تبليغاتX
انـــــــــــزوا

انـــــــــــزوا

 

درست. قمارباز آن است که همه‌چیزش را باخته، پاک، ولی آن دیگری هم هست که دست‌اش را رو می‌کند و بعد بازی، و مهم بازی است، نه آن‌که ببازی. ما این هردو را با هم داشتیم، داریم. تا این‌جایش که می‌گویند باختیم، باشد، دستمان هم روست، یعنی از همان اول رو بود، این هم باشد. یعنی رسم‌اش هم غیر از این نیست، کنار سنگ مرمر شیری رنگ که آغاز کنی و بعد برهنه شوی، دیگر در خفا چیزی نداری و همین نداشتن، کل دارائی ماست. حالا که این‌طور دست‌مان روست، از نمی‌خاهم‌ها هم باید گفت، که هنوز باور نمی‌کنم آن‌روز، باز رفتیم آن‌جا و چه غریبانه، آن‌قدر بی‌کس، و هاله‌ای خاکستری دورمان پاشیدیم، آن‌قدر که حتا آن مرد، یک فرسخ فاصله گرفت و تسلیت گفت. خیلی چیزها دست ما نیست، ولی نمی‌خاهم دیگر که لب پائینت بیرون بیافتد، چانه‌ات بلرزد، شانه‌هایت بلرزند و اشک هجوم بیاورد، ساعت‌ها گریه کنی و خالی نشوی و من در خود فرو بریزم. این را نمی‌خاهم.

 

 

  87/02/31   /  رضا خلقی  | 

 

مگر چه بود این‌جا؟ مگر من چه می‌نوشتم؟ کسی که شاگردانش، وبلاگش را پیدا کردند و اسرار که نه، دل‌نوشت‌هایش، بی‌پروایی‌هایش لو رفت؛ آمد این‌جا، خانه‌ای زرد ساخت و شد رضا خلقی و داشت ادامه می‌داد که با آن‌همه سواد مواد کم‌ارزش، بشود رضا جلقی. دلش که می‌گرفت، می‌آمد این‌جا می‌نوشت. همین. باور کن همین بود. تا این‌که روزی جسارت کرد و نامه‌ای نوشت برای کسی که برایش مهم بود ـ خیلی مهم ـ و بعد پاکش کرد. الان شده یک سال از آن روز، و دارد با آن کس مهم زندگی می‌کند. بعدها، مهری و نبی هم آمدند، و سر راه، زیلویشان را پهن کردند دور و بر ما و نشستند که یک چائی از فلاسکشان بخورند. و آن‌ها هم دور بودند. ولی حالا، نبی، خسته که می‌شود، پاهای درازش را از روی دسته‌ی صندلی نارنجی پلاستیکی دراز می‌کند و می‌گذارد روی ران‌های مهری؛ و گاهی نوازش دستی. حالا دیگر همه‌ی آن فریادها، آن بی‌قراری‌ها، می‌روند جمع می‌شوند در قالب دو کلمه، می‌شوند یک «دوستت دارم» و وقتی چشم‌هایت در روشنائی لامپ مه‌شکن جاده برق می‌زند، آرام، دم گوش‌ات، جاری می‌شوند. حالا دیگر عقده‌ی شورت تازه‌عروس همسایه تبدیل شده به شرمی که بروم و بین لباس‌های مردانه، خودم را گم کنم، تا تو پول آن بسته‌ی خال‌خالی را حساب کنی و خانه که رسیدم، نشانم بدهی و بگویی که گران است. حالا دیگر تهیه‌ی کاندوم، شده یک خرید عادی، ولی از داروخانه‌های مختلف، تا میزان مصرف بالا باعث تعجب نشود. حالا دیگرکمتر خاب می‌بینم تا بنویسم، که آرام و راحت در کنار تو، دست در دست تو خابیدن، مانع از هرگونه کابوسی است. دیگر ترجیح می‌دهم عوض نوشتن راجع به کتابی، یک کتاب دیگر از کتاب‌خانه‌ات ـ که با آن همه دنگ و فنگ ساخته شدند ـ بردارم و باز بخانم، یا جای نوشتن راجع به فیلم، صندلی‌ام را بچسبانم به صندلی‌ات و حین تماشای فیلم، بوی تو را در سینه‌ام حبس کنم و گاهی دستت را فشار دهم تا مطمئن شوم که این کسی که کنارش هستم، واقعیت دارد. حالا عوض این‌که سیم گوشی اتاقم را بکشم و کنار تختم بگذارم تا ساعت‌ها به صدایت گوش کنم، بیرون که می‌روم گوشی‌ام را حتمن می‌برم تا اگر کسی آمد، یا چیزی خاستی، زنگ بزنی و نوشته‌ی Sweetest home روی صفحه بیاید تا بعد، برای چند ثانیه هم که شده، حیران صدایت شوم و همان صدا، به سنت روزهای دوری، ساعت‌ها در گوشم زنگ بخورد. و چیزهای دیگری هم یاد می‌گیرم. مگر خانوم‌معلم‌ام نبودی؟ مگر نیستی؟ یاد می‌گیرم که لحن عصبانی صدایت را هم دوست داشته باشم، مثل همین الان؛ یا خیلی چیزهای دیگر.

بعله بانو، شاید آن روز هم پنج‌شنبه بود که اولین «مفصل» را راجع به من خاندی و هنوز ادامه دارد؛ و مطمئنن آن روز جمعه را فراموش نمی‌کنم که شبانه، قصد سفر اول به تصویب رسید، با همین لج‌بازی که می‌گویی دارم، و دارم. که هنوز سفر ادامه دارد. این‌جا نوشتن را هم سعی می‌کنم ادامه بدهم، تا جوری دیگر هم بگویم که هنوز دوستت دارم، و بخاهم که همان کس مهم‌ام باشی، که حالا بیشتر از هر وقت دیگر می‌خاهم این‌طور باشد. اصلن خودم می‌خاهم این‌جا بنویسم، و از تو بنویسم، حتا اگر خود تو تنها خاننده‌ام باشی و تنها کامنتی که می‌گیرم از «ق» باشد. شاید به نظر آن‌ها مسخره باشد، بگذار هرچه می‌خاهند بگویند ولی فقط بگذارند که ما، ما بمانیم.

 

 

  87/02/12   /  رضا خلقی  | 

 

(1)

عمومن بعد از تابلوی «خوش آمدید» ورودی شهرها، یک محوطه‌ی بزرگ وسط جاده درست می‌کنند که حوض یا استخری سیمانی هم وسطش باشد و این‌که در سوز شب‌های اوایل اسفند، پسری روی لبه‌ی یکی از این حوض‌ها، زیر روشنائی سرد نورافکن‌های بنشیند و با دست‌هایش، سنگینی سرش را بگیرد، بگیرد و فشار دهد، اصلن خوش‌آیند نیست چون شاید کیلومترها پیاده آمده‌باشد و اینجا را فقط برای شکاندن بغضش انتخاب کرده‌باشد تا سیگاری بکشد و راه بیافتد و چند کیلومتر هم برود و اتوبوسی را سوار شود تا چهارده- پانزده ساعت بعد، دگمه‌ی آیفون خانه‌ای را بزند و همین، پدرش را راضی کند که پیش‌بینی‌اش فقط بعد از دو ماه درست از آب در‌آمده و او هم نتواند بعد از سی و پنج سال هم‌خابی، حسش را به زنش انتقال دهد، که برای زنش، هیچ اهمیتی ندارد. نه، چمن‌های زرد اینجا به اشک عادت ندارند، آن‌ها را بارانی باید تا سبز شدن. همان مسیر را بر می‌گردد، حتا به بهای ترک برداشتن غرورش، برمی‌گردد.

 

(2)

آدم که مسافر باشد، دوست دارد ورودی شهرها، جاده‌ دو قسمت شود، اگر دلت خاست وارد شهر بشوی و اگر نه، شهر را دور بزنی و بروی شهری دیگر، جائی دیگر، که البته برای بیرون آمدن از خانه هم بهانه‌ای داشته باشی، مثلن مکانیکی، چیزی، علتش هم این‌که نمی‌توانی، یا سخت است این شادی را، این رضایت را، این حس ناشناس را به زور هم که شده، در قالبت فرو کنی که بعد از وارد شدن عکست داخل چارچوبی که از همان اول دوستش داشتی، بعد از روزها کنجکاوی راجع به حرف‌های درگوشی که در خانه جاری است ولی گوش‌ات هیچ سهمی ندارد، بعد از قرار گرفتن آن قاب در کنار تصاویری از کسانی که تا حد پرستش دوستشان داری، این حس غریبه را باید جوری خالی کنی، خالی که نه، شکلش بدهی تا وارد جسمت شود و این‌جاست که اشک به داد آدم می‌رسد، اگر چه ناظری هم فریادرس باشد و یادت بیاورد که «ما درس سحر در ره می‌خانه نهادیم» تا اشک‌هایت طعم آن آب را بدهد که هنگام حمام از بینی و دهانت، شوری‌اش را می‌فهمی و بریزد روی فرمان، بریزد روی شلوات، بریزد پشت دست‌هایت. نه، مکانیک‌های این‌جا زیاد ندیده‌اند مشتریانی که بیایند و با گریه، به ماشین‌هایشان سر بزنند و لابد می‌دانند که دلیل چشم‌های سرخ‌شده، همیشه گریه، حتا از نوع شادی‌اش، نیست. باید عجله کرد، خانه منتظرند.

 

  86/12/11   /  رضا خلقی  | 

 

صبح که پتو را کنار زدم و از جایم بلند شدم، خنکی غریبی وجودم را در خود پیچید و بی‌اختیار به سمت آینه‌ی قدی برد. پوست سفید تنم دیگر آن چروک سابق را نداشت، انگار دست‌های مسیحائی تو، چین و چروک تمام پوستم که یادگار سال‌ها تنهائی و انزوا بود را باز کرده و زندگی بخشیده‌است. لبریز از خاهش شدم. منتظر آن پاکت بازنشده روی صفحه‌ی تلفن بودم و همان‌طور برهنه پشت دستگاه (و چه خوب می‌گوئی دستگاه، انگار ثریا هم از تو یاد گرفته‌باشد) نشستم، خاندم آن‌چه نوشته‌بودی را و پر شدم از تو. انگار عین این سه شب را،  بالش‌هایمان را به هم چسبانده بودیم و کنار تو خابیده‌بودم، انگار ساعت‌ها با هم زمزمه کرده‌بودیم، انگار نه انگار که دست‌هایت را نداشتم. گفتن ندارد، هامون و مهشید در دو دنیای متفاوت بودند، ولی من و تو، نه. شاید مثل طالبا و آیلار باشیم، ثابت کنیم که عشق نمرده و «هدایت»ی پیدا شود که قول بدهد حکایت این عشق را در قالب کلمات بیاورد. فیلم دیدن، بی‌تو برای من هم هیچ لذتی ندارد، انگار تصاویری مرده و بی‌روح از صفحه می‌گذرند و چیزی پشت‌شان نیست. دیشب، بعد از صدای تو، کامپیوتر را خاموش کردم و به رسم آن روزها، در این سوز، سرگردان کوچه‌ها شدم و ساعتی با یک دسته‌ی عزاداری گشتم. به ماشین‌ها راه می‌دادم و کابل چراغ‌های سبز و سفید را می‌کشیدم و با آن دویست مرد سیاه‌پوش که با غیض فریاد می‌زدند و چوب‌دست‌ها را بالا می‌اوردند، من هم زمزمه می‌کردم که:

 

بو گئجه شاه شهیدین شام عاشوراسی‌دی

صبح آچیلاسا زینب‌ین بیر محشر کبراسی‌دی

بو گئجه بیعت پوزولدی، آشنالر گئتدی‌لر

گویدولار پیغمبر اوغلون بی‌وفالار گئتدی‌لر

 

و اشک دیگر در چشمانم تاب ماندن نداشت، سرازیر بود، و هوای رقص داشتم با آن پسرکی که سنج می‌زد و رقصی می‌کرد که هرگز ندیده‌بودم. کاری ندارم به عقیده و خرافه، این‌ها همه از عشق‌اند و به خاطر عشق‌اند که هزار و چهارصد سال دوام آورده‌اند، یعنی عشقی که مانده‌است. می‌بینی، من هم پرت می‌گویم یا شاید تحت تاثیر جو حاکم قرار گرفتم، نمی‌دانم اما این را می‌دانم، چون با تمام جانم لمس‌اش می‌کنم، که می‌شود عاشق شد، ایمان آورد، می‌توان عاشق ماند و روایت کرد از این عشق، چیزی که بماند.

این چند روز را با یاد چشمانت سر می‌کنم، روز آخر یادت است؟ گفتی چرا نگاه می‌کنی و من لبخند زدم. حالا می‌بینی چرائی‌اش را؟ آن شب، چشمانت زیبا شده بود، عین همان شبی که آمدی زیر پل و سوارم کردی، زیبا شده بود. چشمانت می‌خندیدند و لب‌هایت.

چه‌قدر دلم می‌خاست که از این چهار هفته‌ای بنویسم که با هم بودیم، امروزم را تو زیبا کردی و من هم باید تا قبل از بیدار شدنت، بنویسم. برای امروزت، اگر بتوانم، و فکری برای فردایت بکنم، تا پس فردا صبح، که دست کنم در جیب سمت چپ شلوارم و از ته آن سرمای کلیدها را لمس کنم، درها را باز کنم و به سوی تو بیایم. لباس‌هایم را بکنم و پتوئی را که دور خودت پیچیده‌ای را کنار بزنم و پوست تنم را بچسبانم به تو، به توئی که تنها موجودیت زندگی‌ام هستی، در آغوشت بکشم، لاله‌ی گوشت را ببوسم‌ات و آرام بگویم که دوست‌ات دارم.

 

  86/10/29   /  رضا خلقی  | 

 

حکایت مهری و نبی، حکایت عشق است و لا غیر. عشقی از جنس همین روزها، همین ساعت‌ها، همین لحظه‌هاست که درکشان نمی‌کنیم یا گاهی فراموش می‌کنیم که بفهمیم‌شان. نبی همه‌چیزش را، حتا تنهائی‌اش را گذاشت و رفت پیش مهری‌اش تا با هم باشند و در عبور زمان کنار هم باشند، شاید اسمش این است که آینده‌ی خودشان را بسازند، نمی‌دانم. زندگی‌شان آغاز شده و نبی راضی است، شابد مهری هم. صبح‌ها که بیدار می‌شوند، دور چشم‌های هم، حلقه‌ی کبودی لذت نقاشی کرده‌اند، انگشتان‌شان به هم قفل است و پاهایشان به هم پیچیده و پوست لب‌هایشان سفید شده‌است. با هم، سرِ کار می‌روند و وقتی آن‌جا، چشم‌شان به هم می‌افتد، «دوست‌ات دارم» را می‌شود از نگاه‌شان خاند. آدم‌های دور و برشان هم که به جفت حلقه‌های استیل آن‌دو عادت کنند، نبی و مهری نمی‌خاهند برای هم‌دیگر عادی شوند.

صبحِ آن روز، مهری ساعتی دست نبی را تماشا کرد، تنها چیزی از وجودش که از پتو بیرون مانده‌بود. نبی این را جائی نوشت تا یادش بماند. بعضی چیزها را باید جائی نوشت تا یاد آدم بماند.

این‌جا، لابه‌لای این بزرگ‌راه‌های شلوغ، انتهای یک کوچه‌ی خیس، زیر پلاک سی، زنگ شماره‌ی پنج را که بزنی، از راه‌پله‌ی تاریک که بالا بروی، پشت این در چوبی سفید که گل‌های خشک ریزی با قاب فلزی گرد و پس‌زمینه‌ای تیره به آن آویزان است، زیر این سقف پنجاه و چند متری، داستان عشقی آغاز شده که می‌خاهد ادامه داشته باشد، باید ادامه داشته باشد. در ابتدای راه، اختلاف‌نظرها و تفاوت سلیقه‌ها طبیعی‌اند، همان‌طور که لبخندهای مهربان و دست‌های عرق‌کرده هنوز واقعیت دارند.

 

  86/10/15   /  رضا خلقی  | 

 

فروغ را سال‌ها پیش شناختم و خیلی چیزها را با او. زمستان را، شب را، عشق را، درد را، عصیان را و مهم‌تر از همه، زن را. زنی که می‌تواند فکر کند، خودش باشد و از خودش بنویسد، از زنانه‌گی‌ش، از لذت، بی هیچ شکی و ترسی. سال‌ها دنبال آن زن گشتم و در این سرزمین قحطی‌زده، او، به نوعی شد زن اثیری من. پیدایش کردم و کنار گور فروغ، عاشق‌اش شدم. انگشت‌های دست‌هابش را به‌زور چپانده بود توی جیب شلوارش تا نتوانم همان لحظه بگیرم‌شان. آن‌روز، چیزی برای فروغ نبردم ولی فروغ، برایم پنجره‌ای آورد که ازدحام کوچه‌ی خوشبخت را ببینم و این معجزه‌اش بود که در ابتدای همبن فصل سرد، کنارش باشم. ضمیر «ش» می‌تواند برگردد به فروغ آن سال‌ها، یا همین کسی که کنار من است و هروقت بخاهم، دستانش را دارم...

 

  86/10/02   /  رضا خلقی  | 

 

بچه که خابید، با دوست‌ات می‌نشینید پشت کانتر یا روی زمین چمباتمه می‌زنید و خیلی چیزها را تحلیل می‌کنید. من هم این‌جا، این آهنگ‌های غمگین را قطع می‌کنم، آخرین سیگار امروز را می‌کشم، چشم‌هایم را می‌بندم و زور می‌زنم که بخابم، ولی شک ندارم که نمی‌توانم. خاستم بگویم اگر بودم هم زیاد تغییر نمی‌کرد، چون ساکت می‌ماندم و فقط گوش می‌کردم، چون به بعضی چیزها اطمینان دارم که مهم‌ترین‌شان عشق است و لزوم نگه داشتن آن، به هر ترتیبی که باشد. آن‌روزها، اگر دوست‌ات داشتم، برای آن بود که می‌خاستم از تو یاد بگیرم، چیزی از تو داشته باشم. می‌دانی که از وقتی تو را دارم، دیگر هیچ‌چیز نمی‌خاهم. الان فقط دوست‌ات دارم، چون دوست‌ات دارم، چون مـــــجــــبـورم دوست‌ات داشته باشم.

                                                                        نبی

 

  86/09/21   /  رضا خلقی  | 

 

گفتن ندارد. هروقت دلم تنگ بشود، می‌آیم این‌جا می‌نویسم. الان هم حوصله‌ی هیچ‌چیزی را ندارم. این‌روزها عادتم شده که ساعت‌ها به یک نقطه، بی‌هدف خیره بشوم، بنشینم، به‌سختی نفس بکشم و فکر کنم، بی‌آن‌که به نتیجه‌ای برسم. حق داری، همیشه عاصی بودم ولی همیشه عصیانم درونی بوده و چیزی بیرون نریخته‌ام، حتا اگر به قیمت ازبین رفتن خودم هم که بود. تنهائی و سکوتم هم حاصل همان لحظه‌هاست. اما این‌بار اساسی فرق می‌کند. شاید یک مرحله‌ی جدیدی است از تحریک فردیت، حتا اگر کمی اثبات موجودیت و لج‌بازی هم قاطی‌اش باشد. شاید دیگر وقت‌اش شده که بزنم بیرون از خود کذائی‌ام، در بیایم از قالب دفتر یادداشت نویسی با هویت مستعار، بشکنم این شخصیت محافظه‌کار کارمندمابانه را. شاید دیگر زمانش رسیده که با تمام وجود جاری شوم، حتا با پیش‌فرض محال شکست، که راکد ماندن موجب تولید لجن نشود، که فاسد نشوم، که بوی گند نگیرم. شاید دیگر وقتش شده که این «شاید»ها را از اول غالب جمله‌هایم بکَنم و بیاندازم سطل آشغال، کنار ترس‌هایم، شک‌ها، ناتوانی‌ها و خیلی چیزهای دیگرم، فردا صبح پنج دقیقه زودتر از جایم بلند شوم، گره بزنم سر نایلون سیاه‌رنگ را و ببرم سر کوچه بگذارم. شاید دیگر موقع‌اش رسیده که بایستم مقابل این‌همه آدم، بروم، گم بشوم میان مردمانی از جنس دیگر، با زبانی دیگر و با طرز فکری دیگر و تنها تو را داشته‌باشم، تا تنها تو را داشته باشم.  

 

 

  86/09/17   /  رضا خلقی  | 

 

نه. باید می‌کشید. تا نصفه هم که شده، باید می‌کشید. آن زیرسیگاری پوکه‌باز مهری را هم که نداشته باشد، که خاکسترش را بریزد توی گودی‌اش، باز باید می‌کشید. انگار قول شرف داده‌باشد به فروغ و «سیگار بین دو هماغوشی رخوتناک» او، باید آتش می‌کرد آن فندک کوتاه سفید با طرح و نگار آبی و سبز رویش را.  صدای تالاپ تالاپ برخورد چیزهایشان به هم -هنوز می‌گفتند چیز- گرچه واقعیت نداشت، ولی به وضوح شنیده بود. نفس‌های مهری چه؟ آن‌ها که واقعیت داشتند پشت گوشی و لابد مهری هم صدای نفس‌های او را می‌شنید که گاهی سرعت می‌گرفت و گاهی درنمی‌آمد، تا آن لحظه که هردو آهی کشیدند از ته وجودشان. نبی، لباس‌زیر هایش را خراب کرده‌بود و روتختی‌اش را هم،‌ و هق‌هق مهری داشت اوج می‌گرفت که دوست‌ات دارم‌های نبی را قطع کند. اشک نبی هم در آمد و آرزو کرد مهری تلفن را قطع کند، تا نشنود صدای گریه‌ی مردش را. مهری می‌فهمیدش، هیچ‌وقت لازم نبود که این حس‌ها را به قالب کلمات بریزند. قطع کرد و نبی ماند و تنهائی اتاقش. سردردش که بیشتر شد، سیگار را نصفه- نیمه خاموش کرد. دردش خیلی کمتر از چندروز پیش بود که با خانواده‌اش سر رفتن، دعوا می‌کرد. قبل‌ترها، نبی اصلن دعوایی نبود. مثل بره، می‌رفت سر کار و برمی‌گشت خانه. فیلمی، کتابی که گیر می‌آورد، انگار دنیا را داده‌بودند به نبی، اما حالا می‌خاست همه‌ی دنیایش را بدهد تا برسد به مهری‌اش. مگر کسی می‌فهمید؟ خود مهری می‌گفت که کسی مثل آن‌ها نیست، که کسی این‌قدر دوست نداشته، این‌قدر دوست داشته‌نشده و این را مطمئن بودند که کسی نمی‌تواند بفهمد، حالا چه برسد به خانواده‌ی نبی. حرفش را اگر به سنگ می‌زد، عکس‌العملی نبود، یا شاید آب می‌شد. اما حالا؟ چه باید می‌کرد با این مردمانی که نمی‌فهمیدندش، که نمی‌فهمیدشان. ساده بود. می‌خاست به مهری‌اش برسد و این حقش بود.

چند دقیقه که دراز کشید و لحاف را روی سرش کشید، متوجه شد نمی‌تواند بخابد، گرچه دیشب هم نتوانسته‌بود. شب قبل نمی‌دانست آن باریکه‌ی نور آبی از کجا به داخل اتاقش می‌تابید و آن‌قدر اذیتش می‌کرد، یا شاید خیال می‌کرد آن آبی آزاردهنده را. پیش مهری نبود که بگیرد از دستانش و برایش حرف بزند. فاصله داشت با مهری‌اش، گرچه دیگر داشت می‌شکست این فصل را. بازی‌ گردو- شکستم‌اش با دنیا، داشت به آخر می‌رسید، کشیده بود به قدم‌های نصفه و یک‌چهارم، همان‌ها که باید نوک کفش‌ات را می‌گذاشتی جلوی آن یکی و پای عقبی را می‌کشیدی. دیگر داشت نزدیک می‌شد آن لحظه‌ای که لبخندی کودکانه صورتش را بپوشاند و رو به دوری بگوید «زدم سرت رو شکستم». فعلن نصف قدم امروزش را برداشته بود و نمی‌توانست بماند. باید می‌زد بیرون، در این هوای خشک پائیز و خودش را می‌رساند به جائی، شاید یکی از آن قهوه‌خانه‌های کثیف، با مشتری‌هایش کثیف‌ترش، تا از استکان چرک و لب‌پر آن‌جا، چائی تلخ و سیاه‌رنگی را بنوشد و سیگاری روشن کند.

 

  86/08/29   /  رضا خلقی  | 

 

بیست و شش آبان است، شب تولدم و هیچ‌کس یادش نیست. تعجبی ندارد، پارسال خودم هم یادم نبود. نمی‌دانم بیست و هشت ساله می‌شوم یا بیست و نه ساله. اهمیتی ندارد. یاد آن سال‌ها می‌افتم؛ اول سال که می‌شد، اولین تقویم یا سررسید که به دستم می‌افتاد، فوری پی روز تولدم می‌گشتم و چه خوشحال می‌شدم وقتی که جمعه بود یا پنجشنبه. درخت‌ها که سردشان می‌شد و بوی پائیز که در کوچه‌ها می‌پیچید، روزها را می‌شمردم تا آبان شود و بیست و شش روز بگذرد، تا یک‌سال بزرگ‌تر بشوم. شب‌های تولدم، خابم نمی‌برد. هیچ‌وقت جشن تولد حسابی نگرفتیم. نهایتن یک کیک بود و چندتا شمع نازک و شکسته که از مدت‌ها پیش مانده‌بود. یادم نمی‌آید که آن سال‌ها هدیه‌ی تولد گرفته‌باشم.

جالب است: همین الان یک اس‌ام‌اس آمد که «عزیز روزت مبارک». از رامین است که همین الان جواب تلفن‌اش را ندادم. و من چه‌قدر احساس حقارت می‌کنم. چه‌طور می‌تواند یادش باشد؟ چهار سال است که هم‌دیگر را می‌شناسیم و این اولین باری است که تبریک می‌گوید. روز دفاع از پایان‌نامه‌ام، تنها کسی بود که دعوتش کردم، اما نیامد. راستی چرا آدم‌های دور و بر من، این‌قدر عجیب و غیر قابل تحمل‌اند؟ نکند اشکال از من باشد؟

دوسال پیش هدیه‌ی خوبی گرفتم. بند کوتاهی برای موبایلم بود که فردین الف. شاگردم برایم داد و تبریکی که آن بچه‌های کوچک گفتند. روز خوبی بود. همان سال بود، چند روز قبل یا بعد، که یکی از کلاس‌های مکالمه‌ام هم برایم توی کلاس تولد گرفتند، یک جعبه شیرینی بود و Happy Birthday که روی تخته‌سیاه نوشته بودند.

امسال فرق داشت. تنها هدیه‌ی تولدی که مال خودم بود را تو برایم گرفتی و یک هفته پیش دادی. همین امروز بود که کاغذ کادوی نارنجی‌اش که من دوست دارم و روبان آبی‌اش که خودت دوست داری را تا کردم و گذاشتم توی کمد. چه بد است که خانه‌مان پستو ندارد. می‌دانی، همه‌ی آدم‌ها می‌خاهند که کسی دوست‌شان داشته‌باشد و برای کسانی مهم باشند. من هم از این قاعده مستثنا نیستم. راستش، دلم تنگ است و غم دارم. نه از تو، از همه‌ی عالم دلم گرفته. باید از آن گرد سفید خاب‌آور بریزم توی سیگارم، بکشم، موبایل را خاموش کنم و زود بخابم. ول کن، دود سیگار است که به چشمم رفته، تا صبح خودشان خشک می‌شوند. فردا دیگر روز تولدم نیست و من یک سال بزرگتر شده ام.

 

 

  86/08/26   /  رضا خلقی  |