منتظران آقا، چشم به‌راه جسمانیتی مقدس نیز باشند. در همین زمینه می‌توانید به «الزام الناصب» مراجعه نمائید که نه تنها مرجعی برای شیعیان است، بلکه از سوى مجتهدان اهل سنت نیز مورد تایید می‌باشد.

 

 

  86/05/27   /  رضا خلقی  | 

 

چندمين بار بود كه رويش را مي‌شست، نمي‌دانست. ديوانه‌وار، كف بزرگ دستانش را پر از آب مي‌كرد و به صورتش مي‌كوبيد. ولي بازهم باريكه‌هاي شور، راه خود را از لايه‌ي آب روي پوست صورت مي‌كشيدند و از چانه‌ي لرزان مي‌چكيدند به سفيدي چيني روشوئي . خم شد و در آئينه‌ي گرد، به رگه‌هاي خون چشمانش خيره شد. مهري اسم اين درد را گذاشته بود غم عشق. همان غمي كه هربار پس از عشق‌بازي به سراغ‌شان مي‌آمد، ويران‌شان مي‌كرد و مي‌ساخت و چه غريب بود، مثل ماهيت عشقشان. نبي به خود لرزيد، برگشت و از لاي در دست‌شوئي گردنش را دراز كرد تا مهري را ببيند كه يك بالش اشك ريخته‌بود. خودش هم نمي‌توانست مانع از هجوم اشك شود. مهري چيزي پرسيد كه با صداي جريان آب به هم آميخت و محو شد. بايد كاري مي‌كرد تا آرام شود. پس فرياد زد و لرزش تارهاي گلويش، آئينه را لرزاند كه «مهري، دوست‌ات دارم» و تكرار اين گفته، تكراري‌ترين گفته‌اش بود.

 

 

  86/05/25   /  رضا خلقی  | 

 

وقتي روزه‌اي، به سرت روغن بمال و صورت‌ات را بشوي تا مردمان ندانند روزه داري.

                                                                     انجيل متي (17-18: 6)

 

 

«خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ‌» انگار گوسفندِ سياهِ قرباني را سر بريده‌اند و گذاشته‌اند آخرين نفس را از چاكِ ناي‌اش بيرون بدهد، صداي وحشتناك تنفس‌ام است كه بيدارم مي‌كند. ساعت را نگاه مي‌كنم، فقط چند دقيقه از صبح گذشته و عقربه‌ي ثانيه‌شمار، هنوز يادآور عهد جانان است. بوي مرگ و دود غليظ سيگار، اتاق را فرا گرفته، چشمان ضعيف‌ام مي‌سوزد، عرقِ سرد، زيرپيراهني را به پائينِ گردن و زيربغلم چسبانده و جرعه‌‌ي آب، طعم تعفن يخچال مي‌دهد. سيگار ناشتا نويد روز تازه‌اي را به ريه‌هاي مريض مي‌دهد. داخل توالت است كه مي‌فهمم با لباس خابيده‌ام و اين خرق عادت است، مدت‌ها بود كه بسترم برهنه مي‌ديداَم. دستي به موهاي بلند و روغني مي‌كشم و با همان لباس‌هاي چروك راه مي‌افتم. خاك و خُل كوچه كه به حلق‌ام مي‌چسبد، ياد ديشــــــــــــب مي‌افتم و خزعبلاتی كه پدرم تحويلم داد.

مردادماه سيزده سال پيش بود كه مدارك ثبت‌نامِ تنها هنرستان هنرهاي زيباي شهرمان را تكميل كردم، پاره كرد و گذاشت توي سطل قرمز و پلاستيكي بزرگ، كنار تفاله‌ي چائي كه عصر روز قبل، ساعت چهار، خورده بوديم. جزو نفرات ممتاز امتحان ورودي بودم و معدل‌ام چند نمره بيشتر داشت. طرح‌هاي خامي كه امروز مي‌زنم، يادگار جنيني است كه آن سالها سقط شد. هرگز بچه نبودم و دليلي نداشت كه تصميم آن روزها، برچسب «بچه‌گانه» بخورد.

«بعله كه آن خانه مال توست، به شرطي كه ازدواج كني و بري بشيني توش» فوري حرفش را دوتا مي‌كند «نه، مال تو نيست. يعني بعد از مرگ من، خاهرت هم از آنجا سهم دارد» و منتظر مي‌ماند كه من بپرسم: بابا، اجازه هست عاشق بشوم؟ «مگر تو چه‌كار كردي؟ فكر كردي كي هستي؟» و آن‌قدر پَست، خار و ناچيز جلوه‌ام مي‌دهد كه يادم برود دو ساعت پيش، هيجده جوان آنارشيست به پايم بلند شدند، با يك گره‌ي ابرويم، نيم ساعت خفه شدند و نفس نكشيدند، يا انگار صبح همان روز نبود كه مدير ارشد كارخانه با حقوق ميليوني‌اش، پشت تلفن نگفت كه: نه آقاي مهندس، شما زحمت نكشيد. من بچه‌ها را مي‌فرستم خدمت‌تان كه كتاب‌ها را لطف كنيد. بچه‌ای که آمد، کارشناس ارشد برق از دانش‌گاه امیرکبیر بود.

مادرم هست كه نقش دايه‌ي مهربان‌تر از خودش را باز مي‌كند. «تو هم فكر نكن كه مي‌گذارم مثل الف، بروي دَرِ خانه‌ها، برايم زن بگيري» آشكارا صدايم مي‌لرزد و لابد لــــو مي‌دهد عشق ممنوع‌ام را. «اصلن من غلط بكنم كه زن بگيرم» و آب پاكي را مي‌ريزم روي دستان‌اش، نمي‌دانم چرا هميشه فكر مي‌كنم "آب پاكي" بايد توي آن پارچ شش‌گوش بلوري، خنك و تَگَري باشد، جوري كه بخار، دورش را بگيرد و جاري شود، مثل اشك‌هاي من.

پيش مي‌آيد لحظه‌هائي كه مي‌خاهي با ناخن‌هايت، لايه‌ي رنگ و گچ ديوار را بكني و روي تك‌تك آجرهاي اتاق تنهائي‌ات، از بدشانسي‌ها و بدبختي‌هايت بنويسي و ظلم روزگارِ ظالم. تمام تلفن‌ها از كار مي‌افتند و صداي خوشبختي به ثانيه‌هائي محدود مي‌شود، پول ملت از پارو (چله‌ي تابستان) بالا مي‌رود و بليت تمام هواپيماها، از يك ماه پيش رزرو مي‌شوند، ترمينال اتوبوس‌ها به قيامت كبرا معتقدت مي‌كند. لوله‌هاي سياه محل را هم كه تعويض بكنند، آب براي رفع حاجت پيدا مي‌كني ولي دوش نمي‌تواني بگيري، كولر نقش دكور بدتركيبي را بازي مي‌كند و از عرق، سياه مي‌شوي. وظيفه‌ي مدير آموزشگاه هم حال پخش كردن نيست و يك‌شنبه بايد باشي.

عشقت را هم كه نتواني ثابت كني، بي‌تاثير مي‌ماني تا حس گوشت يخ‌زده‌بودن بكني و يادت بيايد مردادماه بيست و دو سال پيش كه از خاب بيدارت كردند و فرستادنت صف بايستي، تا عصر بابايت بيايد و اگر نوبت‌ات را نگرفته‌باشند و اگر سهميه برسد، دو كيلو گوشت يخ‌زده و خوني به همراه چهار پاكت سيگار تير، تحويل‌اش بدهند با هزار و يك منت، و تو در آن ساعتهای انتظار چشمت خشك شود به زمينه‌ي زردي كه رويش نوشته «وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى».

 

پ.ن. همه‌ي اين‌ها را مزخرف نوشتم، مي‌دانم. مثل آن روزهاست كه وقتي دل و دماغم بوي گه مي‌داد و آلتِ عالم را كه مي‌خوردم به صفحه كليد و دنياي مجازِ پي‌اش پناه مي‌آوردم.

پ.ن. 2. حرف خودم را تکرار کردی که «همه‌چیز درست می‌شود» که دارد می‌شود یعنی استاد راهنما زنگ زد و تائیدم کرد، بلیت‌ها ردیف شدند و چیزی نمانده که قفلِ درِ سفید "تق" صدا کند.

 

 

  86/05/11   /  رضا خلقی  | 

خيزران خوشبختي

از کنارم كه رد مي‌شود، روزنه‌هاي تمام وجودم را باز مي‌كنم تا ساعتي مست شوم از بوئيدن عطر هميشه‌گي‌اش. شايد همين رايحه‌ي بهشتي اوست كه مي‌خاهم تا آخر عمر، همين‌جا، به باريكه‌ي سفيد ديوار تكيه دهم، كِز كنم و بمانم تا آن روز نفرين‏شده كه مهري فراموش‌ام كند و من، پژمرده شوم، زرد شوم، خشك شوم، بشكنم و بميرم. ديوانه‌تر كه مي‌شوم، عين مردهاي هيز، دستم را دراز مي‌كنم تا جائي از پشت‌اش را لمس کنم. هيچ وقت نيست كه ديوانه‌اش نباشم، مهري هميشه خداست براي من. عصباني كه ميشود، زير لب فحش‌هاي مردانه مي‌دهد از چيزي که ندارد، گردن سفيدش را صاف نگه مي‌دارد و تند و جدي قدم‌هاي بلند برمي‌دارد كه دوست‌داشتني‌تر بشود. يا وقتي شاد است، شکلک در مي‌آورد، يلخي دور مي‌زند داخل خانه و مي‌خندد كه خرابم كند. آنوقت‌هائي که در انتظار زنگ تلفن نبي است، طوري خودش را مشغول مي‌کند كه با زمان بجنگد يا با يک آهنگ خارجي، نرم مي‌رقصد، كه دلم غنج برود براي لمس بدنش. بدبختي اين‌جاست که دراز کردن دست من، حتي به اندازه‌ي يک بند انگشت، چند هفته طول مي‌کشد و من، از حسِ تن‌اش مي‌مانم.

صفحه‌ي پرينت‌شده‌ي روي درِ مغازه، کارش را کرده‌بود. نزديک ظهر بود که کلافه از گرما، وارد گل‌فروشي انتهاي بازار تجريش شد. دست پسرک‌اش را گرفته بود و نايلون خريدشان پر بود از خرت و پرت‌هائي كه نشان مي‌داد اول برج است. «سه شاخه از اين گياه‌ها بدين» که گفت، عاشق‌اش شدم. يک جوري گفت «گياه» که هرگز نشنيده‌بودم. اولين شاخه‌اي بودم که انتخابم کرد براي نبي‌اش. دومي و سومي هم براي خودش بود و پسرک. بعد هرسه‌مان را گذاشتند داخل يک گلدان شيشه‌اي که باريک بود و دراز، مثل نبي. خانه که رسيديم، مهري باعجله لباس‌هايش را کند، لخت و پتي گلدان را برداشت، از آب پر كرد و گذاشت همين‌جائي که هستيم، توي سالن کوچک‌اش کنار درِ اتاق خاب. انگار سال‌هاست كه جاي‌مان را خالي كرده‌بود. در آن مسافرت دو-سه متري، چند تا از برگ‌هايم سفت به پستان‌هاي مهري چسبيده‌بودند و خوش‌بخت.

ديشب كه نبي، از پشت مهري را بغل کرده بود، از گرماي تن‏اش گرم شده‏بود، گوش‌اش را مي‌بوسيد و آرام چيزهائي مي‌گفت. نمي‌شنيدم، اما مي‌ديدم كه چشم‌هاي مهري دنبال چشم‌هاي نبي، دو- دو مي‌زنند و مي‌خندند. سر راه‌شان به اتاق خاب بودند که نبي نشانم داد و با لهجه‌ي غليظش گفت «سمت راستي مال منه ديگه. بزرگ شده‌ها. ريشه‌هاش هم داره در مي‌آد» با انگشت‌هاي ظريف‌اش، ساقه‌ي گياهِ مهري را گرفت، خم شد، بوسيدش و به من نزديك‌تر كرد. «چه خوبه که لااقل اين‌ها پيش هم‌اند. مهري ببين اين شاخه‌ي گياه منو که عاشقانه چسبيده به به اون شاخه‌هه. مي‌بيني؟» و نبي بود که کف دست عرق‌کرده‌اش را روي برگ‌هايم کشيد و بعد مهري بود که دست‌اش را کشيد، و رفتند اتاق خاب که صداي خنده‌هاشان خانه را پر کند.

گياه مهري، اوائل فاصله مي‌گرفت و اصلن تماسي با من نداشت. من خجالت مي‌كشيدم و او، خودش را کشيده‌بود کنار و  فقط از دستِ گياه عقبي گرفته‌بود. همديگر را كه در آغوش مي‌گرفتند، حسودي‌ام مي‌شد. يك روز كه مهري سرِ كار بود، پسرك مدرسه و خانه خالي، جسارت كردم، گفتم كه دوست‏اش دارم.  چند روز بعدي هم نازش را كشيدم. نرم شد، خلاف جهت نور، با سخاوت چند تا از برگ‌هايش را به طرفم دراز کرد. مهربان است، مثل خودِ مهري. اين‌روزها سرشاريم، ريشه‌هاي ما به هم تنيده و او ساقه‌‌اش را تکيه داده به برگ‌هايم، مثل وقت‌هايي که مهري سرش را روي سينه‌ي صاف نبي مي‌گذارد و در نگاهِ هم، چيزهائي مي‌بينند كه هيچ‌كس نمي‌فهمد، هيچ‌كس.

 

 

  86/05/06   /  رضا خلقی  | 

 

در زندگي خوشبختي‌هايي هست كه روح را آهسته در انزوا جلا مي‌دهد و بند مي‌زند.

 

 

  86/04/24   /  رضا خلقی  | 

 

آفتاب كه مي‌كوبيد روي سرش، خستگي‌اش چندبرابر مي‌شد. براي چهارمين روز بود كه راه‌اش را به سمت داروخانه كج مي‌كرد. چه عجب! داروخانه مشتري نداشت و در شيشه‌اي طاقباز بود. اين درهاي سكوريت يك جوري غريب باز مي‌مانند، چون بايد زاويه‌شان كاملن قائمه باشند و حالت ميانه‌اي وجود ندارد: يا باز باز يا بسته. داخل شد. شاگرد نسخه‌پيچ نبود. خود دكتر، تنها، در انتهائي ترين نقطه‌ نشسته بود پشت ميزش و داشت روزنامه مي‌خاند. نگاه تحفيرآميزش به پسرك مي‌گفت كه «دارو مي‌خاي؟ نداريم.» او دارو مي‌خاست چه كار. با صدائي بلند و جدي گفت «يه بسته كاندوم بدين» و با انگشت‌هاي نحيف‌اش تصوير سه‌بعدي يك جعبه را ساخت. دكتر سرآسيمه بلند شد. روزنامه افتاد روي كاشي‌هاي گرانيتي زيتوني رنگ. خودش را رساند به پشت پيشخان، انگار كه بگويد «صدايت را بلند نكن.الان.»

- سه تائي يا دوازده‌تائي؟

- نه! دوازده‌تائي.

دكتر كه با تعجب به رنگ پريدهي چهره و حلقه‌هاي سياه دور چشم پسرك خيره بود، خم شد و جعبه‌ي طلائي رنگي را گذاشت روي شيشه‌ي پيشخان. از همان‌هائي بود كه پسرك مي‌خاست، با آن‌كه اسمشان را نمي دانست. برداشت‌اش و گذاشت داخل كيف رودوشي‌اش.

- چند مي‌شه؟

- شش‌صد تومن.

نوبت پسرك بود كه تعجب كند. دفعه‌ي قبل سه‌هزار تومن داده بود به آن قرمزها. مگر مي‌شود پنج برابر فرق كند؟ از كيف‌اش دوهزار تومني شق و تانخورده‌اي بيرون كشيد و رو كرد به دكتر كه داشت به سمت صندوق مي‌رفت. با همان تحكم گفت «يه بسته ديگه هم لطف كنيد» و حس كرد كه بايد توجيه هم كند «... كه هر روز ديگه مزاحم نشم.» چشمان دكتر داشت از حدقه در مي‌آمد. همان‌طور كه خم شده بود، از زير نگاهش كرد و زيرلب گفت «باريك‌الله» جوري كه پسرك نشنود.

توي كيف، جعبه‌ي دوم هم تنگ جعبه‌ي اول جا گرفت. پسرك با بي‌تفاوتي دوتا صدتومني هم داد دست دكتر و هزارتومني بقيه پولش را گرفت. بدون خداحافظي سرش را انداخت پائين و بيرون رفت. در شيشه‌اي را كه بست، نگاه دكتر هنوز به هيكل لاغر و نخراشيده‌اش بود. 

 

 

  86/04/20   /  رضا خلقی  | 

 

بدون بيم مجازات، لذتي در گريز نيست.

 

                                                 كوبو آبه

 

  86/04/13   /  رضا خلقی  | 

 

 

ý نوشته‌ي قبلي حقير قدري گنگ و نارسا بود. هدف انتقاد از وضع جاري ژورناليسم - ادبيات بود و هست. ناليدم از اين‌که چرا روزنامه‌هاي رسمي ايران به مصاحبه با مولفان و نقد و بررسي آثار کساني مي‌پردازند که اساسن اثرشان ممنوع‌الچاپ است؟ فقط نمونه‌اي از صدها و حتا هزاران عرض مي‌شود. رضا قاسمي مثال بارز و به‌روز اين ماجراست. با معرفي ايشان در مجلات، روزنامه‌ها و سايت‌هاي رسمي به بهانه‌ي نشر اينترنتي کتاب جديد او، هنردوستاني پديد مي‌آيند که اثر را درخاست مي‌کنند. سايت ادبي ايشان که تعطيل است. پس چاپخانه‌هاي زيرزميني به‌کار مي‌افتند و بدون مجوز، بدون پرداخت حق مولف، و با نازل‌ترين کيفيت کتاب را به چاپ مي‌رسانند. دو مورد از اين کتاب‌چاپ‌کن‌ها را اخيرن شناخته‌ام. شکي نيست که سود مستقيم ناشي از اين فرايند، مستقيمن سرازير جيب دست‌اندرکاران صنعت چاپ مي‌شود و حق هنرمند مولف، عملن پايمال مي‌شود. شايد خود رضا قاسمي بي‌اعتنا به اين قضيه باشد ولي اين دليل نمي‌شود که مصرف‌کننده‌ي کالاي فرهنگي بي‌تفاوت بماند، چرا که مبلغ پرداختي‌اش به چندبرابر قيمت واقعي مي‌رسد، بي‌آنکه درصدي از اين پول کثيف به دست نويسنده برسد.

 

ý حيطه‌ي محدود موسيقي ايران اسلامي نيز مصون از تيغ سانسورگران رسمي نيست و حکايت فوق در اين زمينه نيز مصداق پيدا مي‌کند. باز باب نمونه عرض مي‌کنم که اين‌روزها محسن نامجو را همه مي‌شناسند. پس از پايتخت، اکنون شهرستان‌ها هم با موسيقي خاص، متفاوت و مدرن او در حال آشنائي‌اند. موسيقي‌شناسي که دنياي مجازي و کاغذي پرشده از مصاحبه‌ها، نظرات اغلب موافق، عکس‌ها، حرف‌ها و حديت‌هائي از دنياي آوائي و حتا شخصي‌اش. برعکس قاسمي، خود نامجو از به‌غارت رفتن حاصل عمرش شاکي است ولي نتيجه‌اي نمي‌گيرد. احتمالن در کار بعدي‌اش بزند زير آواز که: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ي من ... آن‌چه البته به‌جائي نرسد فرياد است.    

 

þ پيدا ‌شده رفيق غاري که با هماهنگي خود محسن نامجو، وبلاگي برايش باز کرده و شماره حسابي در بانک سامان دست و پا کرده، گاس که موسيقي‌خاص‌لذت‌برندگان شريف، هزينه‌ي آن‌را همين‌طور دستي و مستقيم به خود مولف‌اش پرداخت کنند. شماره حساب اين است:
 1- 44949- 700- 802 بانک سامان

عزيزي که سي‌دي مذبور را به حقير هديه داده‌اند، يک دوهزارتومني با کمال ميل پرداخته‌اند به حساب مذكور، بنده هم اين سنت حسنه را ادامه مي‌دهم،  شما را امر مي‌كنم به اين معروف و ... 

 

 

 

  86/04/06   /  رضا خلقی  | 

 

ما تركها (خودتي)، اصطلاحي داريم: «نشان دادن و ندادن» و اين اولين چيزي بود كه حكايت مصاحبه‌ي روزنامه‌ي اعتماد با رضا قاسمي، به ذهن معيوبم آورد. ده‌ها سايت و وبلاگ اين لينك را ارائه داده‌اند و چه تعبيرها و تفسيرهائي كه تركانده‌اند. نمي‌دانم آيا كسي فكر كرده كه اين حركت، چه معني مي‌تواند داشته‌باشد؟ مصاحبه‌ي كمي جنجالي با نويسنده‌ي كنوني و نوازنده‌ي سابق كه سال‌هاست در تبعيدي شايد خودخاسته به‌سر مي‌برد و هيچ آلت‌پريشي! حتي درصدي احتمال چاپ طبيعي آثارش را نمي‌دهد. يعني با كسي مصاحبه ميشود كه تنها رمان چاپ‌شده‌اش در دوران خاتمي ملعون، شاهكار اين سال‌ها لقب گرفته، عين حاليكه مدتهاست سايت ادبي‌اش فيلتر شده، كتابهايي از او معرفي مي‌شوند كه ممنوع‌الچاپ‌اند و ...

ما كجا زندگي مي كنيم؟ اين‌جا، كتابهاي رنگي تست كنكور به تيراژ صدهزارتائي مي‌رسند و ميلياردها تومن به جيب گشاد كساني سرازير مي‌شود كه دعوي آموزش دارند، حال آنكه كسي چون رضا قاسمي، حتي بعد از سال‌ها انتظار، در كف مجوز انتشار با رقم مسخره‌ي هزارتائي مي‌ماند _ يا بهتر بگويم مي‌مانيم چون ايشان به تخم چپ‌شان هم نيست_ پس بهصورت اينترنتي اقدام به پخش اثر مي‌كند، انتشارات خاوران با رقم چندصدتائي مفتخر به چاپ مي‌شود تا نسخه‌اي به دست ايرانيان برسد و در چاپ‌خانه‌هاي زيرزميني تكثير ريسوگراف شده، پخش شود. اشكالي دارد كه رقمي از اين مبلغ به دست ر. مي‌رسيد تا به زعم ما، بيشتر ترغيب به كار ادبي شود در اين برهوتِ بي‌ادبي؟ رضا قاسمي كسي است كه باز گائيده مي‌شود، مجددن تكه‌اي از وجودش كنده شده، به‌غارت مي‌رود و مائيم كه لاجرم هم‌ذات‌پنداري مي‌كنيم و دوباره چيزي سفت، در ماتحت فكر‌مان حس مي‌شود.

 

 

  86/03/26   /  رضا خلقی  | 

 

سلام مهری من؛

نمیدانم چه جادوئی دارد این عشق، این شور، این شیدایی که وقتی دوری، مرگ را حس می‌کنی. وقتی کاری از دست‌ات بر نمی‌آید، زجر می‌کشی. بد دردی است نتوانستن. خاستن اما نتوانستن. چه‌قدر متنفرم از این کلمه: اما. نه. نباید از دوری حرف بزنم. از خاستن، چرا، مگر دلیل نوشتن‌ام، جدائی موقت از این حال و هوای کشنده‌ی مسموم نیست؟ دیشب را بگویم. چه‌قدر خوش بودم. طنین خنده‌هایت که در خانه‌ات می‌پیچید، صدائی زمینی نبود. می‌خاهم و می‌توانم همیشه، همین‌طور در اوج نگه‌ات دارم و من هم با تو باشم و از آن بالا بخندیم به این مردمی که دور و برمان بودند و دیگر نیستند. طوری که نزدیک‌ترین دوست‌ات به حال ما غبطه بخورد و فحش ناموسی بدهد. خوشبختی را می‌توان این‌طور نشان‌داد، وگرنه کلمه نمی‌تواند ظرفی باشد جهت این مفهوم.

بیست و پنج سال زندگی با پدر مادر کارمند، بعد سه سال کارمندی و میرزابنویسی، و ماه‌ها شاگرد  لوله‌کش بودن، آدم را محتاط می‌کند. نمی‌توانی به‌راحتی و بی‌پروا حرف‌ات را بزنی. حتی دوستت دارم هارا که باید فریاد زد. همیشه حس می‌کنی کسی بالای سرت است، مدیری، رئیسی، اوستائی، چیزی. می‌ترسی از خودت و این ترس است باعث آن عقب ماندن‌ها. کندی، کندی، کندی و این کندی‌ ادامه دارد حتی وقتی که درصدد فرار هستی از همین کندی. همین‌طور است بیست و دو سال شاگرد مدرسه‌ای بودن که هرکسی را دربست قبول داشته‌باشی، معلم می‌خانی‌اش. و باز می‌ترسی از نگرفتن مدرکی که باید بگیری. مثل رضا که ترس‌اش از برخورد هواپیمای تروریستی بود به برج مونپارناس. و یک دیوانه‌ای که مسئول این‌کار بود. همه‌ی اینها درست خاهدشد. قول دادم به‌ تو. یعنی نبی تو، می‌تواند. می‌توانم اگر تو بخاهی.

امروز که این کارمند جزء داشت صفحات تقویم را ورق می‌زد و گزارش روزانه‌اش را می‌نوشت ناگهان دریافت که روز چهارشنبه مرخصی بوده و هنوز چهارشنبه‌ی جدیدی از راه نرسیده. یعنی فقط پنج روز می‌گذرد از لحظه‌ای که دست‌ات را گرفتم، انگشتر را برای چندمین بار به انگشت شست‌ات کردم و بغضم را فرو دادم، به سختی، و سوار آن آردی یشمی‌شدم. می‌فهمی فقط پنج روز و این‌همه بی‌قراری. این همه اشک که خشکیده‌اند در تخم چشم‌ام و می‌سوزاندش. فکر می‌کردم حداقل هفته‌ی دوم است که دارد تمام می‌شود و تن‌ات پیش‌ام نیست. دست‌ات در دست‌های عرق کرده‌ام کم است. لباس ورزشی زردت را برای من نپوشیده‌ای و ننشسته‌ای روی پای چپ‌ام و حرارت ‌آن‌جایت، داغ‌ام نمی‌کند. و من نمی‌توانم دست‌ام را بکشم به روی ماه‌ات، به زیربغل‌هایت. و ماتیک نزده‌ای و چشم‌هایت را زیباتر نکرده‌ای و بعد از ساعتی آواره‌گی نزدیک شهر خطرناک‌ات، نیامده‌ای دنبالم. که نزنی کنار و من خیلی جنگی سوار نشوم و موبایل‌ات نماند زیرم و متبرک نشود و راننده‌ی پشتی، چپ‌چپ نگاه‌ات نکند و تو معذرت‌ نخاهی و دور نزنی پل را و من محو تو نشوم. دست‌ات را نگیرم. نبوسم و تو نگوئی هیچ‌وقت این‌کار را نکن. و تو گاز را تخت نکنی تا زودتر برسیم به سیدخندان و پارک نکنیم آن‌گوشه و نگهبان دانشگاه چرت‌اش پاره نشود و تعجب نکند و سه طبقه نرویم بالا و در را نبندیم و نبوسیم هم‌دیگر را. تا وقت سحر. و چه‌کارها که نکنیم. پنج روز است؟ 

تو هم همین حس را داری، مطمئنم. فقط پنج شب خابیده‌ای بی من. اگر خابی باشد، که نیست. چه‌قدر دلم می‌خاهد پنج‌شنبه شود. ساعت هفت عصر. سر کلاس باشی و من با خجالت بگویم شب به‌خیر. مثل آن شب که تو می‌دانی و من می‌دانم و خدائی که نیست. نوک سیگاری پر کنم از آن گرد سفید قرص خاب خارجی‌ام. بزنم و با یاد تو بخابم تا فردا ظهر. تا وقتی قمری‌های پشت‌بام تو سیر شوند از هم‌اغوشی صبحگاهی‌اشان و تا صبح فردا، کفتر نر، دیگر بال نزند روی ماده‌اش که تعادل‌اش را حفظ کند.  بق‌بقوهای عاشقانه‌شان منعکس شود از پنجره‌ی اتاق پشتی‌ات که مال من است و مال توست. از الان اجازه‌اش را می‌خاهم از تو. اگر نخابم که ضعیف‌تر می‌شوم و تو مرد ضعیف نمی‌خاهی. می‌خاهم بخابم، می‌خاهم کارهائی بکنم که دوست دارم، نه کارهای تکراری که متنفرم ‌از آن‌ها، تا وقت بگذرد. نه، مثل این پنج روز نباشد که عمر نوح هم عددی نیست در برابراش. بنویسم، کار بکنم،‌قدم بزنم. با یادت. دیوانه‌ات بشوم که هستم. تو هم این‌طور باش. برو بخان، بنویس، بگرد. این تب می‌سوزاندمان. باید کمی جلواش را بگیریم، باید از آن درپوش‌هایی بگذاریم که می‌گذاشتی. بسوزیم ولی از بین نرویم. بمانیم برای هم. پس با دخترک بیشتر وقت‌ات را صرف کن. با دوست‌ات وبلاگ‌هایی را بخان که روزی خشک بودند و دیگر نیستند.

دیدی چه شد مهری؟ کو آن برگ تقویم که یادداشت‌هایی نوشته بودم برای این نامه‌نگاری؟ کو آن یک- دو- سه‌ها؟ باید پیدایش کنم و پاره‌اش کنم. نکند دست نامحرم بیافتد. نکند کسی بداند که مهری را دوست دارم...

 

  86/03/22   /  رضا خلقی  | 

 

 

دوش آب‌گرم، آرام‌اش كرد. نه، خسته نبود. مسافرت با آن اتوبوس آبي رنگ‌پريده خسته‌اش نكرده‌بود. صندلي مثل سنگ كه باعث خشكي گردنش شده‌بود، پاهاي كم‌رمق‌اش كه يازده ساعت آويزان مانده‌بودند، توقف دوساعته‌ي تعويض چرخ‌هاي عقب كه روغن پس مي‌دادند و راننده‌ي مزخرف با آن لهجه‌ي شمالي‌اش كه فقط سيگار وينستون عقابي‌اش به راننده‌ها مي‌ماند. نوار مهستي و گلپا گوش نمي‌كرد، چائي پررنگ نمي‌خورد، تخم كدو نمي‌شكست. هيچ‌كدام از اين‌ها خسته نكرده‌بوداش. با دستش، بخار روي آينه را پاك كرد. ساعت‌ها كار تكراري و بي‌خابي شب قبل باعث شده بود كه چشمانش گود بيافتند و حلقه‌ي سياه زيرش عميق‌تر شود، وگرنه آينه به برق شادي چشمانش شماتت مي‌كرد. دستي به موهايش كشيد، خودش را به لبخندي مهمان كرد و درب حمام را بست. موسيقي فضاي خانه را پر كرده بود. سيمين غانم بود كه مي‌خاند: بوي تنت بوي گله... بوي گل‌هاي اطلسي... خانوم‌اش روي تخت دراز كشيده‌بود و پشت‌اش به او بود. لابد كتابي مي‌خاند. اين را مي‌دانست كه خانومش عاشق دو چيز بود: كتاب‌هايش و مردش. اتاق پر بود از كتاب. رديف داخل كتابخانه‌هاي كوچك روي ديوار، زير تخت، كنار پاتختي، تنگ ديوار، همه‌جا. از پاكت سيگارش يكي كم كرد و به لب‌اش گذاشت. فندك روي كتابي بود از وريا مظهر. سيگارش را كه آتش زد، زيرسيگاري بلور را برداشت و روي تخت، كنار خانوم‌اش دراز كشيد. از پشت بغل‌اش كرد و در گوش‌اش چيزي گفت. مگر صداي موسيقي مي‌گذاشت كه بفهمي چه مي‌گويد؟ خانم به سمت‌اش برگشت و با تعجب نگاه‌اش كرد. لابد معترض بود كه چرا لختي؟ مرد گنده خجالت نمي‌كشي؟ بعد دستهاي زن بود كه در موهاي تر مرد سفر مي‌كرد. موسيقي غوغا مي‌كرد: اندك اندك جمع مستان مي‌رسند ... اندك اندك مي‌پرستان مي‌رسند... قبل از حمام، يك ته ليواني بالا انداخته‌بود و سرش گرم بود. پشت سرهم دو كام از سيگارش گرفت و فيلتر نارنجي را نزديك لب زن گرفت. دودي كه از دماغ و دهان اين‌دو برمي‌خاست، حلقه مي‌شد به خوشبختي روي تخت ‌سايه مي‌انداخت. لب‌هايشان به هم چسبيد و طعمي گس و خوش وجود مرد را فرا گرفت. دود سيگار به سقف چسبيد. قفل لب‌ها كه باز شد، مرد غلتي زد و براي چند لحظه دستهايش را زير سرش برد. خانوم زيرسيگاري را روي سينه‌ي صاف‌ مردش گذاشت و بوسه‌ي كوتاهي از بازوي نحيف‌اش برداشت. حالا دست‌هاي مرد، دنبال چيزي مي‌گشتند در تن زن. زن سيگار نصفه را خاموش كرد، زيرسيگاري را زير تخت هل داد و تن داد به نوازش‌هاي مردش. دست‌هائي كه آرام بالا مي‌رفتند، پائين مي‌آمدند و نقطه‌اي در حوالي ناف متوقف مي‌شدند. زن، گاهي كه مور مور مي‌شد، خودش را كنار مي‌كشيد و لبخند مي‌زد. مرد زل زده بود به چشم‌هاي خانوم‌اش و زير لب چيزي مي‌گفت. باز چهار لب، به هم چسبيدند، زبان‌ها جفت شدند، نفس‌ها حبس شدند و دست‌ها، جائي به هم رسيدند. موسيقي قطع شده بود و از كانال كولر، صداي باران مي‌آمد. مرد هيكل نازك‌اش را از آغوش زن بيرون كشيد، بلند شد، چراغ را خاموش كرد و كورمال كورمال به سمت تخت راهي شد. صداي خش‌خش گنگي مي‌آمد. لابد صداي سائيده شدن پتو روي دوش مرد بود.  

 

 

  86/03/21   /  رضا خلقی  | 

 

هـــــــــــــــمكاري دارم كه مدت‌هاست درگير خوانش متني هست به نام BE PATIENT. جريان از اين قرار است كه كسي، يك ماشين جديد گرفته‌بود. صبح كه از خاب بلند مي‌شود، پسرش را مي‌بيند كه با چكش افتاده به جان ماشين. آقاي ما، خون جلوي چشم‌اش را مي‌گيرد، با عصبانيت، چكش را از دست پسرش مي‌گيرد و استخان‌هاي انگشت‌هاي كوچك پسر را با گوشت و خون‌اش، خمير مي‌كند. كاري از دست جراحان بر نمي‌آيد و انگشتان پسرك قطع مي‌شوند. پسرك كه به هوش مي‌آيد رو به بابايش مي‌گويد: معذرت مي‌خاهم كه ماشينت را خراب كردم، حالا انگشت‌هاي من كي سبز مي‌شوند؟

در قسمت نتيجه‌گيري اخلاقي، جمله‌اي است كه:

 .Make difference between the people and the performances

و مشكل اساسي همكار زبان‌آموز من، درك مفهومي اين‌جمله‌ي ساده است. نيازي نيست كه حرفهايي كه چهاربار براي ايشان تكرار كرده‌ام، اينجا بياورم كه بابت شعور خانندگان اين صفحه، شكي نيست. اين را هم مي‌دانم و مي‌داني و گفته‌ام كه آدم گندي هستم. بيشتر از آن‌كه به‌نظر مي‌رسم، عوضي هستم. آدم كه سياه نباشد و سفيد نباشد، چيزي مي‌شود بين اين‌دو. حالابعضي performanceها سياه‌تر. قضيه‌ي بت و بت‌سازي هم همين‌طوري است. هيچ‌كس براي من سياهِ سياه نيست و تو هم سفيدِ سفيد نيستي. شواهد و دلايل خودم را دارم، همان‌طور كه همه دارند، همين‌طور كه تو داري. قرار هم نيست كه هر نظر مسخره‌ي من و هم‌نسل‌هاي من، مورد تائيد تو باشد و از فيلتر تحليل و قضاوت‌ات سربلند بيرون بيايد. از اول‌اش گفته‌ام و باز مي‌گويم كه عاشق مجموعه‌اي هستم كه بزرگان "سين" مي‌‌نامنداش، با همه‌ي پستي و بلندي‌هايش، بالا و پائيين شدن‌هايش. دست‌پس‌زدن‌هاي صبحگاهي‌اش و پاپيشكشيدن‌هاي شبانگاهي‌اش. با ماتيك و بي‌ماتيك. با چشم‌هايي كه يك شب، زير پل و روي پل از شادي برق مي‌زنند و يك روز خسته‌اند از تكرار من، با طبله‌ي سياهي زيرشان. بگذار همه‌ي اين‌ها را دوست داشته‌باشم، كه سوگندنامه‌اي دارم و داري. بگذار فكرهاي احمقانه‌ام و دلايل احمقانه‌ترم را داشته‌باشم و اگر نخاستي، باز نگويم‌اشان به تو. نرنجانم‌ات. ولي تو بگو كه بشناسم‌ات. تحليل‌هايت را بكن كه مي‌خاهم‌اشان. انتقاد كن. قول نمي‌دهم ناراحت نشوم. تو، باش، همين‌طور كه هستي، باش.

 

 

  86/03/18   /  رضا خلقی  | 

 

 

به‌مدت سه شب و دو روز، هســــتي را آلت زديم.

 

 

 

  86/03/16   /  رضا خلقی  |