صبح که پتو را کنار زدم و از جایم بلند شدم، خنکی غریبی وجودم را در خود پیچید و بیاختیار به سمت آینهی قدی برد. پوست سفید تنم دیگر آن چروک سابق را نداشت، انگار دستهای مسیحائی تو، چین و چروک تمام پوستم که یادگار سالها تنهائی و انزوا بود را باز کرده و زندگی بخشیدهاست. لبریز از خاهش شدم. منتظر آن پاکت بازنشده روی صفحهی تلفن بودم و همانطور برهنه پشت دستگاه (و چه خوب میگوئی دستگاه، انگار ثریا هم از تو یاد گرفتهباشد) نشستم، خاندم آنچه نوشتهبودی را و پر شدم از تو. انگار عین این سه شب را، بالشهایمان را به هم چسبانده بودیم و کنار تو خابیدهبودم، انگار ساعتها با هم زمزمه کردهبودیم، انگار نه انگار که دستهایت را نداشتم. گفتن ندارد، هامون و مهشید در دو دنیای متفاوت بودند، ولی من و تو، نه. شاید مثل طالبا و آیلار باشیم، ثابت کنیم که عشق نمرده و «هدایت»ی پیدا شود که قول بدهد حکایت این عشق را در قالب کلمات بیاورد. فیلم دیدن، بیتو برای من هم هیچ لذتی ندارد، انگار تصاویری مرده و بیروح از صفحه میگذرند و چیزی پشتشان نیست. دیشب، بعد از صدای تو، کامپیوتر را خاموش کردم و به رسم آن روزها، در این سوز، سرگردان کوچهها شدم و ساعتی با یک دستهی عزاداری گشتم. به ماشینها راه میدادم و کابل چراغهای سبز و سفید را میکشیدم و با آن دویست مرد سیاهپوش که با غیض فریاد میزدند و چوبدستها را بالا میاوردند، من هم زمزمه میکردم که:
بو گئجه شاه شهیدین شام عاشوراسیدی
صبح آچیلاسا زینبین بیر محشر کبراسیدی
بو گئجه بیعت پوزولدی، آشنالر گئتدیلر
گویدولار پیغمبر اوغلون بیوفالار گئتدیلر
و اشک دیگر در چشمانم تاب ماندن نداشت، سرازیر بود، و هوای رقص داشتم با آن پسرکی که سنج میزد و رقصی میکرد که هرگز ندیدهبودم. کاری ندارم به عقیده و خرافه، اینها همه از عشقاند و به خاطر عشقاند که هزار و چهارصد سال دوام آوردهاند، یعنی عشقی که ماندهاست. میبینی، من هم پرت میگویم یا شاید تحت تاثیر جو حاکم قرار گرفتم، نمیدانم اما این را میدانم، چون با تمام جانم لمساش میکنم، که میشود عاشق شد، ایمان آورد، میتوان عاشق ماند و روایت کرد از این عشق، چیزی که بماند.
این چند روز را با یاد چشمانت سر میکنم، روز آخر یادت است؟ گفتی چرا نگاه میکنی و من لبخند زدم. حالا میبینی چرائیاش را؟ آن شب، چشمانت زیبا شده بود، عین همان شبی که آمدی زیر پل و سوارم کردی، زیبا شده بود. چشمانت میخندیدند و لبهایت.
چهقدر دلم میخاست که از این چهار هفتهای بنویسم که با هم بودیم، امروزم را تو زیبا کردی و من هم باید تا قبل از بیدار شدنت، بنویسم. برای امروزت، اگر بتوانم، و فکری برای فردایت بکنم، تا پس فردا صبح، که دست کنم در جیب سمت چپ شلوارم و از ته آن سرمای کلیدها را لمس کنم، درها را باز کنم و به سوی تو بیایم. لباسهایم را بکنم و پتوئی را که دور خودت پیچیدهای را کنار بزنم و پوست تنم را بچسبانم به تو، به توئی که تنها موجودیت زندگیام هستی، در آغوشت بکشم، لالهی گوشت را ببوسمات و آرام بگویم که دوستات دارم.