تبليغاتX
انـــــــــــزوا

انـــــــــــزوا


فردای من، یا امروز تو هم روز خوبی است، گیرم که آفتاب نباشد، باز هم افتابی خاهدبود. اگر می‌گویم خوب، منظورم را تو می‌فهمی، که مقصودم آن بار مثبتی است که ته کلمه‌ها خابیده. اگر نه، بقیه می‌توانند ایراد بگیرند که این آدم چه انباره‌ی واژگانی محدودی دارد، حداقل در فارسی. تو خودت کلمه‌های را بهتر از هرکسی می‌شناسی. وقتی می‌گویم خوب، شامل همین حس الان تو هم می‌شود، که خسته‌ای و گردنت درد می‌کند، ولی شادی در صدایت خانه کرده و ای بسا خبرهای دیگری هم هست!
قضیه‌ی کار بزرگ کردن به خاطر کسی هم از همین جنس است. طرف مقابل اگر بفهمد، تمام است. حجم کار یا زمانی که صرف فعالیت فیزیکی می‌شود، چه اهمیتی دارد؟ گاهی پیش می‌آید که چشم‌ها را برای چند لحظه روی هم بگذاری و یادی کنی از حسی. همان‌قدر با ارزش است که چاپ شدن نوشته‌ات در روزنامه، که از اندوه یار گفته‌ای. یا اصلن بگبر همان وقتی را که در جاده می‌راندی و برداشتی زنگ زدی. درست که یک ماه گذشته‌بود، ولی مگر آن تماس، در واحد زمان، چه‌قدر طول کشید؟ آن وقت شد منشاء یک زندگی دوباره، بهانه‌ای برای زنده‌شدن، نشانی از درک طرف مقابل در سطح اعلاء.  
گفتن و نوشتن از هر روز و اتفاقات روزمره، حتا عادت‌ها، شادم می‌کند. این‌طور فکر نکن که بگویم مگر چه کرده؟ نه، می‌گویم مگر چه انگیزه‌ی بهتری برای زندگی سراغ داری غیر از این که کسی به فکر آدم باشد، آن هم هر لحظه از زندگی‌اش. تازه متوجه شده‌ام که هنوز به عادت سال‌هایی که هیچ هم دور نیستند، هی انگشت شستم را بر انگشت انگشتر می‌سایم و دنبال خنکی حلقه‌ای می‌گردم که آن‌جا، جا خوش کرده‌بود و حالا با خیلی چیزهای دیگر، جلوی آینه گذاشتم‌شان، کنار آن قاب عکس، پشت شمع‌دان سیاه، زیر آن بازوبندی که همیشه دستم بود و ... تا یادمان باشد که انتظار می‌کشیم، انتظاری خوب برای روزهایی خوب.

 

  88/08/18   /  رضا خلقی  |