همیشه از نوشتههایت، یه زاویههایی از وجودت میرسم که اغلب در سایهای نهان میمانند. وقتی با کلمه، به اعماق روحت نقب میزنی، حتا نزدیکترین کسان هم چیز زیادی نمیفهمند و واکنش اغلبشان این است که شخصی مینویسی و خوب. راست هم میگویند که خوبی از اعماق وجودت بیرون میزند. شاید کسی که با تو زندگی کرده بتواند فقط تا حدودی به معنی نزدیک شود. من اما، نه فقط از زیبایی متن لذت میبرم، که در لابلای کلمهها دنبال خودم هم میگردم. میدانی از کی شروع شد؟ مدتها بعد از آشناییمان بود و هنوز هیچ ردی از من در نوشتههایت نبود تا اینکه از بهمن فرسی شروع شد، از ما برهنه آغاز کردیم. شاید هم ته ذهنت هیچ من نبودم.
اینبار، خودم را بین دیگرانی پیدا میکنم که ازشان فراری هستی، جزو کسانی که راهی به زیر آن تور سفید و کمنور و مهآلود ندارد، یا دیگر ندارد. نمیدانم باید شاد باشم به خاطر این حس استقلالی که باز به دست آوردهای و رفته چسبیده به مانیفیستهایت، که همیشه میگفتم داشتی و میبینی که هنوز هم داری، حتا بهتر و شدیدتر از قبل، یا ناراحت باشم از این که من هم شدهام یکی از دیگرانی که با یک تایید – که اساس آن تکذیب است – دست از سرت بر میدارند و میرود، هر چه تندتر، بهتر. سخت است آدم بفهمد به این نتیجه رسیدهای که دیگر هیچ روزی نیست، که این را یک بازی میدانی، ولی همان بازی خوشخوشان یک نفرهات هم راضیام میکند.
این چند روز، باز توانستم طعم زندگی را کمی بچشم، با آن غیظ به مردم نگاه نکنم، بین این آدمها که همهی دگمههای پالتوشان را انداختهاند و سر در گریبانشان فرو بردهاند، بُر بخورم. حتا صبحها، قبل از اذان بیدار شدن و گیج و منگ لباس پوشیدن، راضیام میکند. بیرون کشیدن فایلهای قدیمی از حافظهی کامپیوتر، گوش کردن موسیقی سالهای دور، خالی کردن کشوی کمد و خاندن نامههای غریب و دوباره چیدنشان، برگشتن به روزهای دیوانگی و جنون هیچ هم بد نیست. اینبار نه از روی عادت و آزاردهنده، که ارضاءکننده است.
اما همیشه حاضرم برای دوباره آغاز کردن تو، که این جابجایی و پویاییات را، همیشه باور داشتم.
